تکنولوژی و سکس

من خیلی کلاً اهل تکنولوژی و این چیزها نیستم. از همه دار دنبا یه مکبوک دارم و یه آیفون که همینها را هم مدتهاست به تنظیماتشون دست نزدم چون میدونم به محض این که یه چیزی را عوض کنم هزار درد و مرض به جونشون میفته و بعدش باید منت یکی را بکشم که بیاد و برام درستشون کنه. برای همین هم وقتی چند وقت پیش یکی از دوستهام زنگ زد و گفت که یه پروژه یه جا داره شروع میشه که موضوعش مربوط به سکس و تکنولوژی های روز دنیاست درجا بهش گفتم من نیستم که خودم را راحت کنم. اما اون اصرار کرد که حداقل برم و با تیم صحبت کنم. و جالب اینجاست که توی همون جلسه اول چنان از کار خوشم اومد که همونجا قرارداد را امضا کردم. و حالا چند ماهی میشه که روز و شب مشغول این کار هستم و هنوز ازش لذت میبرم. 
راستش به خاطر خیلی مسائل نمیتونم جزئیات زیادی از کار را اینجا توضیح بدم. اما در کل موضوع کار اینه که به یه جمعبندی علمی برسیم که همه آنچه را که تا به حال به عنوان بیماری جنسی و یا بداخلاقی جنسی شناخته شده و جا افتاده میشه به تکنولوژی های روز تعمیم داد یا باید نگاه دوباره ای بشه بشه. یه قسمت زیادی از کارمون بر روی روباتهای جنسی که اخیراً تو بازار زیاد شدن میگذره. خداییش من خودم تا قبل از این که اینها را از نزدیک ببینم فکر میکردم نمیشه یه عروسک اینقدر طبیعی بشه که یه نفر بتونه باهاش سکس کنه. 

مسائلی که موضوع تحقیقاتمون هستن زمینه های مختلفی دارن. اما من خودم بیشتر روی همین موضوع متمرکز شدم که به اصطلاح ناهنکاری های جنسی شامل حال روباتها هم میشه یا نه. مثلاً این که کسی دلش بخواد با بچه ها رابطه داشته باشه یه بیماری به شدت مهم محسوب میشه و هم از نظر پزشکی و هم از نظر قانونی به شدت باهاش برخورد میشه. اما حالا سؤال اینه که اگه یه روبات با هیکل کوچیک برای یه نفر درست کنن باز هم این مشمول همین قوانین میشه یا نه. 
در مورد خشونت چی؟ بعضی رفتارهای خشونت آمیز جنسی هستن که رفتارهای عادی محسوب نمیشن و احتباج به درمان دارن. آیا این رفتاربا روباتها عادی محسوب میشه؟ یا خشونت باید همیشه مشمول قوانین ضد خشونت باشه؟ آیا ممکنه آزاد گذاشتن یه رقتار خاص با یه روبات باعث بشه شخص اون رفتار براش عادی بشه و برای آدمها هم تکرارش کنه؟ یا این که برعکس وقتی با روبات فانتزی های خاص خودش را انجام داد دیگه برای جامعه آدم بی خطری میشه. 
البته همونطور گه گفتم قضیه فقط مربوط به رفتار جنسی نیست. این که مثلاً یه نفر با Siri چطوری صحبت میکنه را چطور میشه تفسیر کرد.  چرا بیشتر روباتها را زنونه میسازنو و خیلی خیلی خیلی سؤالهای دیگه که همگی با هم مشغول کار روی اونها هستیم. 

اگه میبینین توی فیسبوک کم میام یا اینجا کم مینویسم دلیلش مشغول بودن خیلی زیاده. راستش همین الان هم که دارم این را تموم میکنم یه کنفرانس دیگه شروع شده و باید زودتر اینجا را تموم کنم. 

یه دوست

اولین بار که دیدمش چند ماه پیش بود. توی استارباکس نشسته بودم و قهوه میخوردم و لپتاپم هم باز بود و کار میکردم. سنگینی نگاهش را روم احساس میکردم. سرم را آوردم بالا و سمتش نگاه کردم. نگاهش را دزدید. هیچ وقت از مردهایی که که دزدکی نگاه میکنن خوشم نمیومده و نمیاد. برای من مرد باید یا سرش تو لاک خودش باشه یا اگه میخواد نگاه کنه پررو و با اعتماد به نفس نگاه کنه. از مردهایی که جلوی روم لبخند میزنن و ادای متشخص ها را در میارن، اما تا سرم را برمیگردونم یا به موبایلم نگاه میکنم چشمشون میره سمت پستانهام یا پاهام خوشم نمیاد. اون شب هم از طرز نگاه کردنش خوشم نیومده بود. نزدیکی های آخر شب بود و میخواستم برم خونه. ماشینم را توی یه پارکینگ یه کم پایینتر پارک کرده بودم و توی سرمای کشنده اینجا باید سرتاپام را میپوشوندم که بتونم از در کافی شاپ بزنم بیرون. 
نفهمیدم که دنبالم راه افتاده. دم پارکینگ که رسیدم دیدم از پشت سر گفت "ببخشید خانوم میتونم یه کم وقتتون را بگیرم؟" 
برگشتم نگاهش کردم. شاید فهمید که خیلی سردمه خودش گفت میتونم بعداً بهتون زنگ بزنم. بهش گفتم بیاد تو ماشینم بشینه. اومد نشست. خیلی ظاهراً مؤدب بود. قیافه اش خیلی جذاب نبود. هیکلش هم همینطور. ماشین را روشن کردم تا گرم بشه و بهش گفتم "خوب بفرماین". 
بهم گفت "راستش را بخواین من از همون اول که توی استارباکس دیدمتون فهمیدم ایرانی هستین. من خودم هم باورم نمیشه که دارم این حرف را میزنم، اما راستش از شما خیلی خوشم اومد. دوست داشتم یه کم باهاتون حرف بزنم". 
بهش گفتم "یعنی فقط چون من ایرانی بودم و شما از قیافه ام خوشت اومد خواستی باهام حرف بزنی؟" 
یه کم من من کرد و گفت "بذارین واقعیتش را بهتون بگم. من مدت زیادیه که ازدواج کردم. دوتا هم بچه دارم. خانومم و بچه هام را هم تا سرحد مرگ دوست دارم. از زندگیم هم راضی راضیم. فقط من هیچوقت تو زندگیم دوست دختر نداشتم. منظورم حتی دوست دختر نیست ها. دوستی که دختر باشه. دوست دارم خانومی باشه که من بتونم باهاش راحت باشم. اصلاً مهم نیست رابطه مون تا کجا پیش بره. میخوام یکی باشه من بتونم کنارش خودم باشم. چیزهایی که حتی به خانومم نمیتونم بگم را بهش بگم"  
بهش گفتم "خوب از کجا به این نتیجه رسیدید که من اون شاهزاده رویاتونم؟" 
یه کم فکر کرد و گفت "نمیدونم. یه چیزی تو وجودتون بود که من اینطوری فکر کردم. طرز کار کردنتون. طوری که رو صندلی نشسته بودین و پاتون را دراز کرده بودین رو یه صندلی دیگه. قیافه جذابتون و اعتماد به نفستون. نمیدونم. من خیلی وقته دنبال یه نفر با همه این مشخصات هستم. خانوم های غیر ایرانی که اکثراً محدودیت های ما ایرانی ها را نداشته ان به نظر گزینه خوبی میان، ولی راستش من فکر میکنم اونها خیلی از مردهای شرقی خوششون نمیاد. ولی شما انگار همه اون مشخصات را دارین. و ایرانی هستین که از همه مهمتره. نمیگم از من خوشتون میاد، نه. فقط همین که من میتونم باهاتون راحت حرف بزنم خودش خیلی مهمه. 
بهش گفتم " از من میخواید من چیکار کنم؟"
گفت "نمیدونم. ولی همین که اجازه دادید تو ماشین پیشتون بشینم خودش نشون میده که با خیلی از خانومهای دیگه فرق دارین. من فقط میخوام بتونم باهاتون حرف بزنم و شما راهنماییم کنین. من خیلی چیزها تو وجودم مونده که به هیچکس نمیتونم بگم. قسم میخورم هیچی بیشتر از این ازتون نمیخوام."
گفتم "راجع به چه چیزهایی میخواید با من حرف بزنید؟"
گفت "راستش من همونطور که گفتم ازدواج کردم و خانومم را خیلی خیلی دوست دارم. اما دلم چیزایی میخواد که تو ازدواج به دستشون نمیارم. من هیچوقت دوست دختر نداشتم. خانومم اولین دختری بود که من تو زندگیم باهاش رابطه داشتم. و الان بعد از سالها هنوز هم تنها کسیه که من باهاش رابطه جنسی دارم. نه فقط رابطه جنسی. من حتی دوست نزدیکی که دختر باشه ندارم. میدونم که الان دارم همش ناله میکنم و خستتون میکنم، ولی واقعیت زندگی منه"
پرسیدم "ماشین دارید؟ اگه ندارین من میتونم راه بیفتم و تا یه جایی برسونمتون همینطور که صحبت میکنیم". ماشین نداشت. من راه افتادم و شروع کردم براش صحبت کردن. بهش گفتم "نمیدونم شاید خدا خیلی دوستتون داشته. شاید شانستون زده. چون من تخصصم توی همین موضوعه و میتونم کمکتون کنم." بعد از تحصیلاتم و سابقه کارم براش گفتم. باورش نمیشد و از خوشحالی نمیدونست چی بگه.  بهش گفتم "این که یه انسان چه زن و چه مرد دلش بخواد که با آدمهای دیگه غیر از شریک زندگیش بخوابه نه عجیبه، نه مختص شماست و نه شرعاً و عرفاً ممنوعه. این طبیعت انسانه و کسی که چنین کششی نداره در واقع یا داره به خودش یا شما دروغ میگه یا این که مشکلی داره. ولی ماهایی که از ایران میایم بیرون، علاوه بر موانعی که بچه های اینحا سر راهشون هست، یه سری موانع خود ساخته هم تو ذهنمون تشکیل دادیم که باید اول از اونها خلاص بشیم. من میتونم تا حد خیلی زیادی کمکتون کنم. شما باید قبل از هر چیز با جنسیت خودتون کنار بیاید. باید باورتون بشه که جنسیت یه موضوع کاملاً شخصیه که هیچکس، نه پدر و مادر، نه مذهب، نه جامعه و نه حتی شریک زندگی شما مسئول و صاحبش نیست" 
گفت " راستش من متوجه نمیشم. منظورتون چیه؟"
گفتم "مثلاً شده شما دلتون بخواد موقعی که مثلاً توی حموم هستید خودارضایی کنید؟" 
گفت "خوب مسلمه. البته از وقتی ازدواج کردم سعی کردم ..." 
نذاشتم حرفش تموم بشه. گفتم "دقیقاً منظورم همینه. خودارضایی بخشی از جنسیت شماست. و فقط و فقط مربوط به شما میشه و نه هیچ کس دیگه."
گفت "یعنی منظورتون اینه که خودارضایی حتی وقتی آدم ازدواج میکنه هم انجامش اشکالی نداره؟"
گفتم "نه تنها اشکالی نداره. بلکه شما باید اینقدر باهاش راحت باشین که با خانومتون هم راجع بهش صحبت کنین. و قسمتی از موضوع خانومتونه. اون هم نباید با خودارضایی شما مشکلی داشته باشه. از همینجا بگیرید تا بره کارهای دیگه. " همینطور که براش میگفتم رفتم داخل یه پارکینگ روباز خیلی بزرگ. رفتم وسط پارکینگ وایسادم. بهش گفتم "اینجا غیر از من و شما کسی شما را نمیبینه. میشه لطفاً زیپتون را باز کنین و درش بیارین؟" 
ترسیده بود. یه کم اطراف را نگاه کرد. یه کم به من نگاه کرد. گفت "به خدا منظورم این نبود که ..."
باز نذاشتم حرفش تموم بشه. گفتم "من نگفتم منظورتون چی بوده یا نبوده. قرار هم نیست من کاری بکنم. فقط میخوام شلوار و شورتتون را یه کم بکشید پایین"
کشید. ولی باز دستش را گذاشته بود روش. گفتم لطفاً دستتون را بردارید. چشمهاش را بست و دستش را برداشت. به وشوح میدیدم که عرق کرده و معذبه. بهش گفتم "اولین قدم برای این که یه رابطه نزدیک و دوستانه با کسی داشته باشید اینه که دیوارهای دورتون را خراب کنید. منظورم این نیست که این کار برا برای همه بکنین. منظورم اینه که خودتون را در معرض دید آدمها قرار بدید. دید جسمی و دید ذهنی. بذارین ترسهاتون را ببینن. بذارین خجالت کشیدنتون را ببینن. بذارین نقطه ضعفهاتون را ببینن. وقتی این دیوار را خراب کردین رابطه هاتون نزدیکتر میشه. خودتون باشین. از خودتون با توجه ذهنیتتون مرز و دیوار درست نکنین. اگه این که یه خانوم دیگه تو زندگی شما باشه و با شما ارتباط جنسی داشته باشه یه خواسته درونیتونه، پنهان کردن بدنتون میشه یه دیوار. من میخوام کمکتون کنم این دیوارها را برای کسایی که براتون مهم هستن خراب کنین. من میخوام شما با اون چیزی که هستین راحت باشین. مثلاً شاید من دفعه دیگه که میبینمتون ازتون بخوام که همینجایی که نشستین خودارضایی کنین و آبتون را هم بریزین همینجا کف ماشین من"
دهنش باز مونده بود. پرسید "چرا این کار را میکنین؟ از من چه انتظاری در برابرش دارین؟" 
گفتم "آهان و یه چیز دیگه. همیشه خودتون را دوست داشته باشین. لازم نیست هر لطف آدمها را بلافاصله و لزوماً جبران کنین. خوبه که حد و مرزها را بدونین و رعایت کنین. اما از طرف خودتون برای دیگران مرز درست نکنین. حالا میتونن لباستون را بپوشین." 
من راه افتادم. رفتم تا نزدیکیهای خونه اش و پیاده اش کردم. شماره اش را گرفتم که بعداً بهش زنگ بزنم. و اینطوری شد که رابطه من باهاش شروع شد.   

یه روز آفتابی

مدت زیادی شده که اینجا ننوشته بودم. از وقتی از نیویورک جابجا شدم و اومدم تورنتو به شدت گرفتار بودم. از همه اینها که بگذرم سرمای اینجا هم آدم را از پا درمیاره. من زمستون گذشته را نیویورک بودم که از نظر جغرافیایی خیلی نزدیک تورنتو هست، اما سرمای اینجا به مراتب بدتر از نیویورکه. 
اینجا یه آپارتمان نسبتاً کوچیک را با دو نفر دیگه اجاره کردیم. به خاطر این که نزدیک مرکز شهر هستیم اجاره ها خیلی گرونه و من هم درآمدم مثل وقتی که آمریکا بودم نیست. هر کسی که میشنوه من چقدر درآمد را توی آمریکا گذاشتم و اومدم کانادا بهم میگه دیوونه ام. شاید هم راست میگن. اما به هر حال من زندگی اینجا را بیشتر میپسندم. با این که توی نیویورک فضا و امکانات برای عشق و حال کلاً خیلی بیشتره و کانادا به قول ما اصفهانی ها خانواده پسند تره، اما باز من اینجا را ترجیح میدم. امکاناتی که آدم اینجا برای زندگی داره خیلی بهتر و ارزونتر از آمریکاست. به اضافه این که من هم دیگه اون دختر جوون چندسال پیش نیستم. انگار از وسط دهه سوم زندگی که رد شدم یه چیزی باعث شده یه کم کمتر جوون حس کنم خودم را. هنوز به اندازه کافی ورزش میکنم و سالم غذا میخورم. ولی به قول معروف حس میکنم خانوم شدم هاهاها. خودم از این که میگم خانوم شدم خنده ام میگیره. 
داشتم میگفتم. اینجا با یه دختر و پسر یه کم جوون تر از خودم همخونه شدم. البته اون دوتا قبلاً اینجا زندگی میکردن و یه همخونه دیگه داشتن که رفته و حالا من به جای اون اومدم. یه کم هم از همخونه معمولی به هم نزدیکترن و گاهی با هم میخوابن. اما هنوز همدیگه را دوست دختر دوست پسر صدا نمیکنن. 
من از منچستر که رفتم آمریکا با خودم چند تا چمدون لباس برده بودم که تقریباً هیچوقت نتونستم استفاده کنم. سیاتل که هواش همیشه ابری و بارونی بود و یه نسیم سرد همیشه میومد. نیویورک هم که رفتم به خاطر کارم مجبور بودیم بیشتر لباس رسمی مثل کت و دامن یا پیرهن و شلوار بپوشم. به خاطر همین لباسهام همینطور دست نخورده تو چمدون مونده بودن. فقط گاهی درشون میاوردم که بو نگیره و خراب نشه. از وقتی هم که اومدم تورنتو هوا همیشه سرد بوده و تازه داره یه کم بهار میشه. 
امروز یه کم سرما خورده بودم و سر کار نرفتم. به جاش نشستم چمدونهام را ریختم بیرون دوباره. دختر همخونه ایم که امروز مونده بود خونه اومد تو اتاقم و نشست نگاه میکرد. ما دخترها کلاً عاشق این کار هستیم. تا حالا تو زندگیم دختری را ندیدم که دوست نداشته باشه وسط یه مشت لباس و کفش وول بزنه. از دیدن لباسهام یه کم تعجب کرده بود. پرسید این لباسهای خودمه؟ خندیدم. بهش گفتم که یه مدت زیاد به عنوان مدل کار میکردم و غیر از لباسهای سر کار خودم هم لباسهای این شکلی زیاد دارم. معلوم بود خیلی لباسها را دوست داره، اما سایزش یه کم از من بزرگتره و هیچکدوم اندازه اش نمیشد. پرسید میتونه عکسهایی که به عنوان مدل گرفتم را ببینه. لپتاپم را آوردم و یه سری را نشونش دادم. تا حد مرگ ذوق کرده بود. باورش نمیشد اینها من باشم. تا ظهر با هم گپ زدیم و بعدش با هم رفتیم ناهار. ازم پرسید چرا تو که اینقدر خوشکل و خوش هیکلی پارتنر نداری. بهش چشمک زدم و گفتم از کجا میدونی ندارم. گفت یعنی دوست پسر داری؟ گفتم نه. گفت به هم زدی؟ گفتم نه، من هیچوقت دوست پسر نداشتم. گیج شده بود. پرسید یعنی تا حالا با هیچ مردی نخوابیدی؟ گفتم چرا شاید با صدها مرد. حالا انگار کنجکاویش دیگه خیلی گل کرده باشه پرسید یعنی ازشون پول میگرفتی؟ گفتم نه، من یه تئوری تو زندگیم دارم و اون اینه که سکس اینقدر مقدسه که نباید به پول و ازدواج آلوده اش کرد. من با مردهای زیادی خوابیده ام و هنوز هم میخوابم. اما هیچکدومشون دوست پسرم نیستن و هیچکدوم هم بهم پول نمیدن. من فقط به خاطر لذتش این کار را میکنم. خندید و گفت پس خوش به حال مردهایی که سر راه تو قرار میگیرن. منم خندیدم و گفتم "و دخترهایی که". اولش نفهمید منظورم را. بعد یه دفعه انگار گرفته باشه گفت یعنی با دخترها هم؟ بهش گفتم زیاد. پرسید خوب این آدمهایی که باهاشون میخوابی چه ویژگیهایی باید داشته باشن. یه کم فکر کردم. واقعاً چیزی تو ذهنم نبود. بهش گفتم "تمیز باشن، بیماری نداشته باشن، و ... .و همین دیگه. ازشون هم خوشم بیاد". هردو بلند خندیدیم. بعد بهش گفتم مثل خود تو. قرمز شد. فکر نمیکرد به همین راحتی بهش گفته باشم. 
ناهار که تموم شد تصمیم گرفتیم تا خونه قدم بزنیم چون هوا خوب بود. توی راه شروع کرد به تعریف کردن. بهم گفت راستش را بخوای من خیلی روی این قضیه فکر کردم. من خودم هنوز نمیدونم که کدوم راه درسته. چون واقعیتش یه وقتایی از یه دخترایی خوشم میاد. بهش گفتم راه درست و غلطی وجود نداره. تو میتونی با هر کسی که دوست داری بخوابی. چه دختر و چه پسر. و قرار نیست بین این دوتا یکی را انتخاب کنی. انگار مدت زیادی بوده که منتظر بوده این حرفها را به کسی بزنه و حالا یکی را پیدا کرده باشه. حالا دیگه رسیده بودیم خونه. پرسید به نظرت من از کجا میتونم شروع کنم. رفتم جلوش وایسادم. دستهام را دور گردنش حلقه کردم. گفتم از همین الان، همینجا. و لبهاش را بوسیدم. نفسش و لرزش خفیف تنش همه اون چیزی بود که میخواستم. بغلش کردم. قدش از من یه کم کوتاهتر بود و سرش را گذاشت روی سینه هام. بهش گفتم میدونی؟ من با آدمهای زیادی خوابیدم. با مردها و زنهای زیادی. اما از همه اینها بعضی هاشون یه جور خاصی تو زندگیت میمونن. یه جور خاصی بهت لذت میدن. یه لذتی که لای پاهات نیست، تو قلبته. من یه دوستی داشتم توی منچستر. اسمش شیما بود. و برای من همین آدم به خصوص بود. اون آدم با پسری که برام خاص شده بود خوابید و من برای همیشه ازش متنفر شدم. بعداً فهمیدم که زیاده روی کرده بودم. اما دیگه ازش خیلی دور بودم. حالا تو تو بغلمی. و تو همون حس خوب را به من میدی. دوست داری بیای توی تخت من؟ سرش را آورد بالا. این حالت چشمها را خوب میشناختم. گفت قول میدی همه چیز بین خودمون بمونه؟ لبهاش را بوسیدم دوباره. این دفعه هردومون محکم و طولانی بوسیدیم. 
اومد تو اتاقم. لباسهامون را درآوردیم. مدت طولانی همدیگه را بوسیدیم و لیسیدیم. آخرهم بی حال و نفس نفس زنان ولو شدیم روی تخت. بعد از یه ربع بلند شد. لباسهاش را برداشت. اومد لبهام را بوسید و گفت دوستت دارم. لبخند زدم و گفتم منم دوستت دارم. فقط فکر کنم به زودی سرما بخوری. خندید و گفت عاشقتم و رفت تو اتاق خودش. و من همینجور لخت توی تختم نشستم. لپتاپم را برداشتم. اینقدر امروز را دوست داشتم که دلم خواست وقتی هنوز هیچی تنم نیست و لای پاهام خیسه خاطره اش را بنویسم. دلم میخواد این خاطره ها همیشه برام بمونن. فردا که پستانهام کبود میشن و درد میگیرن با خوندن اینجا دوباره همینقدر لذت میبرم.  

شهر نو ;)

امروز بعد از مدتها تونستم اینجا یخ سر بزنم. مدتهاست که مشغول جابجا شدن هستم. از منچستر به سیاتل، بعدش به نیویورک و الان مدتیه که اومدم تورنتو توی کانادا. اینجا از نظر آب و هوا خیلی شبیه نیویورکه. به همون سردی و همون مزخرفی. اما آدمهاش خیلی بهترن. نیویورک خیلی شهر مرده ای بود برام. با این که شاید مرکز همه اون چیزی بود که من همیشه تو زندگیم میخواستم. مرکز صنعت مد و سکس. البته خیلی از کمپانی های بزرگ تولید محصولات پورن توی سیاتل فعال هستند و من برای همین هم کارم را از اونجا شروع کردم. اما حتی اون شرکتها هم خیلی هاشون بخشی از شرکتهای بزرگتری هستند که توی نیویورک ثبت شده اند. 
اومدن به آمریکا باعث شد شبکه دوستان و همکارانم به سرعت وبه شدت بزرگ بشه. اونهایی که توی لینکداین هستند شاید متوجه شده باشند. البته یه دلیلش هم این بود که بعضی دوستان اون تو هم دنبال سکس میگردن. نه فقط از ایران. از همه جای دنیا. وقتی توی پروفایلم میبینن که من مدل بودم و حالا هم توی صنعت پورن کار میکنم فکر میکنن من هنرپیشه پورن هستم. بعضی هاشون که خودشون توی این بیزینس هستن خوب طبیعیه که دنبال هنرپیشه یا همکار میگردن. اما اکثرشون فکر میکنن که خوب یه دختر خوشکل و تحصیل کرده که توی صنعت پورن کار میکنه حتماً میشه به راحتی باهاش ارتباط برقرار کرد و یه حال و حولی هم کرد. حالا اینها مهم نیست. مهم اینه که من اینجا توی تورنتو باید بتونم از این شبکه همکارها و دوستها استفاده کنم. 
توی همه این جابجا شدن ها و گشت و گذارها حس میکنم بیشتر پخته شدم. آدمها و جامعه های بیشتری را دیدم. چیزی را که سالها درسش را خونده بودم توی واقعیت و از نزدیک باهاش کار کردم. با دخترها و پسرهای خیلی خیلی زیادی صحبت کردم و شام و ناهار خوردم که هنرپیشه های پورن بودن. و با آدمهای تتو کرده و سبیل از بناگوش در رفته با قیافه های عجیب و غریب که یا کارگردان پورن بودن یا تصویربردار یا منشی صجنه. سر صحنه فیلمبرداری پورن بودم و نوت برداشتم و توصیه دادم. من با این که مدتها تو زمینه سکس تحقیق و کار کرده بودم، هنوز هم تصورم نسبت به صنعت پورن خیلی خیلی با چیزی که الان هست فرق داشت. این تجربه یکی دو ساله برای من به اندازه چند سال ارزش داشت. و به من دیدگاهی را داده که هیچوقت نمیتونستم با نگاه کردن از بیرون به دست بیارم. یکی از دخترهایی که باهاش دوست صمیمی شده بودم یه بار بهم گفت "سحر میدونی تضاد این کار من کجاست؟ اونجایی که من ازدواج کردم و صبح که از خونه میام بیرون همسرم را میبوشم که بیام چندتا مرد دیگه را بکنم و شب برگردم خونه." من هیچوقت به نکته های این شکلی دقت نکرده بودم. علاوه بر این قوانین و مقررات نوشته و نانوشته این دنیا برای خودش ظرایف و دقایق خیلی زیادی داره. من همیشه تصورم این بود که دستمزد دخترهای هنرپیشه پورن به نسبت این که چه کارهایی را اجازه بدن هنرپیشه مرد انجام بده تفاوت داره. مثلاً این که هنرپیشه مرد آبش را توی دهنشون بریزه یا روی تنشون بریزه. اما حداقل توی کمپانی هایی که من باهاشون کار کردم فقط کسایی دستمزد بالاتر داشتن که اجازه میدادن هنرپیشه مرد توی کسشون بریزه. همین. بقیه همه یه دستمزد ثابت میگرفتن. البته نه این که همه مثل هم بگیرن. به هر دختری بسته با قیافه اش، هیکلش، لوند بودنش، هنر بازیگریش و همه اینها یه دستمزد بهش پیشنهاد میشه. اما این دستمزد فقط در صورتی که اون اجازه بده هنرپیشه مرد آبش را توی کسش بریزه ممکنه بیشتر بشه. 
به هر حال همه اینها حالا دیگه برای من گذشته. کاری که الان دارم هنوز هم به صنعت سکس مربوطه اما دیگه پورن نیست. انگار زندگی من با این مقوله دوست داشتنی عجین شده. فقط امیدوارم این سرما و برف باعث تشدید افسردگیم نشه. قول میدم به محض این که یه کم بیشتر جا بیفتم بیشتر بنویسم و از خودم خبر بدم.  

بچه های جنگ

هیچوقت روزی که رفتم کلاس اول را یادم نمیره. همیشه مثل یه فیلم جلوی چشممه. مامانم مثل ابر بهار اشک میریخت و محکم بغلم کرده بود. من اون موقع خودم به اندازه کافی استرس داشتم و گریه ها و بی قراری های مامانم هم باعث شده بود وحشت زده بشم و گریه کنم. اون روز داییم اومده بود که من و مامان را ببره مدرسه. وقتی بی قراری مامان را دید شروع کرد به نصیحت کردنش. مامانم همینطور که گریه میکرد بهش گفت که هم گریه خوشحالیه هم ناراحتی. از این خوشحاله که الان دیگه جنگ تموم شده و لازم نیست هر روز که من میرم میدرسه مثل خواهر بزرگترم که میرفت تا ظهر که برمیگردیم صد بار بمیره و زنده بشه که آیا مدرسه مون امروز موشک میخوره یا نه. و ناراحته چون همیشه بابام دوست داشته مدرسه رفتن ماها را ببینه و با شهید شدنش این آرزوش برآورده نشده. 
اون موقع ها من خیلی از این حرفهای مامان سر در نمیاوردم. من از وقتی یادم میومد توی جنگ بزرگ شده بودم. همیشه صدای موشک و بمبارون جزئی از زندگیم شده بود. نمیدونستم جنگ تموم شده یعنی چی. از چند وقت قبلش مامان برام یه مانتوی گشاد و یه مقنعه طوسی زشت خریده بود. چند باری سر پوشیدنش دعوامون شده بود. و اون روز پوشیدنش علاوه بر همه اون گریه ها و استرس ها حالم را بد میکرد. و همه اینها باعث شد هیچوقت مدرسه را اونطوری که دلم میخواست دوست نداشته باشم. 
همه اینها گذشت. من بزرگ شدم. از ایران اومدم بیرون. یاد گرفتم که زندگی همه اون چیزی که ما تو ایران دیدم نبوده. یاد گرفتم که یه دختربچه 7 ساله نباید انفجار براش یه صدای روزمره باشه. یاد گرفتم که یه دختربچه به اون سن و سال هنوز خیلی خیلی راه داره تا یاد بگیره چرا باید همیشه یه جایی از شهرش بترکه، که چرا باید پدرش را توی جنگ از دست بده، که چرا باید توی راه مدرسه اش خاک و خون و آتیش ببینه. و یاد گرفتم که همه اینها به خاطر آدمهای جنایتکاری بوده که مشکل روانی داشتند و به جای این که درمان بشن شدن صاحب اختیار یه کشور و چنین بلاهایی را سر من و نسل من آوردن. 
حالا امروز یاد همه اینها افتادم چون بعد از مدتها که حتی فیسبوک را باز نکرده بودم امروز رفتم تو و دیدم یکی از دوستان یه ویدیو از یه کودک سوری منتشر کرده که امدادگرها نجاتش دادن و میارنش توی ماشین. ظاهراً یه پسر بچه 4 یا 5 ساله است. زخمیه و خاکی. معلومه از زیر آوار آوردنش بیرون. پدر و مادرش نیستن. اما حتی گریه نمیکنه. با دیدنش یاد بچگی خودم افتادم. این بچه بخت برگشته فکر میکنه زندگی همینه. که همیشه همه جا در حال انفجار باشه. که پدر و مادرت چلوی چشمت تکه تکه بشن. این بچه به جای این که امروز کنار هم سن و سالای خودش شعر بخونه و بخنده و بازی کنه غرق در خون و خاک میشینه تو آمبولانس امداد. 
بچه ها خیلی گناه دارن. بچه ها نباید این بلاها سرشون بیاد. و لعنت و نفرین به همه اونهایی که این زندگی را برای این بچه ها درست کردن. و لعنت و نفرین به هر دین و آیینی که به هر آدمی اجازه چنین جنایت هایی را میده. بچه ها را دریابیم. اونها هیچ تصوری از این که چرا اینطوری شده ندارن. بچه ها خیلی گناه دارن. خیلی. 
کاش میتونستم سیل اشکم را که الان سرازیر شده اینجا بنویسم. کاش میتونستم کاری بکنم.  

این دنیای کوچیک

مدتی هست که اومدم نیویورک زندگی میکنم. کار جدیدم را شروع کرده ام و کم کم زندگی داره به روال عادی خودش برمیگرده.  آپارتمانی که اجاره کردم توی یکی از محله های اطراف شهر به اسم "پورت چستر" ه. این چستر یه جورایی به من چسبیده. بعد از مدتها زندگی توی منچستر حالا خونه ای که اینجا پیدا کردم توی پورت چستره. روزها از اینجا با مترو میرم سر کارم که توی مرکز شهر نیویورکه. فاصله خونه تا شرکت نسبتاً زیاده و حدود یک ساعتی طول میکشه تا برسم. البته همه اش توی ترن نیست و یه مقدارش هم پیاده رویه. اما به هر حال حدود 40 دقیقه ای توی ترن هستم. اوایلش چون شهر برام جدید بود و همه جا غریبه بود همه مسیر را کلاً اینور و اونور نگاه میکردم که یه وقت جای اشتباه پیاده نشم و این که یه کم هم شهر را یاد بگیرم. اما کم کم مسیر برام عادی شد و حالا 40 دقیقه تو ترن نشستن برام خسته کننده بود. به خاطر همین دیگه عادت کردم هدفونم را بذارم و آهنگ گوش کنم تا برسم. 
یکی از سرگرمیهام وقتی توی ترن مشغول موزیک گوش کردن هستم اینه که آدمها را نگاه کنم و راجع به رفتارشون فکر کنم. با توجه به رشته تحصیلیم همیشه مطالعه روی رفتار آدمها برام جالب بوده. گرچه گرایش من بیشتر روی زمینه رفتار سکسی آدمها بوده، اما در کل از این که رفتار آدمها را در حالت عادی مطالعه کنم و سعی کنم شخصیتشون را تحلیل کنم هم برام خیلی جالب بوده. 
جمعه پیش که میرفتم سر کار یه آقایی توی ترن روبروم نشست و شروع کرد به کتاب خوندن. یه شلوار جین پوشیده بود و یه پیرهن مرتب و اتو کرده. با موهال بلوند و بلند که پشت سرش بسته بود. و یه عینک آفتابی که روی موهاش زده بود. قیافه اش عجیب برام آشنا بود. خیلی فکر کردم که کجا ممکنه دیده باشمش. ظاهراً خیلی بهش زل زده بودم چون اون هم یکی دو بار نگاهی به من کرد و بالاخره لبخندی هم زد. و دوباره مشغول کتاب خوندن شد. از کنجکاوی انگار کک توی شلوارم افتاده بود. دلم میخواست بدونم کجا ممکنه دیده باشمش. 
آخر ازش سؤال کردم. اول خودم را معرفی کردم و بهش گفتم که قیافه اش برام خیلی آشناست. اون هم خیلی مؤدب خودش را معرفی کرد اما گفت که فکر نمیکنه من را بشناسه. اصرار بیشتر از این را خیلی به صلاح ندیدم. چون ممکن بود فکر کنه من  بهش نظر دارم. ترن که به ایستگاه رسید اون هم همون ایستگاه پیاده میشد. توی در ترن باز کنار هم قرار گرفتیم. این بار انگار اون هم نظرش جلب شده باشه و بخواد سر صحبت را باز کنه پرسید لهجه ام کجائیه چون بیشتر به انگلیسی میخوره تا آمریکایی، اما انگلیسی هم نیست. بهش گفتم که من اصلاً ایرانی هستم و مدت زیادی توی منچستر زندگی کردم. تا اسم منچستر اومد انگار یه چیز مهم فهمیده باشه. گفت که خیلی اتفاقی اون هم حدودای سال 2005 منچستر اومده. 
حالا هردومون برامون جالب شده بود که بدونیم سرنوشت ممکنه ما را قبلاً یه جا به هم معرفی کرده بوده. با هم رفتیم یه کافه و یه قهوه گرفتیم. گفت که اون سال با پرواز از لوس آنجلس میرفته لندن که هواپیماشون دچار سانحه میشه و مجبور میشه توی منچستر فرود بیاد. همین یه نکته کافی بود که کاملاً یادم بیاد کجا و چطوری دیده بودمش. انگار همه چیز مثل روز برام روشن شد یه دفعه. 
اون سالها من هنوز با همسرم توی منچستر زندگی میکردم اما اون اواخر زندگی مشترکمون بود که در حال جدا شدن بودیم. اون سالها من بعد از این که قید زندگی مشترکم را زده بودم تجربه های عجیب و غریب زیادی کردم و شاید اوج تنوع جنسی من هم از همون موقع ها شروع شد. یادم اومد که یه شب رفته بودم یه بار و مشغول مشروب خوردن بودم که چشمم به یه آقای خوشتیپ افتاد. با موهای بلوند و بلند که دم اسبی بسته بود و تنها توی بار نشسته بود. رفتم پیشش و خودم را معرفی کردم. بعد از خوش و بش فهمیدم که مسافر لندن بوده و هواپیماشون به خاطر آتیش گرفتن موتور مجبور به فرود اضطراری توی منچستر شده. اون هم فرصت را غنیمت دونسته و تصمیم گرفته یکی دو روز اونجا بمونه و شهر را ببینه. اون شب من با اون آقای خوشتیپ رفتم هتلش. با هم باز هم مشروب خوردیم و یه سکس طولانی و عالی داشتیم. شب پیشش موندم و صبح وقتی چشم باز کردم و خودم را لخت تو بغل اون آقای خوشتیپ دیدم باز تحریک شدم و یه سکس عالی دیگه هم صبح با هم کردیم. صبحونه را توی هتل با هم خوردیم و بعد از هم خدافظی کردیم. و حالا همون آقای خوشتیپ اینجا توی نیویورک روبروم نشسته بود. 
ظاهراً خیلی رفته بودم توی فکر. چون دیدم داره مرتب میگه ببخشیدو ببخشید. یه دفعه به خودم اومدم. پرسید چیزی شده؟ فهش گفتم که من یادم اومد کجا دیدمش. وقتی بهش گفتم دهنش از تعجب باز مونده بود. گفت که اون شب یکی از بهترین شبهای زندگیش بوده و این که من خوشکلترین دختری بودم که تا به حال باهاش خوابیده بودم. گفت که بعد از این که رفته لندن و حتی بعد که برگشته بود آمریکا خیلی سعی کرده بوده من را یه جوری پیدا کنه، اما اون موقعها که هنوز فیسبوک و اینا نبوده پیدا کردن یه نفر خیلی سخت بوده و نهایتاً بی خیال شده. 
از این که فهمید من اومدم و نیویورک زندگی میکنم خیلی خوشحال شد. تلفن همدیگه را گرفتیم و همون روز بعد از کار با هم یه قرار گذاشتیم. شب رفتم خونه اش که اتفاقاً خیلی نزدیک خونه خودمه. گفت که با دوست دخترش اونجا زندگی میکنه که الان مسافرته. اون شب با هم بیرون رفتیم. شام خوردیم. مست شدیم، رقصیدیم، رقصیدیم و آخر هم برگشتیم خونه اش و یه شب خیلی خیلی خوب با هم داشتیم. مدتها بود که از حضور مرد توی زندگیم لذت نبرده بودم. مدتها بود که از بدن بهنه مردی خوشم نیومده بود. مدتها بود که سکس مردونه را نچشیده بودم. همه این اتفاقها را به فال نیک میگیرم. شاید نیویورک آغاز یه دوره جدیدی از زندگیم باشه. شاید باز بتونم به دوره خوبی که توی منچستر داشتم برگردم. کسی چه میدونه. وقتی کسی را که 10 سال پیش توی منچستر باهاش یه شب خوب داشتم اینجا توی نیویورک پیدا میکنم یعنی اتفاقهای خوبی در راهه. 

دلتنگی لعنتی

از عجایب دنیاست که وقتی کنار ساحل زیبای ایبیزا و در کنار دختران زیبا و سکسی هم سن و سالت نشسته ای یکهو دلت برای خانه پدریت تنگ شود. از عجایب دنیاست که وقتی کاملاً برهنه روی ماسه ها دراز کشیده ای و باد گرم این جزیره بهشتی اسپانیا پستانهایت را نوازش میکند دلت برای دوران لعنتی دبیرستانت تنگ شود. با آن همه لباسهای مسخره و چادر کثیف. از عجایب دنیاست که وقتی جام شراب در دست بدنت را به آفتاب دل انگیز ایبیزا سپرده ای دلت برای دوغ ظهر جمعه خانه مادربزرگ تنگ شود. از عجایب دنیاست که وقتی برای خوردن غذا به بوفه هزار رنگ میروی و انواع غذا از انواع ملل برای خوردن هست دلت برای بریانی و آبگوشت خانه تنگ شود. از عجایب دنیاست که وقتی کاملاً برهنه با دختران برهنه دیگر در بستر مشغول معاشقه و هم آغوشی هستی دلت برای شرم نوجوانی، برای سرخ شدن گونه ها و برای داغ شدن تنت از شرم تنگ شود. 
چند روزی است که ایبیزا هستم. این جزیره بهشتی اسپانیا. برای فستیوال دختران همجنس باز که از سراسر دنیا اینجا آمده اند تا چند روزی را در کنار هم فقط و فقط خوش بگذرانند، لذت ببرند و لذت بدهند. اما حیف که چیزی آن ته ته های وجودم گاهی وقتها سر بر میاورد. به زنجیرم میکشد. میخواهد همان دختر سر به راه و محجوبم کند که سالها پیش بودم. نمیدانم شاید هم هیچوقت نبودم. نه. من هیچوقت دختر سر به راهی نبودم. همیشه از آن دسته دخترهایی بودم که تا وقتی بابا زنده بود باید از ترسم جلوی او جور دیگری میپوشیدم و راه میرفتم. و بعدها بارها شنیدم که به مامان میگفتند این دخترت را زودتر بفرست خانه شوهر. حتماً میترسیدند من آبروریزی به بار بیاورم. که آوردم. .وقتی سال آخر دبیرستان بکارتم را به پسری که فقط در کوچه دیده بودمش دادم. 
مادرم دو دختر داشت. دختر بزرگش حالا عصای دستش شده و هفته ای یکی دو شب با نوه ها دورش جمع میشوند و میگویند و میخندند. سحر کوچکش اما هیچوقت سر به راه نشد. یک بار ازدواج کرد که به طلاق منجر شد و حالا هم که معلوم نیست آن سر دنیا چه غلطی میکند. میگویند سیگار میکشد و مشروب میخورد. میگوید دیگر ازدواج نمیکنم. دانشگاه را با یک مدرک خاک بر سری تمام کرد. و حالا فقط باید حرص و جوشش را خورد. شاید هم نه. شاید دیگر حتی برایم حرص و جوش هم نمیخورد. نمیدانم از همه زندگی گند من خبر دارد یا نه. نمیدانم میداند که دخترش با مردها و زنهای بی شماری همبستر شده یا نه. نمیدانم میداند که سحر کوچکش الان وسط ده ها و صدها دختر همجنس باز دیگر کنار ساحل گرم اینجا کاملاً برهنه زیر آفتاب دراز کشیده و تکه ابرهای کوچک آسمان را به یاد بچگی هایش رصد میکند. شاید دیگر کم کم عادت کرده که دختری به اسم سحر جایی آن طرف این کره خاکی هست که گاهی تلفنی میزند و حالی ازش میپرسد. چقدر مهم است که این دختر دختر خودش است یا نه. تا وقتی ایران بودم سعی کرد درستم کند. با حرف، با دعوا، با تشر، با حس مبهم خجالت از این که دختر شهید است. حالا دیگر انگار برایش فرقی ندارد. حتی وقتی زنگ میزنم نمیپرسد کجا هستم، نمیپرسد زندگی چطور است. نمیپرسد کی برمیگردم. فقط حالی میپرسد. شرح حالی میدهد و تمام. 
من اما دلم به اندازه همه این فاصله برایش تنگ میشود. به اندازه همه روزهایی که ندیده امش. به اندازه همه فاصله ای که از او دارم. میدانم که او این من را نمیخواهد. میدانم که با برگشتنم همه آنچه از من در ذهن او بوده و همه آنچه از او در ذهن من هست را خراب میکند. برای همین فقط اینجا مینشنیم و مینویسم. برای همین فقط گریه میکنم. و سیگار میکشم و مشروب میخورم. راهی که رفته ام برگشتنی ندارد. و از رفتنش ذره ای پشیمان نیستم. فقط کاش گاهی دیگران بیشتر درکم میکردند. دلم میگیرد وقتی اینجا دخترهای دیگر را میبینم که به مادرشان زنگ میزنند و با افتخار بدن برهنه شان را نشانش میدهند و بقیه دخترهای اینجا را. و مادر فقط میگوید مراقب باش. 
نمیدونم. دلم گرفته. همین. حالم هم خوب خوبه. شاید هم اثر مشروبه. یه وقتایی اثر برعکس داره. ساعت نزدیک 2 صبحه. بهتره تموم کنم و برم اگه بتونم بخوابم. میدونم که حتماً تا صبح خوب میشم.    

کار جدید

اولش که صدام کرد توی اتاقش راستش ترسیدم. معمولاً آدمهای شرکت از این که رئیس بزرگ تو اتاقش بخوادشون خاطره خوبی ندارن. اگه کار مهمی باشه معمولاً به رئیس مستقیمت میگه که بهت بگه یا نهایتاً خودش میاد بالاسرت. اما این که زنگ بزنه بری پیشش یه کم ترسناکه. ظاهراً این فرهنگ شرکتهای آمریکائیه. یا شاید هم جایی که من کار میکنم اینطوریه. اما به هر حال توی انگلیس سلسله مراتب این شکلی توی شرکت ها وجود نداشت. 
به هر حال سریع لباس و سر و وضعم را درست کردم و رفتم تو اتاقش. دل تو دلم نبود. نمیدونستم کجای کارم مشکل داشته. تنها چیزی که به فکرم میرسید این بود که اخیراً سفر کاری و غیرکاری خیلی زیاد رفته بودم و خوب شاید برای همین میخواست باهام صحبت کنه. توی اتاقش که رفتم از پشت میزش بلند شد و اومد باهام دست داد و با هم رفتیم روی مبلهای کنار اتاقش نشستیم. 
یه کم حال و احوال کرد. به نظرم فهمیده بود که من اضطراب دارم. راستش برای خودم هم عجیب بود. شاید برای اولین بار بود که از حرف زدن با رئیس بزرگم میترسیدم. بعد شروع کرد راجع به کارهایی که تحویل داده بودم صحبت کرد و این که یکی از پروژه هام را تونستن پول خوبی ازش در بیارن و حتی کار جدید به خاطرش بگیرن. به خاطر همین خیلی از کارم راضی به نظر میرسید. بعد گفت که به خاطر کار خوبم و به خاطر رابطه خوبی که با بچه های تیم داشتم و این که کارم را با علاقه دوست دارم میخواد یه پست شغلی جدید بهم پیشنهاد بده. 
از این که قضیه توبیخ و تنبیه نبوده و در واقع تشکر بوده خیلی خیلی خوشحال شدم و خیالم راحت شد. حالا فقط منتظر بودم که بهم بگه کار جدیدم چیه. بعد از کلی توضیح و تفسیر گفت که میخواد من سرپرست یه تیم تحقیقاتی بشم که توی نیویورک مشغول کار هستن. از خوشحالی تو پوستم نمیگنجیدم. ناخودآگاه بغلش کردم. اما زود یادم افتاد که رئیس را آدم تو محل کار بغل نمیکنه. با خجالت اومدم عقب. اما عصبانی نبود. بیشتر خنده اش گرفته بود. بهم گفت که به خاطر همین رفتارهای صاف و ساده است که ازم خوشش اومده و مطمئنه که کار جدیدم را هم به خوبی انجام میدم. 
حالا از دیروز تا به حال تو پوست خودم نمیگنجم. از یه طرف همیشه دوست داشتم برم نیویورک کار کنم. همیشه حس خوبی بهم میداده. از طرفی هم تازه توی سیاتل دوستای خوبی پیدا کرده بودم و شهر را داشتم میشناختم. ولی به هر حال از سیاتل خیلی خوشم نیومده بود. هوای اینجا هیچ جوره به طبع من نمیساخت. از طرقی هم نگرانی های رفتن به یه شهر جدید و یه زندگی جدید و دوستای جدید و کار جدید همه مثل خوره تو ذهنم وول وول میخورن. دیشب تقریباً اصلاً نتونستم بخوابم. 

از یکی دو هفته دیگه باید کار جدیدم توی نیویورک را شروع کنم. خوشبختانه دردسر اسباب کشی و این مزخرفات را ندارم. این چند وقت تو یه خونه مبله زندگی کردم که حالا تحویل میدم و میرم. اما فقط لباسها و کفش ها و وسایل شخصیم خودش یه بارکشی اساسی احتیاج داره. از انگلیس که میومدم همه را خیلی راحت فریت کردم. اما اینجا هنوز نمیدونم چیکار باید بکنم. حتماً یه راهی هست دیگه.  
حتماً سعی میکنم نوشتنم را ادامه بدم. چون راستش را بخواین توی این شرایط مثل داشتن دوستیه که من باهاش میتونم راحت حرف بزنم. 

وبلاگ

یکی از خوبیهای نوشتن وبلاگ و بودن توی فیسبوک اینه که آدم دوستهای زیادی از همه جای دنیا پیدا میکنه. از همینجا توی آمریکا بگیر تا ایران و هند و استرالیا و نیوزیلند. جاهایی که حتی فکرش را هم نمیکردی یه روز دوستایی اونجاها داشته باشی. برای یکی مثل من که عاشق سفر و خوش گذروندنه این خیلی غنیمته. مثلاْ یکی دو هفته پیش با یه دوست خوب حرف میزدم و اون بهم گفت که توی خونشون یه اتاق اضافه دارن و اگه گذرم اونجاها افتاد میتونم پیشش بمونم. این محبتها و دوستیهاست که دلگرمم میکنه هنوز گاهی اینجا چیزی بنویسم یا توی فیسبوک سری بزنم. 
چند روزیه که برای کار لاس وگاس هستم. دیروز کارم تموم شد و امروز قرار بود برگردم سیاتل. توی این چند روزی که اینجا بودم تقریباْ همش سرم به کار گرم بوده و خیلی کار دیگه ای نکردم. دیشب بعد از تموم شدن کارم و چون قرار بود امروز برگردم رفتم یه بار خوب و یه مشروب حسابی خوردم. هر نیم ساعت هم برای کشیدن سیگار میومدم بیرون و بعدش دوباره برمیگشتم توی بار. توی یکی از همین بیرون اومدنها اتفاقی یه دختر خوشکل دیدم که داشت با موبایلش با یه نفر فارسی حرف میزد و خوب البته داشت با یه نفر دعوا میکرد. ناخودآگاه به حرفهاش گوش کردم و فهمیدم با همسرش یا دوست پسرش داره حرف میزنه. بعد از این که یه کم داد و بیداد کرد تلفن را قطع کرد و یه نفس عمیق از سر عصبانیت کشید. پاکت سیگارم را از جیبم درآوردم و بهش تعارف کردم. بدون این که تعارف کنه یا حتی لبخند بزنه یه دونه از توش برداشت. براش روشنش کردم و شروع کرد به کشیدن. هیچی نمیگفت. فقط خیره شده بود توی خیابون. بهش گفتم گند خورده تو قبلت ها. برای اولین بار خندید و برگشت درست نگاهم کرد. دستم را بردم جلو و خودم ذا معرفی کردم. اون هم باهام دست داد و خودش را معرفی کرد. رفتیم توی بار و با همدیگه حسابی مشروب خوردیم و حرف زدیم. ازش خوشم اومده بود. بعد از مدتها یه دختر ایرانی پیدا کرده بودم که میشد باهاش چرت و پرت گفت و خندید. گفت که با دوست پسرش اومدن لاسوگاس برای گردش اما ظاهراْ آقا همش دنبال تفریحای مجردی بوده و اون دوست من هم حسابی دیگه جوش آورده بود. اینقدر عصبانی بود که نمیخواست برگرده هتل پیشش. بهش گفتم شماره دوست پسرش را بگیره و بعد خودم باهاش صحبت کردم و بهش گفتم که دوست دخترش امشب پیش من میمونه تا حالش خوب بشه و این که نگرانش نباشه. هرچی اصرار کرد اسمی یا شماره تماسی یا آدرسی بهش بدم ندادم.
هتلم نزدیک بود و با هم رفتیم هتل. هردومون خیلی مشروب خورده بودیم. واقعیتش از این که دیشب چی گذشت خیلی چیزی یادم نمیاد. امروز حدودای ظهر بود که از خواب بیدار شدم. اولش خیلی تعجب کردم وقتی دیدم یه دختر خوشکل و سکسی کاملاْ برهنه کنارم خوابیده. و منم چیزی تنم نیست. از وول خوردن من اونم بیدار شد. اونم به اندازه من تعجب کرده بود. یادم میومد که دیشب توی بار دیدمش اما دیگه غیر از این چیزی یادم نبود. کی لخت شدیم. کی با هم خوابیدیم. و چیکار کردیم. باز کلی با هم حرف زدیم و رفتیم بیرون که با هم یه ناهار بخوریم که من بعدش برگردم هتل و برم فرودگاه. سر ناهار بهم گفت که اتفاقاْ اون یه نفر را به اسم سحر میشناسه که وبلاگ مینویسه و بیشتر با دخترها میخوابه تا پسرها و این که اخلاق من خیلی شبیه اونه. بهش گفتم خوب اگه من همون سحر باشم چی؟ گفت نه اون سحر سیاتل زندگی میکنه. گوشیم را درآوردم و اینجا لاگین کردم و نشونش دادم که من همون سحرم. انگار یه هنرپیشه معروف دیده باشه ذوق کرده بود. میگفت دوست پسرش عاشق نوشته های وبلاگ منه و باورش نمیشه اگه بهش بگه که من را اینجا دیده. بهش یه چشمکی زدم و گفتم اگه بفهمه ما دیشب با هم خوابیدیم چی؟ قرمز شد. یه کم فکر کرد و بعدش گفت میشه خودت بهش بگی؟ گفتم یعنی میخوای من بهش زنگ بزنم بگم من دیشب با دوست دخترت خوابیدم؟ گفت نه ولی اگه بتونی تو وبلاگت راجع بهش بنویسی خیلی خوب میشه. منم قبول کردم. راستش دلیل اصلی نوشتن این پستم هم همینه. 
حالا شما آقای خاص که اینجا را میخونی نشون به اون نشون که شما توی *$ خیابون Blossom Hill Rd با این خانم خوشکل آشنا شدی. در ضمن به خاطر شما من پرواز امروزم به سیاتل را از دست دادم و مجبورم امشب را به خرج خودم اینجا بمونم :)

معروف بودن هم درد سریه ها ;) 

دوبی

امسال برای تعطیلات عید رفته بودم دوبی. تازه چند روزیه که برگشتم. هنوز وضع خواب و بیداریم درست نشده. به خاطر همین نصف شبی نشستم دارم مینویسم. قبل از عید با چند نفر از دوستا و فامیل که از ایران میومدن دوبی هماهنگ کردم که اونجا ببینمشون. چند روز قبل از عید را لوس آنجلس بودم و بعدش پرواز کردم سمت دوبی. پرواز خیلی طولانی و خسته کننده ای بود. توی فرودگاه که رسیدم خسته و خواب آلوده کارهای فرودگاه را انجام دادم. در حین کارهای فرودگاه بود که متوجه یه آقای نسبتاْ خوش تیپ و خوش لباس شدم که رفته بود از Duty Free فرودگاه چند تا شیشه ویسکی و ودکا خریده بود. توی اون حالت خستگی خیلی دلم مشروب میخواست. اما صبح اول وقت از دیدن مشروب حالم بد میشد اصلاْ. پیش خودم فکر کردم یارو چه خوره ایه که این همه مشروب را از اینجا داره میخره. چقدر آدم باید خسیس باشه که به خودش این همه زحمت بده. 
از سالن فرودگاه که بیرون میومدم دیدم یه آقایی یه تابلو دستش گرفته که اسم هتلی که من رزرو کرده بودم روش بود. میشد حدس زد که راننده هتله و برای بردن مسافر خاصی اومده. رفتم جلو و پرسیدم منم میتونم باهاش بیام با این که رزرو نکردم. گفت که مشکلی نیست و جای ماشینش را نشون داد که یه ون کوچیک بود. گفت که منتظر چند تا مسافر دیگه هم هست. تو صندلی ون فرو رفتم و زانوهامو دادم به صندلی جلویی و سعی کردم بخوابم. چند دقیقه بعد دیدم بقیه مسافرها هم اومدن و از جمله همون آقا که اومد ردیف من اونطرف ون نشست. بقیه مسافرها همه ایرانی بودن. اون آقا هم موبایلش را در آورد و شروع کرد فارسی حرف زدن. فهمیدم همشون با یه پرواز تهران رسیده بودن. 
تلفنش که تموم شد سلام کردم و با لبخند گفتم ببخشید ولی این همه مشروب برا چی خریدین؟ گفت که برای یه سری قرار کاری لومده دوبی و میخواد یک هفته ای بمونه و میخواد برای همه وقتش مشروب داشته باشه. بهش گفتم خوب چرا کم کم نمیخره. گفت که توی دوبی نمیتونه بخره چون خرید و فروش الکل ممنوعه. مثل برق گرفته ها از جام پریدم و پرسیدم چی؟ یعنی تو دوبی نمیشه مشروب خرید؟ یه لبخند فاتحانه ای زد و گفت نه نمیشه. فقط توی هتلتون اگه سرو کنن یا توی کلابی جایی. وا رفتم. اولین چیزی که برنامه اش را چیده بودم این بود که یه ویسکی بگیرم. بهم پیشنهاد کرد که یکی از بطری ها را بگیرم اما نگرفتم. دیگه رسیده بودیم هتل. رفتیم چک این کردیم. روی یکی از کارتهای هتل شماره اتاقشو نوشت و گفت اگه مشروبی چیزی خواستم بهش زنگ بزنم. گفت که دوبی را خیلی خوب میشناسه و اگه کمکی هم خواستم میتونم روش حساب کنم. 
تا شب بیشتر وقتم را خوابیدم. بیدار که شدم شب شده بود و مثل چی گرسنه بودم. رفتم از همون غذاخوری هتل یه شام خوردم. حوصله بیرون رفتن نداشتم اصلاْ. برگشتم اتاق و چند تایی سیگار کشیدم. خوشبختانه اتاقی که رزرو کرده بودم اجازه سیگار کشیدن داشتم. اما سیگار خالی فایده نداشت. سیگار بدون مشروب هیچوقت کامل نمیشه. رفتم کارتی که بهم داده بود را پیدا کردم. زنگ زدم. هتل بود. بهش گفتم اگه اشکالی نداره برم ازش یه کم مشروب بگیرم. گفت که برم اونجا یه گپی هم بزنیم. بدم نمیومد. دوستام از ایران فرداش میرسیدن و من اون شب هیچ کاری نداشتم. ازش پرسیدم تو اتاقش میتونم سیگار بکشم یا نه. اتاقش توی هتل از اتاقهایی نبود که بشه توش سیگار کشید. بهش گفتم اون بیاد اتاق من. قرار شد تا یه ربع دیگه بیاد. 
تقریباْ چیزی تنم نبود. اما حوصله لباس پوشیدن هم نداشتم. حوله بزرگ هتل را تنم کردم و فقط یه کم موهامو مرتب کردم و آرایشم را درست کردم. زود دیدم در میزنه. در را که باز کردم دیدم خیلی شیک و مرتب با شلوار رسمی و پیرهن اومده. از این که خودم با حوله بودم یه کم خجالت کشیدم. اومد روی یکی از صندلی های اتاق نشست. بهش گفتم ببخشید من هنوز وقت نکرده بودم لباس عوض کنم. معذرت خواهی کرد که زود اومده و گفت میره چند دقیقه دیگه میاد. بهش گفتم لازم نیست. فقط اگه نگاه نکنه من زود لباس میپوشم. خندید. بیشتر از روی ناباوری. اما پاشد و رفت دم پنجره که بیرون را نگاه کنه. من لباس عوض کردم و بهش گفتم میتونه برگرده. برگشت اومد سر میز نشست. من هم پاکت سیگارم را برداشتم و با دوتا از لیوانهای هتل رفتم نشستم. یه پاکت دستش بود که باز کرد و دیدم توش پر از پسته و آجیل و این چیزاست. گفت که برای مزه آورده. بهش گفتم من مشروب را فقط با سیگار میخورم. بلند بلد خندید. یه جورایی آدم جالبی بود. 
گفت که یه شرکت کامپیوتری تو تهران داره و برای همه کارهاش مجبوره مرتب بیاد دوبی و بره. خانواده اش شامل خانومش و دوتا بچه اش تهران زندگی میکنن و گاهی که بتونن باهاش میان. کلی با هم گپ زدیم و از همه چیز حرف زدیم. گفت که آرزوشه بیاد آمریکا زندگی کنه و حاضره هر کاری براش بکنه. وقتی براش میگفتم که من انگلیس زندگی میکردم و بعد تصمیم گرفتم برم آمریکا و حالا اونجا زندگی میکنم از تعجب خشکش زده بود. انگار موجود فضایی دیده بود. حالا دیگه حسابی سرمون گرم شده بود. کم کم یه چیزایی زیر لب میخوند و کوچیک کوچیک یه رقصی هم میکرد برای خودش. یواش که مثلاْ خودش متوجه نیست پشت دستش را چسبوند به زانوم. میدونستم که برای خودم دردسر درست کردم. اما هیچ عکس العملی نشون ندادم. شاید هم همین باعث شد فکر کنه من خوشم اومده. یه دستش را گذاشت روی رون پام. یه لبخند مودب بهش زدم و دستش را برداشتم. با تعجب پرسید چرا؟ بهش گفتم به دلایل خیلی زیاد که من نمیخوام راجع بهش صحبت کنم. ما قرار بود یه مشروب با هم بخوریم و وقتمون را بگذرونیم که کردیم. باز هم باورش نمیشد. شاید مثل خیلی های دیگه فکر میکرد صرف این که من آمریکا زندگی میکنم و مجرد هستم و لباس باز پوشیدم یعنی بیا منو بکن. باز دستش را آورد و این بار محکمتر پام را گرفت. باز دستش را این بار به زور پس زدم و از جام بلند شدم. از دستش عصبانی بودم. باز پرسید آخه چرا اذیت میکنم!! 
بهش گفتم حالا که میخوای برات میگم. اولاْ این که دلم نمیخواد. یعنی این که اگه شوهرم هم بودی من الان دلم نمیخواست باهات بخوابم. دوماْ که من بیشتر گرایش همجنس گرایانه دارم. درسته که من ‌Bi هستم اما در حال حاضر اگه بخوام با کسی بخوابم ترجیح میدم با یه دختر خوشکل باشه نه با تو. سوماْ که البته به من مربوط نیست این که تو زن داری و من میفهمم خیانت چقدر دردناک میتونه باشه. خوشبختانه از اون مردهای سرسخت که بخوان به هر قیمتی بکننت نبود. با این که مست بود معذرت خواهی کرد و بلند شد رفت. یکی دو ساعتی سرم به کارهای خودم گرم بود.
آخر شب شده بود و من اصلاْ خوابم نمیومد. رفتم یه دوش گرفتم و موهای بدنم را کامل زدم. ممکن بود از فردا بخوایم استخر بریم. کم کم دلم هوس سکس کرد. با این که دلم واقعاْ یه زن میخواست اون موقع اما میدونستم که اون موقع شب اون هم توی دوبی نمیتونم کسی را پیدا کنم. از حمام اومدم بیرون و موهام را خشک کردم و بهش زنگ زدم. از خواب بیدار شد. بهش گفتم بیاد اتاق من. خیلی سوال و جواب نکرد و پا شد اومد. من فقط شورت پوشیده بودم و حتی کرست تنم نبود. به محض این که اومد تو تعجب و شهوت را همزمان از صورتش خوندم. یه حوله بهش دادم و گفتم سریع به دوش بگیره و بیاد. مثل بچه های حرف گوش کن پرید تو حموم و دوش گرفت. زبونش بند اومده بود. دستش را گرفتم و بردمش روی تخت. بهش گفتم باز هم فکرهاش را بکنه. اگه به هر دلیلی نمیخواد باهام بخوابه همین الان بگه. اما اون مثل دیوونه ها فقط به من نگاه میکرد. بهش گفتم فقط یه شرط دارم. و اون این که فقط سکس دهانی داشته باشیم و این که اون اول باید من را بخوره. پرسید برای چی. گفتم چون اگه من اول تو را بخورم و تو برسی بعدش دیگه چیزی ازت در نمیاد. قبول کرد. روی تخت ولو شدم. یه راست رفت سراغ شورتم و درش آورد. چنان آهی کشید که انگار چیزی که یه عمر منتظرش بوده بهش دادن. شروع به خوردن کرد. خیلی ناشی بود و بیشتر از لذت بهم درد و قلقلک میداد. کلی طول کشید تا یادش بدم چیکار باید بکنه و زبونش را چطور استفاده کنه. ولی وقتی یاد گرفت خیلی خوب کارش را کرد. از سر و صدای من و لرزش بدنم فهمید که به اوج رسیدم. اما ول کن نبود. مجبور شدم دو دستی سرش را بگیرم تا ول کنه. 
بلند شد و اومد روم که بکنه. بهش گفتم نه قرار بود فقط بخوریم. گفت نترس من بلدم چیکار کنم اذیتت نمیکنم. بهش گفتم من تا حالا کردن هیچ مردی نترسیدم. فقط امشب دلم نمیخواد کسی بکنتم. امشب دلم یه دختر سکسی میخواست که اینجا گیرم نمیاد. برای همین بهت گفتم که فقط بخوریم. یه کم پکر شد. گفت آخه اینجوری که نمیشه. بهش گفتم نگران نباش من یه کاری میکنم جبران بشه. پا شدم از تو چمدونم یه کاندوم آوردم و براش گداشتم و شروع به خوردنش کردم. از همون اولش آه و ناله اش بلند شد و توی کمتر از یک دقیقه حس کردم که کاندوم توی دهنم پر از آبش شد. بی حال افتاد روی تخت. بعد از یه نیم ساعت بلند شد و لباس پوشید. قبل از رفتن برگشت گفت خوب حالا چه فرقی میکرد که ما الان این کار را کردیم یا همون سر شب میکردیم. یه لبخند بدجنسی زدم و گفتم فرقش اینه که حالا من دلم میخواست. بعدش هم چون میدونستم که حالا فکر میکنه یه دختر مجرد تو هتل پیدا کرده و میخواد هرشب بره بکنتش بهش گفتم اگه جایی من را با دوستام دید اصلاْ چیزی نگه. چون جلوی اونها آبروم میره. 
در طول این یک هفته ای که توی هتل بودم چندین بار دیدمش و هر بار با نگاهش میخواست درسته قورتم بده. خیلی خوب میشد فهمید که اگه میتونست همونجا تو لابی هتل لختم میکرد و دست به کار میشد ;) من دیگه هیچوقت باهاش صحبتی نکردم و حتی خدافظی هم نکردم. اون اولین مردی بود که بعد از مدت خیلی زیادی من باهاش میخوابیدم. با این که سکس به معنای واقعی با هم نداشتیم اما اقلاْ بهم ثابت شد که من هنوز هم از مردها اونطوری که فکر میکردم بدم نمیاد و هنوز هم میتونم باهاشون بخوابم. گرچه خوابیدن با دخترها خیلی بیشتر برام لذت بخشه.