دوباره تنهایی. دوباره غربت

و اینک این منم. زنی تنها در شهری تنها. و همه این تنهایی دلهره معصوم کودکیهایم را برایم زنده کرده است. شبهای سرد سیاتل وقتی دست در جیب و سیگار بر لب از سر کار راهی خونه میشم انگار همه خاطره های خوب بچگیها برام یادآوری میشه. اون موقع ها دبیرستان ما دروازه دولت بود. از اونجا یه اتوبوس میگرفتیم و با بچه ها اتوبوس را رو سرمون میذاشتیم تا وقتی پیاده میشدیم. اما از اونجا تا خونه فقط خودم بودم. تنها. دستهام توی جیبم. فقط جرآت سیگار کشیدن نداشتم. پدرم از خلبانهای قدیمی نیروی هوایی بود و ما دوتا خواهر را از همه دنیا بیشتر دوست داشت. اما خدا نکنه خطایی از یکی از ما سر میزد. هیچوقت کتکمون نمیزد. اما همین که میفهمیدیم بابا از دستمون عصبانیه کافی بود که دنیا رو سرمون خراب بشه. هیچوقت یادم نمیره وقتی مامان دعوام کرد و گفت اگه بابای خدا بیامرزت شهید نشده بود نشونت میدادم این چه وضعیه اتاقت داره. همین یه جمله اش کافی بود که من همیشه تا همین الان همیشه اتاقم مثل دسته گل تمیز و مرتب باشه. 
داشتم میگفتم. دستم توی جیب میرفتم سمت خونه. از ترس بابا هیچوقت تا زنده بود لب به سیگار نزدم. هیچوقت از چتر خوشم نمیومد. خیلی میشد که از اتوبوس پیاده میشدم و هوا بارونی بود. اما من هیچوقت اهمیتی نمیدادم. همونطور  تا خونه میرفتم. خونه که میرسیدم مامانم بود که مقنعه ام را برمیداشت و با هزارتا غرغر و دعوا موهام را خشک میکرد. وای که چقدر دلم هوای اون روزا را کرده. هنوزم از چتر متنفرم. اما تو این هوای لعنتی مرطوب و سرد سیاتل موهام زود وز میشن. دیگه مقنعه ای نیست که همه به هم ریختگی را زیرش قایم کنم. اگرچه کسی هم نیست که چیزی را ازش قایم کنم. 
شبها که خونه میرسم از دیدن خودم تو آینه چندشم میشه. زیر چشمها سیاه، موها وز کرده، آرایش پاک شده، بوی گند سیگار. از اون سحر شوخ و شنگول که با اعتماد به نفس بدنش را جلوی دوربین عکاسها پیچ و تاب میداد هیچی باقی نمونده. تنها چیزی که کمکم میکنه خودمو بتونم تحمل کنم بطری های مشروبمه که یکی یکی خالی میشن. یاد حرفهای دکترم توی منچستر میفتم. میگفت آخرش این الکل تو را میکشه. خنده ام میگیره. از نه دل به حرفش میخندم. یه جور میگفت انگار من برام مهم بود. 
گاهی مردی را با خودم میارم خونه. مردها انگار همه جای دنیا مثل همن. میبیننت، ازت خوششون میاد، خودشونو برات لوس میکنن، میان خونه باهات میخوابن. اگه خیلی خوششون بیاد باز بهت زنگ میزنن. اگه نه انگار نه انگار که اصلاً وجود داشتی. دیگه حتی سکس برام مثل قدیم نیست. انگار دیگه تشنه اش نیستم. انگار برام فقط یه روتین شده که باید هر دو سه روز یه بار انجامش بدم. مهم نیست با کی. خیلی وقته که به اوج لذت حتی نرسیدم. قبلاً لذت دادن هم به اندازه لذت بردن برام جذاب بود. برای کسی که باهام میخوابید چه مرد و چه زن هر کاری میکردم که لذت ببره. چون از لذت بردنش منم لذت میبردم. حالا حتی دل و دماغ بوسیدن و خوردنشون را هم ندارم. دیگه از صدای مردها وقتی به اوج میرسن و خالی میشن مثل قدیم لذت نمیبرم. دیگه جیغ زدن و لرزش تن دخترها وقتی به اوج میرسن خودم را هم به یه لذت کوچولوی خوب نمیرسونه. 
نمیدونم اینا تآثیرات شهر جدیده، محیط جدیده، افسردگی منه، آدمهای آمریکایی اینجورین، .... نمیدونم. هرچی که هست اینها از وقتی من از منچستر اومدم اینجا خیلی پررنگ تر شده. ولی هرچی که هست فکر کردن بهش باعث میشه فکر کنم دارم دیوونه میشم. میرم وان را پر آب میکنم. توش دراز میکشم و تا گوشهام را میکنم لای آب. بطری مشروبم را دستم میگیرم. جرعه جرعه میخورم. و بعد همه چیز خوب میشه. سکوت. آرامش. کرختی. و دیگه چیزی یادم نمیمونه. صبح که بیدار میشم لخت و عور جلوی در حموم افتادم. تمام تنم درد میکنه. هنوز از موهام آب میچیکه. ساعت 5 صبحه و هنوز خوابم میاد. اما مجبورم موهامو خشک کنم و لباس بپوشم. این کارا را که میکنم دیگه هوا روشنه و موقع رفتن سر کار. و یه روز دیگه و بعدش یه شب دیگه که باید با مشروب سر کنم. حالا که فکر میکنم میبینم دکترم حق داشت. این الکل آخرش منو از پا در میاره.  

۳ نظر:

  1. هیچ فاجعه ای رخ نداده سحر. خودتو نباز. خودتو دست کم نگیر. هنوز خیلی کارها میتونی انجام بدی. هنوز خیلی کارها مونده که انجام بدی. پیشنهاد: به یک گروه خیریه بپیوند. قول میدم خیلی از مشکلاتت حل میشه.

    پاسخحذف
  2. آره خوبم. اینقدر جرات ندارم که بلایی سر خودم بیارم. نمیدونم. شاید درست میگی. خیلی گم شدم. خیلی

    پاسخحذف

مرسی از این که وقت میذاری و کامنت میذاری. سحر