زن سی ساله

چند وقتیه دارم فکر میکنم کارم را ول کنم و برگردم سر کارهای قبلیم. حس میکنم این کار خیلی منو به خط مقدم بازار سکس کشونده. گرچه من مستقیماً درگیرش نشدم، اما هر روز توی چنین محیطی بودن خسته ام کرده. ولی هر موقع به درآمدی که از این کار داشتم فکر میکنم یه جورایی پشیمون میشم. پیش پرداختی که برای این پروژه ام گرفتم کافی بود که حتی بتونم از بانک وام کافی برای خریدن یه خونه بگیرم. توی انگلیس داشتم خونه هشتاددرصد مشکلات آدم را حل میکنه. البته من دنبال خرید خونه نرفتم. از بودن توی یه خونه برای مدت طولانی به شدت خسته میشم. کلاً این اخلاق گند منه که از همه چیز خسته میشم. از این که توی یه خونه باشم، توی یه محله یا حتی شهر باشم، این که هر دو سه ماه موبایلم را عوض نکنم، از این که همیشه با یه مرد بخوابم، از این که همیشه یه مدل مو داشته باشم، از این که همیشه یه شکل آرایش کنم، از این که همیشه ناخونام بلند باشه، از این که هر روز از یه مسیر سر کارم برم، .... همه اینها به شدت خسته ام میکنه.
از اون طرف در کمدم را که باز میکنم و میبینم چقدر تونستم کفش و لباس توی این مدت بخرم پشیمون میشم و میخوام هنوز توی این کار بمونم. هیچوقت توی خووه و برای خودم این همه لباس نداشتم. از لباسهای اسپورت و سکسی بگیر تا لباس شب های مناسب مهمونی های رسمی. و بیشتر از بیست جفت کفش و بیشتر از اون کتونی. من این همه لباس را فقط وقتی کار مدلینگ میکردم یه جا دیده بودم و میتونستم داشته باشم. اونم نه برای خودم. لباس کارم بود. میپوشیدم و عکس میگرفتیم، آخر روز هم باید درمیاوردم و میذاشتم سرجاش. همیشه یکی از آرزوهام این بود که یه کمد بزرگ لباس داشته باشم. و حالا از برکت این کار دارم.
---------------------------------------------------------
این هفته تولدم بود. و من حتی یادم نبود تا این که فیسبوکم را باز کردم و از تعجب دهنم باز موند وقتی بیشتر از 100 تا پیغام خصوص توی اینباکسم داشتم که همش تبریک تولد بود. واقعاً نمیتونستم تک تک را جواب بدم، به خاطر همین در جواب هر تبریک یه بوس فقط فرستادم. ولی همینجا از همه دوستای گلم تشکر میکنم که یادم بودند و تبریک گفتند. باورم نمیشه که 33 سالم شده باشه. همیشه فکر میکردم یه زن سی ساله خیلی دیگه سنش زیاده و به ما دخترا نمیخوره :)) اما حالا خودم سه سال هم بزرگتر از اون شدم. توی این سی و سه سال پستی ها و بلندی های زیادی را تجربه کردم. یه بار ازدواج کردم و طلاق گرفتم. مهاجرت کردم. شغل هایی داشتم که بعضی هاش برام همیشه یه رؤیا بوده. و شغل هایی داشتم که همیشه برام شکنجه بوده. توی تنهایی اینجا بزرگ شدم. گرچه خیلی سختی ها هم کشیدم. یکی دو بار قربانی تجاوز شدم. یه بار حتی توسط رئیسم. دچار افسردگی شدم که همچنان هم درمان کامل نشده. یه تصادف رانندگی خیلی بد داشتم که به صورت معجزه آسایی نجات پیدا کردم. یه دوره هایی اینقدر بی پول شدم که چیزی نمونده بود تو خیابون بمونم. و یه دوره هایی الکل تنها چیزی بود که بهش پناه میبردم. و اینجا سیگاری شدم.
اما اتفاق های خوبی هم برام افتاد. دانشگاه رفتم و درسم را تموم کردم. اون هم توی رشته ای که همیشه دوست داشتم. دوستان زیادی پیدا کردم. تابعیت اینجایی گرفتم و تونستم باهاش مسافرت های زیادی برم. خیلی از جاهای اروپا را تونستم ببینم. آمریکا. و برزیل برای جام جهانی. و البته آخرینش ترکیه. و توی همه این جاها سکس داشتم (غیر از ترکیه البته). تنها اعتیادی که عاشقانه دوستش دارم و تا وقتی که بتونم انجامش میدم. سالها به عنوان مدل کار کردم. و حتی الان هم یه وقتهایی توی تبلیغات فروشگاهی لباس زیر عکسهای تن خودم را میبینم و افتخار میکنم.
حالا دارم به وسط دهه سوم زندگیم میرسم. وقتی به گذشته ام نگاه میکنم در کل از خودم راضیم. و فکر میکنم همین کافیه برای آدم.  همه کارهایی که دوست داشتم داشته باشم را داشتم. همه جاهایی که میخواستم برم را رفتم و دیدم. و زندگی مستقلی برای خودم داشتم. به خاطر همین سی و سه سالگی برای من دیگه مثل گذشته ترسناک نیست. میدونم که هرچی تونستم ازش بکشم کشیدم :D و حالا عین دوره دبیرستان همچنان حس نوجوانی میکنم. هنوز همون دختر سرکش و خستگی ناپذیر شونزده هفده ساله ای هستم که شیطونی از نون شب براش واجب تره. و خوشحالم که اینجا را دارم. این وبلاگ را. و خوشحالم که اسمش را شیطونی گذاشتم. این صفتیه که همه فک و فامیل و دوستان بهم میدادن توی ایران و همیشه برام یه چیز مثبت بوده و نشنون دهنده اون چیزی که من واقعاً بودم و هستم. و خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما دارم که اینجا را میخونین. و دوستانی که ایمیل میزنین. و معذرت اگه نمیرسم جواب همه ایمیل ها را بدم یا خیلی دیر میشه تا جواب بدم.
همتون را دوست دارم و امیدوارم شما هم توی زندگی به همه اون چیزهایی که دوست دارین برسین.

۱۰ نظر:

  1. تولدت مبارک دوست گلم. ایشالا همیشه شاد باشی و لبت خندون باشه. منم خوشحالم که دوست مجازی خوبی مثل تو دارم و نوشته هات را دوست دارم.

    پاسخحذف
  2. مگه کار الانت چیه؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. توی پستهای قبلیم میتونی بخونی :)

      حذف
  3. در ضمن این کلمه ها چی هست موقعه کامنت گذاشتن از آدم میپرسه؟ خیلی سخته. این را بردار لطفاً

    پاسخحذف
  4. من یک کامنت گذاشته بودم که ظاهرن حذفش کردی . میتونم بپرسم چرا ؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. من هیچ کامنتی را از روز اولی که این وبلاگ را نوشتم حذف نکردم. حتی اونهایی که بهم فحش و بد و بیراه گفته بودن.
      اگه کامنتتون حذف شده حتماً مشکل بلاگر بوده. حتماً حتماً باز برام بنویسین.

      حذف
    2. ممنون از پاسخت . با خوندن سایر پست هات به جواب سوال رسیدم . نوشته بودی در همه جا سکس داشتی الا در ترکیه . که برام سوال بود چرا در ترکیه نه ؟ که با خوندن پست های قبلی به جواب رسیدم که اونجا تنها نبودی و ... ممنون سحر جان

      حذف
    3. خدا را شکر مشکل حل شد ;)

      حذف
  5. سلام سحر جان. من از خواننده های خاموش سایتت هستم. اما با خوندن این پستت تصمیم گرفتم کامنت بنویسم. من هم مثل تو توی دهه سوم زندگیم هستم. اما مثل تو هیچ وقت اینقدر رها و خوشحال نبوده ام. من در 19 سالگی ازدواج کردم و الان دوتا بچه دارم که یکیشون امسال دیپلم میگیره و یکیشون سال اول دبیرستان میره. از زندگی خودم هیچوقت ناراضی نبودم، اما فکر میکنم اونطور که باید هم از آن لذت نبردم. گرچه به قول شما شیطونی هایی هم کردم و وقتی هنوز جوان تر بودم با یکی از نزدیکان رابطه هم داشتم. اما حس خیانت به شوهر همیشه چنان عذاب وجدانی به من میداد که نتوانستم آن رابطه را خیلی طولانی ادامه بدهم.
    حالا در سی و چند سالگی هر موقع به گذشته خودم نگاه میکنم از خودم راضی نیستم و وقتی فکر میکنم از نیمه راه عمرم گذشته ام غصه میخورم. فکر میکنم بچه ها را که بفرستم دانشگاه دیگه نه خودم بر رو رویی برای شیطونی دارم و نه از هم سن و شالهای من کسی برای این کار پیدا میشه. حس میکنم از اینجا دیگه یه زندگی یکنواخت خواهم داشت تا آخرش و این من را میترسونه.

    هم اسمت سحر

    پاسخحذف
  6. سلام
    من اتفاقی به این سایت آمدم و شما را برای نوشتن این مطالب تحسین میکنم
    خواستم ازتجربه خود بگویم در مورد دوست دختر خودم
    فرزند آخر از یک خانواده با 9 فرزند که تفاوت سنی با خواهر بزرگتر از خود 18 سال و 6 برادر در این میان
    ایشان هم از روز اول به من گفت که خیلی زود از همه چیز خسته میشود و همه چیزهای اطراف را عوض میکند. و من از او پرسیدم که در مورد دوست پسر هم چنین است که تکذیب کرد
    ولی بعد از یکسال دوستی و یک رابطه خوب ناگهان تلفن من را جواب نداد و ادعا کرد که تو خیلی سردی و دو شخصیتی هستی

    پاسخحذف

مرسی از این که وقت میذاری و کامنت میذاری. سحر