دخترای شهر خاموش

"عزیزم چی شده؟" نگرانی را تو عمق چشماش میتونستم بخونم. با دستهاش که حالا از نگرانی میلرزید اشکهام را پاک کرد و از روم اومد پایین و کنارم خوابید و با نگرانی نگاهم میکرد. گریه ام حالا هق هق شده بود و بلند بلند گریه میکردم. دستپاچه شده بود. نمیدونست چی شده و چیکار باید بکنه. بلند شد و یه ملافه روم کشید، فکر کرد چون لختم ممکنه سردم بشه. دلم براش میسوخت. همه مردها همینطورین. تا یه طوریت میشه که نمیفهمن چیه دستپاچه میشن و فکر میکنن حتماً باید یه کاری کنن که درستت کنن. عین بچه هایی که به اسباب بازی یکی دیگه دست زدن و حالا اسباب بازیه خراب شده یا شروع به سر و صدا کرده و اونها دستپاچه میشن که زودتر درستش کنن. رفت برام یه لیوان آب بیاره. تا حالا ندیده بودم که وقتی کاملاً لخته بدوه و هیکلش موقع دویدن خنده ام انداخت. برگشت نگاهم کرد. حالا نگاهش رقت انگیز بود. انگار دلش برام سوخته بود. حتماً دیوونه شده بودم. هیچ احتمال دیگه ای وجود نداشت. بدون این که آب بیاره برگشت و اومد روی تخت و کنارم دوزانو نشست. نگاهش پر از سؤال بود. این که وسط سکس و جیغ زدن های معروف من که حالا انگار نه فقط همسایه ها که انگار همه منچستر راجع بهش میدونن یه دفعه بی مقدمه اشکم در بیاد و تبدیل به هق هق بشه، بعد یهو و بدون مقدمه تبدیل به خنده قهقهه بلند بشه. و حالا که انگار بی هیچ انرژی ای توی تخت افتاده بودم و یه دستم زیر سرم بود. نه، حتماً دیوونه شده بودم.
نگاهم به سقف بود و یه دستم زیر سرم. یه کم با موهام بازی کرد. بعد دستش را آورد روی سینه هام و شروع کرد با نوک سینه هام ور رفتن. مردها هیچوقت نمیفهمن که این کار را همیشه نباید بکنن. چرخیدم طرفش. دلم براش واقعاً سوخته بود. با دستم یه کم تنشو نوازش کردم. یا اون یخ کرده بود یا من خیلی داغ بودم. دستش را گرفتم و بهش گفتم بیاد کنارم بخوابه. سرم را گذاشتم روی بازوش و صورتم را گذاشتم رو سینه اش. احتیاج به آرامش داشتم. آرزو میکردم زر نزنه و چند دقیقه صبر کنه تا آروم شم. خدا را شکر این یکی را بلد بود. یه کم آروم شدم. یک کم سرم را آوردم عقب تر که بتونم صورتش را ببینم. چشم از چشمم بر نمیداشت. ازش معزرت خواهی کردم که اینطوری شد. بوسم کرد و سرم را کشید روی سینه اش باز.
همینطور که سرم رو سینه اش بود بهش گفتم "اگه من مثلاً دماغم را در اثر یه چیزی از دست داده بودم، تو حاضر بودی باهام بخوابی و سرم را بگیری رو سینه ات؟" یه کم رفت کنار و نیم خیز کنارم نشست و با تعجب نگاهم کرد. میدونستم که اینقدر ساده و صمیمی هست که نه میتونه دروغ بگه و نه میخواد مستقیم بهم بگه که "نه". با تعجب پرسید برای چی میپرسم؟ بدون این که سؤالش را جواب بدم گفتم "اگه فرض کن یکی از سینه های من مثلاً سوخته بود و یه قسمتش از بین رفته بود بازهم میتونستی منو تو بغلت بگیری و باهام عشق بازی کنی؟". با تعجب گفت "سحر، عزیزم این سؤالا چیه میکنی؟ حیف نیست شب خوبمون را با این حرفها خراب کنیم؟" حالا باز چشمهام پر اشک شد. بهش گفتم "میدونستی همین الان که ما اینجا کنار هم خوابیدیم و داریم از سکس لذت میبریم یه عده دختر تو شهری که من توش به دنبا اومدم و بزرگ شدم قربانی یه مشت جانی جنایتکار شدن و با اسید سوختن؟" مثل برق گرفته ها از جا پرید و نشست. باورش نمیشد. همه ماجرا را براش تعریف کردم. پلک نمیزد. به طرز غیر قابل باوری وحشیانه و خشن به نظر میومد. گوشیم را برداشتم و از توی فیسبوک عکسها را نشونش دادم. انگار حالش بد شد. بلند شد شلوارش را پوشید و رفت توی بالکن یه سیگار کشید. بعدش اومد تو و کنار تختم نشست. من همچنان توی تخت خوابیده بودم و داشتم توی فیسبوک میگشتم. هیچی نمیگفت. بلند شدم بهش گفتم اگه میخواد بره میتونه بره. یه ملافه دور خودم پیچیدم و تا دم در باهاش رفتم. دم در که بغلش کردم محکمتر از همیشه بغلم کرد. بعد همینطور که تو بغلش بودم دم گوشم گفت "راستش را بگم؟" چیزی نگفتم و منتظر موندم. بعد خودش گفت "هیچوقت نمیتونم تصور کنم با یکی از اون دخترهایی که نشونم دادی بخوابم. متأسفم" بعدش سریع خدافظی کرد و رفت.
در را پشت سرش بستم. سریع گفت و رفت چون فکر میکرد من ممکنه ناراحت بشم. اما نشده بودم. از طرفی بین من و اون هیچوقت چیز جدی ای نبوده. گاهی که دلمون برای هم تنگ میشه یه شام با هم میخوریم، دوتا مشروب، یه سکس، چند تا سیگار و تموم. هیچوقت حرف به موندن و دوست داشتن نرسیده که حالا من بخوام با این حرفش ناراحت بشم. اما دلم برای همه اون دخترای همشهریم ریش ریش میشه وقتی به آینده شون فکر میکنم. به عشقشون. به زندگیشون. کاش میتونستم کاری براشون بکنم. میرم وان حموم را پر آب میکنم. و میرم زیر آب. حتی گوشهام را میکنم زیر آب که دیگه هیچی نشنوم. و چشمهام را میبندم. و فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم.کاش کاری از دستم برمیومد.

۷ نظر:

  1. دخترهای ایران احتیاجی به دلسوزی جنده هایی مثل تو ندارند. شما بهتر است به دادنتان برسید و با افتخار توی وبلاگتان از این که بارها به آدمی که با او رابطه ای ندارید داده اید تعریف کنین. شما بهتره به شرابخواری خودتان برسید و مردم بیچاره را به حال خود رها کنید. مردم ما مسلمانند و اگر گوشت همدیگر را هم بخورند، استخوان همدیگر را دور نمی اندازند. شما هرزه های خارج نشین بهتر است سرتان به کار خودتان باشد.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. البته که جواب شما به نوشته های من نمیتونه چیزی بیشتر از این هم باشه. ظاهراً خیلی زیادی مردم ایران را ملک شخصی خودتون تلقی کردید برادر ارزشی. جوابی که به اون همکارتون دادم به شما هم میدم: یه لقمه نون که آخر ماه میخواید به زن و بچه تون بدین چقدر ارزش داره که با خون و آه مردم نجسش میکنین؟ شما فقط حقوق میگیرین که از صبح بشینین پشت کامپیوترتون و بیاین فحش بنویسین؟

      حذف
  2. من دیروز توی تظاهرات اصفهان بودم خودم. همه چز آروم بود، ولی نیروانتظامی حمله کرد. گاز اشک آور زدن و مردم را میزدن.

    پاسخحذف
  3. بابا دمت گرم تو وسط دادن هم به این بچه ها فکر میکنی؟ ایول. من اگه کس گیرم بیاد و پا بده که بکنم توپ و تانک و فشفشه هم ذهنم را منحرف نمیکنه.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. شما همونی نبودی که به من گیر داده بودی من چطور میتونم راجع به موضوعات ممنوعه راحت بنویسم و زبونم نمیگیره؟ و گفته بودی شما حتی اسم این چیزها را هم نمیتونی بیاری؟

      حذف

مرسی از این که وقت میذاری و کامنت میذاری. سحر