خیاط هم تو کوزه افتاد

یکی از مشکلاتی که معمولاً توی کار روانشناسی باهاش دست به گریبان هستیم اینه که بیمار از این که admit کنه (باز هم اصطلاح فارسیش یادم نمیاد :(  ) که بیماره سر باز میزنه. این مشکل در وهله اول خودش را قبل از مراجعه به روانشناس یا روانپزشک نشون میده، تا جایی که بیماری روانی هم مثل بیماری جسمی عود میکنه و ریشه میدوونه. در وهله بعد هم بعد از مراجعه بیمار به روانشناس یا روانپزشک باز این که راضی بشه که بیماری خودش را قبول کنه و روح خودش را در اختیار پزشک قرار بده یه قسمت مهم از درمان محسوب میشه.
من برای شکستن این تابو و نشون دادن این که اصلاً و به هیچ وجه چیز بدی نیست که آدم بیمار روانی باشه و این که بیماری روانی هم درست مثل بیماری جسمی یه مشکلیه که ناخواسته سراغ آدم میاد و احتیاج به درمان داره، همینجا اعتراف میکنم که من هم از مدتها پیش با نوعی از افسردگی درگیر بوده ام و هستم. گرچه نمیخوام وارد همه جزئیات بیماریم بشم، اما همینقدر بگم که در این نوع خاص بیمار دوره های افسردگی حاد و نشاط حاد را به تناوب تجربه میکنه. تجربه های روابط جنسی من که اینجا راجع بهشون نوشتم اکثراً توی دوره های نشاط حاد اتفاق افتادن و معمولاً من یه دوره های افسردگی را بین هر کدوم تجربه کردم. من با این که میدونستم که بیمار هستم، اما به خاطر همین دوره های نشاط که یکی از ویژگیهاش انرژی بالای جنسی هست دوست نداشتم درمانش کنم و سعی میکردم خودم کنترلش کنم. و تا یه خد زیادی هم موفق شده بودم که تعادل لازم را حفظ کنم و بیماریم را تحت کنترل داشته باشم. اما اتفاق بد مرگ همسایه خوبم که من ناخواسته خیلی بهش عادت کرده بودم و یه جورایی مثل مادر یا مادربزرگم بهش نگاه میکردم فشار سنگینی روم آورد که باعث شد نتونم دیگه کنترل بیماریم را نگه دارم. بعد از اون اتفاق دچار شوک شدید افسردگی شدم، تا جایی که چند روز حتی از خونه بیرون نرفتم و سیگار را جایگزین شام و ناهارم کرده بودم. خوشبختانه دوست خوبی که توی این مدت بهم سر میزد کمک کرد و منو برد پیش دکترم و ایشون هم نامردی نکرد و بستریم کرد. تا مدتی حتی اجازه استفاده از لپتاپ و موبایل را بهم نمیداد و من باید توی این مدت سعی میکردم ارتباط برقرار کردن را توی دوره های درمانی فشرده دوباره تجربه کنم.
بعد از تموم شدن دوره بستری، بهم اجازه برگشتن به آپارتمانم را ندادن، چون هم زنده کننده خاطرات بدم بود، هم از بودن توی اون آپارتمان به شدت وحشت داشتم و از تنهایی میترسیدم و هم این که فارغ از احساس خود من، دکترم نمیخواست من دیگه تنها زندگی کنم. به خاطر همین یه مدت باید دنبال خونه جدی میگشتم. جایی که هم خاطره همسایه خوبم را برام زنده نکنه و هم با آدمهای دیگه همخونه باشم که تنها نمونم. این روزها توی یه آپارتمان تو مرکز شهر با یه زن و شوهر زندگی میکنم. هنوز سر کار نمیرم، چون اولاً هنوز دوره نقاهتم را میگذرونم و هم این که به خاطر بیماری لاغر شدم و بدنم برای کار آماده نیست. فعلا از اینترنت خونه جدید به صورت مشترک استفاده میکنم تا ببینم بعداً برای خودم اینترنت میگیرم یا نه.
خلاصه دیگه این وضعیت امروز سحر اگه دلتون خواست بدونین. خیلی خیلی هم از همه دوستانی که ایمیل زده بودن یا توی فیسبوک مسیج داده بودن ممنون. اگه همه ایمیل ها را نتونستم تک تک جواب بدم دیگه ببخشید.
راستی توی Yahoo Messenger خیلی پیغام داشتم، اما راستش خیلی اونجا را چک نمیکنم و بلد هم نیستم. همین دیشب هم که میخواستم چک کنم کلی از پیغام ها را گم کردم :(   لطفاً به جاش برام ایمیل بزنین اگه خواستین.

خدافظ خانوم گریشام :(

خانوم گریشام از پیشم رفت :( به همین سادگی. امروز عصر که اومدم خونه دیدم جلوی خونه یه آمبولانس وایساده و یکی دو نفر درش را بستن و راه افتادن. با تعجب اومدم تو و مدیر ساختمون را دیدم. ازش پرسیدم چی شده. گفت بیچاره پیرزنی که تو فلان واحد زندگی میکرد دیروز فوت کرده بوده. عین برق گرفته ها شدم. پرسیدم خانوم گریشام؟ گفت "آره راستی میشه واحد کناری تو دیگه. حتماً دیده بودیش. دیشب هرچی پسرش زنگ میزنه میبینه جواب نمیده. اما حدس میزنه که بیرونه. امروز باز زنگ زده بود. وقتی دیده بود جواب نمیگیره به من زنگ زد. من ظهر با کلید خودم در را باز کردم و دیدم تو تختش فوت کرده. به پسرش و به اورژانس زنگ زدم. الان هم جنازه اش را بردن". و من مثل برق گرفته ها خشکم زد. یاد همه خاطره های خوبی افتادم که باهاش داشتم. پیرزن مهربون دلش از من جوون تر بود. بر خلاف اکثر پیرزن های انگلیسی خیلی اخلاق خوبی داشت. از رفت و آمدهای من خبر داشت و خودش بهم میگفت حضور دختر جوونی مثل تو تو خونه بغلیم بهم انرژی میده. میگفت سر و صدای من نه تنها اذیتش نمیکنه که حس خوبی هم بهش میده. نمیدونم دیروز چه وقت تموم کرده بوده. اما من تقریباً همش خونه بودم. و هیچ مهمونی هم نداشتم. وقتهایی هم که تنهام معمولاً آهنگ گوش نمیکنم. اگه حتی میزد به دیوار حتماً من میشنیدم. خوب حتماً در آرامش و بدون درد مرده. خوش به حالش. حالا امشب من خوابم نمیبره. میترسم. حس میکنم تنها شدم. انگار حضور پیرزن همیشه برام یه دلگرمی بود. دیگه حتی به این که مرد غریبه ای بیاد تو خونه ام نمیتونم فکر کنم. انگار از همه میترسم باز. برق ها را خاموش کردم و تو تختم نشستم دارم مینویسم. اما بر خلاف همیشه همه لباسهام تنمه. انگار حس میکنم یکی داره نگام میکنه. انگار همون دختر خجالتی چند سال پیش شدم. نمیفهمم چم شده. حتی نمیخوام گریه کنم. فقط دلم میخواد یه آشنا اینجا بود. که جلوی ترسیدنم را بگیره. دیگه دوست ندارم بنویسم. میرم یه ویسکی بخورم. شاید آروم شم بتونم بخوابم.
شبت برای همیشه به خیر خانوم گریشام عزیز

کادوی عید

دیروز عصر خونه بودم که زنگ زد. عید را تبریک گفت و کلی حال و احوال کردیم. پرسید خونه هستم یا نه. میخواست بیاد همدیگه را ببینیم. یه ساعت بعدش اونجا بود. از دیدنش خوشحال شدم. چند هفته ای میشد ندیده بودمش. خواستم مشروب بیارم گفت نمیخواد. چون به خانومش نگفته که میاد اینجا و نمیخواد وقتی میره خونه بوی الکل بده. خوب اشکالی هم نداشت. چایی درست کردم و نشستیم چایی خوردیم. بعد در کیفش را باز کرد و یه هدیه از توش درآورد. حسابی سوپرایزم کرد با این کارش. خیلی خوشحال شدم. بلند شدم محکم بغلش کردم و بوسش کردم. بعد همونجا پیشش نشستم و کادوش را باز کردم. یه لباس خوشکل strapless (فارسیش یادم رفته  کسی یادش هست بگه چی میشد؟) بود با دامن کوتاه. رنگ زمینه اش قرمز بود، ولی گلهای خوشکل مشکی داشت و به خاطر همین میتونستم با هر کفش مشکی بپوشمش. بهش گفتم روش را برگردونه که من بپوشمش. خندید و سرش را به طرف تلویزیون چرخوند. بلوز و شلوارم را درآوردم و لباس جدیدم را پوشیدم. همه چیزش درست اندازه ام بود. بهش گفتم میتونه نگاه کنه. برگشت نگاه کرد. چشمهاش برق زد. من هم خیلی خوشحال بودم. باز بغلش کردم و بوسیدمش. دوست داشتم همینجور پوشیده باشمش. شلوار و بلوزم را برداشتم و انداختم روی مبل و با همون لباس نشستم روبروش. حس کردم حواسش رفته به شونه ها و رونهای من که حالا کامل بیرون بودند. با این که زیاد باهاش خوابیده بودم، اما حالا حس خوبی نداشتم که ببینم زیر چشمی میخواد به پاهام یا شونه هام نگاه کنه. موهامو که بسته بودم باز کزدم و ریختم سر شونه هام. اما انگار فرقی نکرد.
برای این که حواسش را پرت کنم احوال خانومش را پرسیدم. خیلی رسمی گفت خوبه و سلام میرسونه. اما ته حرش نگرانی و ناراحتی را میشد راحت خوند. ازش پرسیدم چیزی شده؟ یه کم من و من کرد. بعد گفت " سحر من که با تو رودروایسی ندارم، راستش من دارم فکر میکنم ازش جدا شم". مثل برق گرفته ها شدم. اگه یه زوج ایرانی دور و برم بودن که من میتونستم قسم بخورم رابطه شون خیلی با هم خوبه این دوتا بودن. گرچه من چند باری باهاش خوابیده بودم، اما به وضوح میدونستم که عاشق زنشه و من براش حتی یه رابطه موازی هم نیستم. من همیشه براش دوست دختری بودم که باهام دردل میکرده و راحت از زندگیش حرف میزده. از همه چیز زندگیش، از کارش گرفته تا رابطه اش با خانومش. اما اینها همه فقط در حد دوستی بود. اگه رابطه اش با خانومش حتی یک ذره هم متزلزل بود من میتونستم اینو خیلی راحت توی دوره هایی که با هم سکس میکردیم بفهمم. این چیزها به راحتی از چشم یه زن مخفی نمیمونه. به خصوص کسی مثل من.
از اون طرف خانومش هم از دوستای خوب منه. ما اقلاً هفته ای یک بار با هم حرف میزنیم و غیر از این چند هفته اخیر، تقریباً هفته ای یه بار همدیگه را میبینیم. و برای من عجیب بود که چنین مشکلی که داره باعث جدایی این دوتا میشه تا حالا از من مخفی مونده.
کلی نشستم باهاش حرف زدم. بهش گفتم به خانومش زنگ بزنه و بگه دیرتر میاد تا من ببینم چیکار میتونم بکنم. تا تونستم سعی کردم از زیر زبونش حرف بکشم بیرون. و هرچی حرف میزدیم من بیشتر به این نتیجه میرسیدم که تقریباً همه حرفش اینه که زنهای مردم اینجور، زن من اونجور. به شدت داشت خانومش را با زنهای دیگه مقایسه میکرد. میدونم که مقایسه از نظر قیافه و بدن و این چیزها نبود. چرا که خانومش انصافاً یکی از خوشکل ترین دخترهای ایرانیه که من اینجا میشناسم. از اونجایی که من همیشه باهاش راحت حرف زده بودم تونستم از توی حرفهاش بکشم بیرون که ریشه همه مشکلاتشون سکسه دوباره. قبلاً هم اینها توی همین موضوع به مشکل خورده بودن. خانومش با این که خیلی خوشکل و خوش هیکله، اما اصلاً دختر سکسی ای نیست. از اون دخترهای ایرانیه که سکس را یه وظیفه کثیف میدونن که مجبورن برای شوهرشون انجام بدن. از اونهایی که شوهرشون را سرچشمه شهوترانی میبینن که انگار صبح و شب منتظره یه جا گیرشون بیاره و بکنتشون. و از اون طرف این آقا که بسیار سکسیه. و مرتب پورن تماشا میکنه. و بعدش معلومه دیگه، انتظار داره خانومش یه چیزی باشه در حد اونهایی که توی فیلم میبینه و خانومش نه تنها شبیه اونها هم نیست، بلکه سکس را یه چیز زوری و کثیف هم میدونه.
فهمیدم که این بده بستون و از این التماس و از اون ناز و ادا مدتیه که ادامه داشته. و حالا روح هردوشون توی این رابطه خورده شده. و من میدونستم که چطوری میشه درستش کرد. فقط نمیخواستم مستقیم بهش چیزی بگم. همینطور که داشتیم حرف میزدیم رفتم کنارش نشستم. بازوش را آروم گرفتم. انگار تمام ماهیچه هاش منقبض شده بودند. کم کم خودم را بیشتر بهش چسبوندم. کم کم دستش را گرفتم و نوازش کردم. کم کم سرم را گذاشتم رو سینه اش و به حرفهاش گوش دادم. و اون کم کم بغلم کرد. و شروع کرد به نوازش. نوازشش خیلی زود به جاهای حساس رسید. خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم برهنه توی بغل همدیگه بودیم. و خیلی زود نفس هامون به شماره افتاد و به اوج رسیدیم. موقعی که داشت میرسید ازم بیرون آورد و همه آبش را ریخت روی تنم. واقعاً از زیادیش تعجب کردم. معلوم بود روزهاست (اگه نه هفته ها) که ارضا نشده. وقتی تموم شد بی حال افتاد کنارم روی تخت. خودم را کشیدم کنارش و بازوش را گرفتم و بوسیدم و شروع کردم با موهای سینه اش بازی کردن. حس کردم داره میخنده. برگشتم تو صورتش نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه. ازش پرسیدم چشه. گفت "سحر تو باورت میشه همین کاری که تو الان کردی شده آرزوی من؟" پرسیدم "کدوم کار؟ من که کاری نکردم". گفت:"دقیقاً. همین که کاری نکردی. اگه من این کار را با .... کرده بودم الان یه دعوای حسابی راه افتاده بود. که چرا آب نجسم را ریختم رو تنش. سحر باورت میشه ما بعد از 6 سال زندگی مشترک تا حالا بدون کاندوم با هم سکس نکردیم؟ سحر باورت میشه من آرزوم شده که بعد از سکس نیم ساعت پیشش دراز بکشم و نوازشش کنم؟ به محض این که کارم تموم میشه انگار یه کوه از رو دوشش برداشتن. پا میشه میره دوش میگیره که تمیز بشه. سحر من اگه این حرفها را به تو نزنم دیوونه میشم. اما باورت میشه من تا حالا اونجای زنم را نخوردم؟ باورت میشه که اگه من هر دو سه هفته بک بار بهش التماس نکنم برای سکس همین ماهی یکی دو بار را هم خبری نمیشه؟..."
خیلی حرف زد. و من فقط گوش کردم. انگار خالی شده بود. بلند شدیم. من رفتم یه دوش گرفتم و اون یه چایی درست کرد با هم خوردیم. وقتی میخواست بره رفتم یه عطر مردونه از تو اتاقم آوردم بهش دادم که بزنه که بوی سیگاری که من کشیده بودم و بوی تن زنونه روی بدنش نمونده باشه. گرفت و زد. دم در باز بغلش کردم و یه کم سرم را تو سینه اش گذاشتم. انگار ماهیچه هاش دیگه اونطوری منقبض نبودن. خدافظی کرد و رفت.
امروز سر کار بودم که دیدم موبایلم زنگ زد. خانومش بود. خیلی خوشحال بود و آروم. دعوتم کرد که این آخر هفته برم خونه شون. با خوشحالی قبول کردم. فهمیدم که کار دیروزم درست بوده و این زوج جوون و خوشبخت را برگردونده به زندگی عادیشون. که نیاز زیاد مرد و عدم توجه زن باعث شده بود تنش بینشون به شدت بالا بره، اینقدر که داشت زندگی قشنگشون را از هم میپاشید. نمیخواستم راجع بهش چیزی بنویسم. اما یاد حرفهایی افتادم که بعضی ها اینجا بهم زده بودن. که خوابیدن من با مردهای متأهل خانوادشون را از هم میپاشه. فقط خواستم بنویسم که بدونن من چطور تونستم یه زندگی را با سکس نجات بدم. طبیعتاً نمیتونم تعمیمش بدم و قبول دارم که زندگی های زیادی به خاطر خیانت زن یا مرد از هم پاشیده شده. اما من کار خودم را بلدم ;)    

عیدی که هیچوقت یادم نمیره

سالها پیش بود. دقیقاً سیزده سال پیش. بهار سال 78. شدید مشغول درس خوندن برای کنکور بودم. همه کار و زندگیم شده بود کنکور. معمولاً کوچیکتر که بودم عید ها بعد از چند روز اول که دید و بازدید و مزاسم عید بود بعدش مسافرت میرفتیم. اما از وقتی پدرم فوت کرد مسافرت هامون هم کمتر شد. تا بعد از این که خواهرم ازدواج کرد و باز برنامه مسافرت های ما رو به راه شد. اما اون سال به خاطر درس من همه خونه نشین شده بودن. آخ که اگه میدونستن من هیچ پخی نمیشم حتماً یه برنامه مسافرت حسابی میچیدن. گرچه خیلی هم امیدی بهم نداشتن. من دبیرستان که میرفتم خیلی درس خون نبودم و به خصوص وقتی رفتم رشته انسانی و دیگه نمیتونستم دکتر و مهندس بشم دیگه خیلی از امیدها ازم قطع شد. ولی به هر حال باز هم سعی خودشون را میکردن.
به هر حال ما اون سال اصفهان موندیم و هیچ جا نرفتیم. روز سیزده به در که شد باز نه مامانم میذاشت من جایی برم و نه خودم دل و دماغی برای بیرون رفتن داشتم. اما بقیه تصمیم گرفتن که یه طرفی برن. معمولاً وقتهایی که ما برای سیزده به در اصفهان بودیم میرفتیم یه جایی تو جاده شیراز که من الان اسمش را یادم نمیاد. اون سال هم همه فامیل برنامه گذاشتن که برن اونجا و قرار شد من تو خونه بمونم و درس بخونم.
صبح زود همه رفتن و من خونه موندم. مامانم بهم توصیه کرد که تلفن را کلاً از پریز بکشم که کسی مزاحمم نشه. ظاهراً به خاطر درس خوندنم اینو گفت، اما شاید منظورش این بود که من با کسی حرف نزنم. یکی دو ساعت موندم خونه و درس خوندم. اما اصلاً تمرکز نداشتم. انگار حالا که هیچکس خونه نبود بدتر حواسم پرت میشد. حدودای پیش از طهر دیگه خیلی حوصله ام سر رفت. مانتو و مقنعه پوشیدم و یه کتابم را هم انداختم تو کیفم و زدم بیرون. اون موقع ها نزدیک چهار راه نوربارون میشستیم که خیلی از پل بزرگمهر دور نبود. رفتم اونجا. خواستم بشینم همونجا یه کم درس بخونم. اما پل خواجو که خیلی نزدیک بود و دور و برش پر از آدم بود انگار چشمک میزد که پاشم برم اونجا. قدم زنون تا خواجو رفتم. مردم زیاد نشسته بودن و پیدا کردن جای خالی که بشه توش نشست و درس خوند خیلی راحت نبود. بالاخره یه جا پایین پل پیدا کردم و نشستم.
نیم ساعت بیشتر درس نخونده بودم که دیدمش. ظاهراً با خانواده اومده بود اونجا اون روز. اما من که دیدمش تنها بود و داشت پایین پل قدم میزد. اون هم منو دید. نگاه هامون رو هم قفل شد یه لحظه. همون حس خوبی که همیشه تو راه مدرسه بهم دست میداد وقتی میدیدمش اومد سراغم. زود سرمو انداختم پایین و مثلاً مشغول درس شدم باز. اما دیگه نمیشد. زیر چشمی نگاه کردم. یه جا نشسته بود که راحت بتونه منو ببینه. خیلی وقت بود تو راه مدرسه میدیدمش صبحها. خونشون قاعدتاً یه جا نزدیکای خونه ما بود، چون همیشه تو محل خودمون میدیدمش. نمیدونستم کیه و اسمش چیه. یکی دو بار سعی کرده بود بهم یواشکی شماره بده یا باهام حرف بزنه، اما من قبول نکرده بودم. با این که دلم پر میزد که این احساس دید را بیشتر و بیشتر امتحان کنم. نزدیک یک سال برنامه هر روزمون همین بود که تو راه مدرسه ببینمش. بدون این که باهاش حرف بزنم. اگه یه روز نمیدیدمش انگار یه چیزی تو زندگیم کم میشد. همیشه سعی میکردم تنها برم مدرسه و بیام که بتونم تو خلوت خودم حضورش را حس کنم. اگرچه هیچ وقت هیچ تماسی بین ما نبود. و حالا اون اینجا بود باز. اولین باری بود که یه جا غیر از راه مدرسه میدیدمش. هم قلبم تند تند میزد و هم ترسیده بودم. نمیدونم شاید هم از ترس بود که قلبم میزد. کتابمو بستم و گذاشتم تو کیفم. باید میرفتم خونه. من امروز قرار بوده درس بخونم. پا شدم راه افتادم. نمیدونستم دنبالم میاد یا نه. امیدوار بودم نیاد. چون هم این روزها اونجا پر از نیرو انتظامی بود و هم این که من واقعاً نمیدونستم باید چطوری باهاش برخورد کنم. پیاده باز رفتم سمت پل بزرگمهر. دیگه جمعیت کم بود و نمیدونم چرا حس کردم دنبالم نیومده. خیالم راحت شد.
به خیابون که رسیدم و میخواستم رد شم یه دفعه مثل جن کنارم ظاهر شد. نگاهش کردم. قدش از من یه هوا بلندتر بود. موهای مرتب و شونه کرده ای داشت. پیرهن و شلوار پوشیده بود. یه لحظه فکر کردم کدوم آدم عاقلی روز سیزده به در پیرهن و شلوار میپوشه. اما این کمترین چیزی بود که اون موقع برام اهمیت داشت. بهم سلام کرد. حس کردم تمام خون بدنم دوید تو صورتم. قرمز شدم و سرمو انداختم پایین و گفتم سلام. نمیدونم واقعاً گفتم یا فکر کردم گه جوابش را دادم. شاید هم اینقدر آروم جواب دادم که خودم هم نشنیدم. هرچی که بود اونور خیابون که رسیدیم گفت جواب سلام واجبه ها. نمیدونستم چی جواب بدم. اول خواستم بگم برو مزاحم نشو. اما دلم نیومد. این حس را دوست داشتم. هیچی نگفتم و راهم را گرفتم و رفتم. اون هم اومد. حالا انگار روش بیشتر باز شده باشه دیگه کنارم راه میومد. بدون این که بهش نگاه کنم گفتم اگه کسی ببینه برای هردومون بد میشه ها. یه کم ازم فاصله گرفت، اما انگار حرف زدن من شجاعش کرده باشه گفت نترسید امروز که شهر خیلی خلوته. راست میگفت خیلی خبری نبود. اما من هنوز مثل سگ میترسیدم. زدم از توی کوچه پس کوچه. کم کم حرف زدن برام راحت تر شد. و برای اون هم همینطور. خودمون را معرفی کردیم. فهمیدم دانشجوه و دو سال از من بزرگتره. مثل هر دختر و پسر دیگه ای اون روزها طبیعتاً اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که خوبه دیگه دو سال اختلاف سنی مناسبیه. انگار هر رابطه ای باید به ازدواج ختم میشد.
حالا دیگه به نزدیکای خونه رسیده بودم. خونه اونها خیلی نزدیک خونمون بود . فقط یکی دوتا کوچه با ما فاصله داشت. توی خیابونمون که داشتیم رد میشدیم از ترس مرده بودم. نکنه یکی از همسایه ها ما را با هم ببینه و به مامانم بگه. جلوی خونه که رسیدیم بهش گفتم که بره. اما وایساده بود که از من شماره و ایمیل و این چیزها بگیره. من اون موقع موبایل نداشتم و شماره خونه را هم نمیخواستم بهش بدم. اما ایمیلم را میتونستم بهش بدم. در همین حین و بین بود که در خونه یکی از همسایه ها باز شد و معلوم بود که میخوان ماشین بیرون بیارن. از ترس نزدیک بود جیغ بزنم. دویدم تو خونه و اون هم پشت سرم اومد تو حیاط. امیدوار بودم همسایمون چیزی ندیده باشه. در را بستم و نفس نفس میزدم. نگاهش کردم. داشت با وحشت توی خونه را نگاه میکرد. حتماً فکر میکرد الان بابای من با یه چوب میاد سراغش. بهش گفتم نگران نباش کسی خونه نیست. خیالش راحت شد. همسایه که رفت و صدای ماشینش دور شد بهش گفتم دیگه بره بیرون. اما نرفت. یه حس غریبی بهم دست داد. نمیدونم ترس بود یا چیز دیگه. اما انگار باید میرفتم دستشویی به شدت. چند بار بهش گفتم برو بیرون دیگه. اما اون همونطور وایساده بود و نگاه میکرد.
دستش را آورد و دستم را گرفت. نمیدونم چرا دستم را نکشیدم. اما انگار برق بهم وصل کرده باشن. از همونجایی که بهم دست رده بود همه تنم داغ شد. و دستهام شروع کردن به عرق کردن. دستم را آورد بالا و خواست بوس کنه. نذاشتم و دستم را کشیدم. در را باز کردم و خواستم هلش بدم بیرون. اما زورم بهش نمیرسید. نمیخواستم جیغ و داد کنم. شاید از این که داشتم باهاش زورآزمایی میکردم و میدیدم زورم بهش نمیرسه یه کم لذت هم برده بودم. اون هم همش میگفت تو را خدا بذار بمونم و من آسیبی بهت نمیزنم و من باز با همه وجودم هلش میدادم. وسط این هل دادن دستهاش را آورد بالا و بغلم کرد. و من یه دفعه خودمو تو بغلش پیدا کردم. دیگه هیچ تقلایی نکردم. در را خودش دوباره بست. حس خوبی بود. تو بغلش حس خوبی داشتم. حسی که تا حالا تجربه نکرده بودم. قلبم داشت به شدت هرچه تمام میکوبید و ضربه هاش را روی سینه هام که حالا به سینه اون چسبیده بود حس میکردم. امیدوار بودم اون چیزی حس نکنه. همینطور که تو بغلش بودم برام تعریف کرد که چقدر همیشه دلش منو میخواسته و چقدر هر روز منتظر میمونده تا منو ببینه. کم کم داشتم از تماس تنش با تنم لذت میبردم. سرم را گذاشتم رو سینه اش. حس آهویی را داشتم که شکار شیر شده. تا وقتی آهو تقلا میکنه یعنی هنوز جون داره. اما وقتی گردنش شل شد و سرش افتاد یعنی دیگه کارش تمومه. اون هم حتماً اینو فهمید که دستش را آورد بالا و از زیر مقنعه گذاشت رو موهام. هیچی نگفتم. یه کم موهام را نوازش کرد. بعد دستش رفت سمت گوشم و گردنم. ترسیدم کسی از همسایه ها ما را توی حیاط ببینن. خودمو از تو بغلش در آوردم و رفتم توی خونه. بهش هیچی نگفتم. اما دنبالم اومد. دم در ورودی خونه که میخواست بیاد تو برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم قول میدی پسر خوبی باشی؟ دستم را گرفت آورد بالا بوس کرد و گفت قول میدم.
رفتیم تو و بردمش توی هال بهش گفتم بشینه. نمیدونستم حالا باید چیکار کنم. رفتم کیفم را گذاشتم تو اتاقم و مقنعه ام را در آوردم و اومدم. ازم چشم برنمیداشت. رفتم از تو اتاق مهمونخونه چند تا ظرف شیرینی و آجیل آوردم. خودم نشستم روبروش و باز با هم حرف زدیم. هنوز قلبم همونجور دیوونه وار میزد. اگه مامان اینها زود میومدن خونه چی؟ اگه کسی از همسایه ها چیزی دیده باشه چی؟ اصلاً نمیفهمیدم چی میگم و چی میشنوم. اما اصلاً از چی باید میترسیدم؟ من که حتی هنوز مانتوم تنم بود. رفتم یه چایی گذاشتم. وقتی داشتم چایی میریختم یه دفعه از پشت بغلم کرد. ترسیدم و جیغ زدم. نزدیک بود چایی را بریزم. اما نریختم. دستهاش را دور تنم پیچیده بود و محکم از پشت بهم چسبیده بود. ولی کمر به پایینش را یه کم دورتر گرفته بود. شاید میترسید بزرگ شدنش را فهمیده باشم. شروع کرد با دستهاش نوازش کردن. این کارش را دوست داشتم. گردنبندی که خیلی دوست داشتم گردنم بود و اون با دستش بند گردنبند را دنبال کرد و دستش را برد تو یقه مانتوم. حالا دستش درست بالای سینه هام بود. کم کم دکمه های مانتوم را باز کرد. من انگار مسخ شده باشم هیچی نگفتم. باورم نمیشد که دارم این کار را میکنم. من تا حالا حتی دوست پسر هم نداشتم و حالا این پسر که من تازه یک ساعت بود میشناختمش داست به جاهایی از بدنم دست میزد که من حتی به مامانم هم نشون نمیدادم. یه چیزیم شده بود. کرخت کرخت شده بودم. خیس خیس شده بودم. خیلی بیشتر از وقتهایی که با خودم ور میرفتم. دستش را حالا برده بود وسط پام و داشت از روی شلوارم نوازشم میکرد. بهترین حس دنیا بود. توی یه لحظه با خودم فکر کردم یا الان یا هیچوقت. برگشتم. یه چیزی توی وجودم اونقدر شجاعت بهم داده بود. دستش را گرفتم و از تو آشپزخونه بردمش بیرون و رفتیم تو اتاق خودم. ازش قول گرفتم که باهام ازدواج کنه. گذاشتم لختم کنه. یه حالتی مثل مستی بهم دست داده بود. خیلی نمیفهمیدم چی داره میشه. لختم کرد. و خودش هم لباسهاش را درآورد و اومد روم خوابید. هیچ کاری نمیکردم. نه بوسش کردم، نه به تنش دست زدم. فقط خوابیده بودم و دستهام را دو طرفم انداخته بودم. پاهامو باز کرد و خواست بکنه تو. مخالفتی نکردم، اما بهش گفتم که من بار اولمه. یه کم دودل شد. اما زود تصمیمش را گرفت. گفت قول میده بگیردم. و کارش را شروع کرد. احساس سوزش زیادی کردم. و لذت خیلی خیلی زیاد. زود درش آورد و با لباسهای من خونی که داشت ازم میرفت را تمیز کرد. من فقط چشمهام را بسته بودم و هیچ احساسی نداشتم. باز به کارش ادامه داد. برام فوق العاده لذت داشت، اما حتی اون همه لذت توی لختی و شلوغی ذهنم گم شده بود. نمیدونم چقدر طول کشید. فقط فهمیدم سر و صداش در اومد و زود ازم کشید بیرون و خودش را روی شکمم خالی کرد. از حس کردن اون چیز گرم رو شکمم حالت تهوع بهم دست داد. یا شاید هم از اون همه احساسات خوب و بد بود. پا شدم دویدم تو دستشویی. هرچه اون هفته خورده بودم را بالا آوردم. رنگم پریده بود. میلرزیدم. در زد. برام آب قند آورده بود. ازش متنفر بودم. چیزیتنم نبود و حالا روم نمیشد اونطوری از دستشویی بیام بیرون. بهش گفتم بره لباسهام را برام بیاره. همه را برداشت آورد. بهش گفتم مقنعه ام را هم بیاره. رفت پیدا کرد آورد. وقتی اومدم بیرون وایساده بود و داشت با نگرانی نگاهم میکرد. ازش بدم میومد. سرش دادد زدم و گفتم بره گم شه بیرون. دست و پاش را گم کرده بود. خواست چیزی بگه، ولی من هرچی دم دستم بود بهش پرت کردم و جیغ میزدم. به حالت فرار از خوونه زد بیرون. نشستم رو تختم و مثل دیوونه ها جیغ میزدم و گریه میکردم. از این که دیگه باکره نبودم حس گناه میکردم. چیزی را که فقط مال شوهرم بوده داده بودم به پسری که فقط اسمش را میدونستم. تازه اگه اسمش را دروغ نگفته بود. تاپم را که درآورده بود و بعد خون تنم را باهاش پاک کرده بود برداشتم. بغلش کردم و جیغ میزدم.
تا عصر را نفهمیدم چطور سر کردم. همش فشارم پایین بود و حالت تهوع داشتم. میترسیدم حامله شده باشم. نمیدونستم چطوری تو چشم مامانم نگاه کنم. همیشه مامانم از نگاه من همه حرفهام را خونده بود. میترسیدم این را هم بفهمه. قلبم مثل گنجشک تند تند میزد. عصر خونه را مرتب کردم. تاپ خونیم را توی ده تا سوراخ قایم کردم. حتی میترسیدم تو سطل زباله بندازمش. در را که باز کردم مامانم اولین سؤالش این بود که چم شده. نهایت سعیم را کردم که بگم هیچی. اما هنوز همون "هیچی" را تموم نکرده بودم که بغضم ترکید. ترسید. بقیه هم اومدن ببینن چی شده. بهشون گفتم که از صبح حوصله ام سر رفته و نگران کنکورم هم هستم. یه کم دلداریم دادن. نمیدونم چقدر باور کردن. به خصوص مامانم که از گریه من میتونست بفهمه که من با دوستم دعوام شده یا تو مدرسه چیزی شده.
اون روز هر طور بود گذشت. اما احساس گناهی که داشتم ولم نمیکرد. احساس گناهم از این که با یه غریبه خوابیده بودم نبود. بلکه همه اش به خاطر از دست دادن بکارتم بود. حس میکردم به قول کتاب ها "گوهر گرانبهای" خودم را به راحتی دادم دزد برده. همیشه بیرون که میرفتم فکر میکردم مردم دارن نگاهم میکنن. فکر میکردم الان از راه رفتن من حتماً میفهمن که من دیگه دختر نیستم. افسرده شدم. اینقدر که مامانم منو برد پیش مشاور. اما هیچکدوم اینها را جرأت نداشتم حتی به مشاور بگم. همه افسردگیم را ربط دادن به اضطراب کنکور. شبها کابوس میدیدم. خیلی شبها خوابم نمیبرد. همش خواب میدیدم برم خواستگار اومده و یه دفعه میبینم خواستگاره تاپ خونی من دستشه و داره میپرسه این چیه. به هر مصیبتی بود کنکور دادم. قبول نشدم. دیگه نه حوصله درس خوندن داشتم نه میتونستم تو خونه بمونم. از اون طرف یه دختر هیجده نوزده ساله دم بخت اون هم تو یه محیط سنتی مثل اصفهان مثل شیرینی که مگس جمع میکنه خیلی راحت خواستگار جمع میکنه. همشون را به بهانه این که دارم برای کنکور درس میخونم دست به سر کردم. چندین ماه طول کشید تا زندگی من یه کم حالت عادی به خودش بگیره. گرچه هیچوقت اون ترس و وحشت ولم نکرد. . بعد از اون هر سال عید خاطره بدی که از اون سیزده به در داشتم میومد سراغم.
حالا سالها از اون سال میگذره. من کلی تجربه جدید کسب کردم. با مردهای خیلی خیلی زیادی خوابیدم و فقط لذت بردم. حالا که به اون ماجرا نگاه میکنم برام بیشتر خنده داره تا دردناک. و همیشه به جامعه ای که باعث شد من تو اون سن نوجوونی اونطوری افسردگی بگیرم لعنت میکنم. واقعاً چی میشد اگه جامعه ما هم مثل اینها ظرفیت این جور روابط را داشت و به کسایی مثل من اجازه میداد تصمیمات مهمی مثل ازدواج را بر مبنای اصول درست بگیرن، نه بر اساس چیزهایی مثل پرده بکارت و سکس و ... و حتی امروز هم با این همه تغییری که در من ایجاد شده و بعد از این همه سال از اون ماجرا، هنوز یادآوریش برام دردناکه. اینقدر که همیشه قبل از عید که میشه برام یادآوری میشه.
بعد نوشت: دوست عزیزی که ایمیل زده بودی و نوشته بودی خاطره اولین سکسم را بنویسم و گفتم که برام سخته. این هم دلیلش. اما بعداً تصمیم گرفتم که بنویسمش، بلکه بتونم یه قدمی برای شکستن تابوهای بزرگ و مسخره جامعه بردارم. شاید لازم باشه خودمون را جراحی کنیم تا به چند نفر دیگه بتونیم کمک کنیم.    

مست!!

ساعت 2 نصفه شبه و من تازه به سرم زده پاشم یه چیزی بنویسم. واقعاً هیچی تو ذهنم نیست و نمیدونم چی مینویسم. اما هرچی در اومد بدون تغییر میذارمش تو وبلاگم. اینقدر دلم حرف زدن میخواد که اگه همین الان با کسی حرف نزنم حتماً تا صبح گلوم میترکه. امشب از اون شبای سرد منچستر بود باز. و امروز (یعنی ببخشید دیروز) من تا بعد از ظهر بیشتر کار نداشتم. بعدش با چند تا از دوستای قدیمی قرار گذاشتیم همدیگه را ببینیم. دیدیم. شام خوردیم. مشروب خوردیم. مشروب خوردیم. مشروب خوردیم. اینقدر که دیگه معده ام جا نداشت. نه این که دیگه دلم نخواد. و سیگار کشیدم. سیگار کشیدم. سیگار کشیدم. این سیگار آخرش منو می کشه. دیروز عکاسم بهم میگفت تو شانس آوردی که بوی سیگار توی عکسات نمیفته و گرنه هیچکس به عکسهات نگاه هم نمیکرد. خیلی بی شعوره. میخواستم بهش بگم حالا فعلاً که تو داری از پشت دوربینت قورتم میدی. نگفتم. راست میگفت. دیروز خیلی سیگار کشیده بودم. آخر شب هم با دوتاشون اومدم خونه. نمیدونم واقعاً دلم مرد میخواست یا نه. اما اونا منتظر نظر من نشدن. نمیدونم کی لباسامو در آوردن. و کی کردن. و کی رفتن. اصلاً خیلی چیزی یادم نمیاد کلاً. یادمه یکیشون یه پتو روم کشید و پیشونیمو بوسید و پرسید سحر خوبی؟ نمیدونم حتی چی جوابش دادم. انگار صد سال بود نخوابیده بودم اما نمیتونستم بخوابم. الان هم نمیتونم. زنگ زدم اصفهان. خواهرم ترسید. صداش یواش و خسته بود. تازه فهمیدم نصفه شب بوده زنگ زده بودم. گوشی را قطع کردم. دو دقیقه بعدش زنگ زد. که تو رو جون مامان سحر چت شده؟ خنده ام گرفت. اما نمیدونم خندیدم یا نه. بهش گفتم هیچی بابا دیوونه، ساعتو اشتباه کردم. شروع کرد سؤال جواب کردن. حوصله نداشتم قطع کردم. به شدت دستشویی داشتم. پا شدم رفتم دستشویی. برق را که روشن کردم از دیدن خودم ترسیدم. هیچی تنم نبود. اما روی شونه هام و پستونام و رونهام قرمز قرمز شده بود. دیگه بهش عادت دارم. میدونم جای ریشهای مردهاییه که میخوان همه تن آدم را به نیش بکشن. اما امشب چرا؟ یادم نمیومد. الان ولی یادم افتاد که کیا بودن. آرایش صورتم به هم ریخته بود. دور چشمم سیاه بود. موهام انگار صد سال شونه نزده باشم. دستشویی کردم و برگشتم. گریه داشتم. گریه زیاد. خیلی زیاد. رفتم لب پنجره نشستم و سیگار روشن کردم. سرمای شب منچستر از پشت شیشه خودش را بهم رسوند. فکر کردم چرا امشب اینقدر سرد شده. یادم افتاد هیچی تنم نبود. سیگارم را تموم کردم. پنجره را باز کردم تهش را انداختم بیرون. هوای سرد خورد تو سر و صورت و بدنم. خیلی حس خوبی بود. پنجره را باز گذاشتم و نشستم لب پنجره و پاهامو آویزون کردم بیرون. کم کم خوابم گرفت. کم کم شروع کردم به خواب دیدن. انگار چرتم برد. با صدای بوق یه ماشین از خواب پریدم. از این که دیدم لب پنجره ام ترسیدم. جیغ زدم و خودمو پرت کردم عقب. از پشت افتادم کف خونه. کمرم درد میکنه. خدا کنه سیاه نشده باشه. اگه کبود شده باشه تا یه هفته کار تعطیله. پنجره را بستم و اومدم بخوابم. موبایلم رو میز توالت تو اتاق خواب بود. نگاه کردم ببینم ساعت چنده. قبل از این که ساعت را ببینم تاریخ را دیدم. لعنتی موقع پریودمه. یه pad گذاشتم و شورت پوشیدم. خدا کنه شروع نشده باشه. و گرنه با این دوتا که امشب کرده بودنم ممکنه عفونت کنه. دیگه حوصله فکر کردن به هیچی را ندارم. اما کنترل فکرم دستم نیست. انگار تمام فکرهای دنیا مثل تیکه های فیلم میان تو ذهنم و میرن. چراغ خواب روشنه و تو روشنیش دیدم مک بوکم کنار تخته. بازش کردم. تصمیم گرفتم بنویسم. واقعاً هیچی تو ذهنم نیست و نمیدونم چی مینویسم. اما هرچی در اومد بدون تغییر میذارمش تو وبلاگم. اینقدر دلم حرف زدن میخواد که اگه همین الان با کسی حرف نزنم حتماً تا صبح گلوم میترکه.

دلم شکست، اما خودم نه :)

وقتی درسم را اینجا شروع کردم، اولین کاری که استادم ازم خواست انجام بدم خوندن کتابی بود که گرچه مرجع دانشگاهی نبود، اما راجع به مطالعه سکس و مباحث مربوط به اون بود. نویسنده کتاب تو فصل اول کلاً به مشکلاتی میپرداخت که توی مسر مطالعات مربوط به بحث سکس باهاش ممکنه آدم برخورد کنه و توضیح میداد که گرچه این قضیه از دهه 50 به این طرف خیلی بهتر شده، اما هنوز هم مطالعه راجع به سکس برخورد نه چندان دوستانه ای را توی جامعه در پی خواهد داشت. 
درست مثل دانشجوهای پزشکی که اول از همه با آناتومی بدن آشنا میشن و بعد با بدن مرده برخورد میکنن و همین باعث میشه بدن انسان را نه به عنوان یه انشان که به عنوان میز کارشون ببینن، برای رشته تحصیلی من هم سکس همین حالت را داره. بین همه همکلاسی ها و استادای من، شاید صحبت از سکس و جزئیاتش مثل صحبت راجع به غذا خوردن یه چیز عادی و روزمره است. 
از طرف دیگه، مشکلاتی که من شخصاً باهاش دست به گریبان بودم تا به عنوان یه دختر تنها توی کشور غریب زندگی کنم و درس بخونم و قسمتهاییش را گاهی همینجا توی وبلاگم و گاهی توی فیسبوک نوشتم از من یه دختر کله شق و شاید حتی بتونم بگم عصبی ولی در عین حال مستقل و پوست کلفت ساخت. شاید اگه این اخلاق من نبود ادامه کار و زندگی اینجا برام غیر ممکن بود. 
اتفاقات دیروز و کامنت هایی که توی وبلاگم رد و بدل شدن اما نشون داد که هنوز اینقدر زمخت و سخت نشدم که نتونم گریه کنم. آره، اعتراف میکنم دیشب بعد از همه کامنت ها و جواب هایی که رد و بدل شدند، نشستم و یه دل سیر گریه کردم. گریه ام برای شنیدن و خوندن فحش ها و متلک ها نبود. بلکه برای متهم شدن به اون چیزی بود که نبودم. و از همه بدتر از طرف دخترهایی بهش دامن زده شد که خودشون وبلاگ نویس بودن و من برای رعایت حق محفوظ بودن هویتشون حتی کامنت های قبلی وبلاگم را پاک کردم. در حالی که براشون ایمیل زده بودم و نوشته بودم که از بابت من نگرانی نداشته باشن و من به عنوان یه وبلاگ نویس، به عنوان یه دختر سختی کشیده ایرانی، به عنوان یه دانشجوی ایرانی، به عنوان یه دوست، دوستشون دارم. و همیشه وبلاگشون را میخونم. نمیدونم شاید این که ما ایرانی ها هیچوقت نمیتونیم متمدنانه و دوستانه با هم زندگی کنیم واقعیت داره. 
یه عده دیگه همه حرفشون این بود که من دروغ میگم و اتفاقاتی که توی وبلاگم نوشتم در واقع اتفاق نیفتاده. نمیدونم چرا باید من چنین کاری کرده باشم و انگیزه من از این کار چی میتونسته باشه. و تنها نتیجه ای که تونستم بگیرم این بود که متأسفانه محدودیت های جنسی که همه ما توی ایران باهاش دست به گریبان بودیم باعث شده اتفاقات این چنینی اینقدر دور از ذهن و فضایی به نظر بیاد که نتیجه ای جز دروغ بودنشون نتونیم بگیریم. کاش میشد بیشتر راجع به زندگی جنسی مردم توی اروپا و به خصوص اروپای شرقی بیشتر مطالعه میکردید. شاید هم کم و بیش میدونین ولی این که یه دختر ایرانی هم بتونه داخل این ماجراها بشه اینقدر عجیب و غریبه. شاید تنها چیزی که از سکس و فانتزی های سکسی دیدید از طریق پورن بوده و حالا هر اتفاق اینچنینی را حاصل فیلمنامه و نمایشنامه میدونین. ولی اگه راجع به swinging و orgy و dogging و ... میدونستین حتماً این که من جلوی جمع دوستام سکس کردم حتماً براتون عجیب و غریب نبود اینقدر. شاید به قول دوست عزیز روانشناس ناشناس، اگه من بتونم یه قدم کوچیک در راه آگاهی سازی بردارم ارزشش از نوشتن خاطره هام بیشتر باشه. 
شاید هم همه اینها به خاطر اینه که من را یه زن هرزه میدونین و خوب توی فرهنگ غنی ما توهین و پایمال کردن یه زن هرزه نه تنها مجازه که بهترین راه برای خالی کردن همه استرس ها و عصبیت های ذهنمونه. یکی از دوستان تو ایمیلش یه مورد را ذکر کرده بود که مسی از خانومی مقدار زیادی پول قرض میکنه و بعد که متوجه میشه اون خانوم تن فروشی میکنه با هتاکی پولش را بالا میکشه.  
به هر حال همه شمایی که کامنت های دوستانه و غیر دوستانه گذاشتید هنوزهم هربار که بیاید اینجا سر بزنید بهتون خوش آمد میگم. و شما دخترهای خوشکل دانشجو من هنوز هم به وبلاگتون سر میزنم و قلمتون را دوست دارم. هرچند شما کامنت های رکیک زیر پست های من بگذارید.  

11 دقیقه

ماجرایی که اینجا میخوام تعریف کنم مربوط به چند سال پیش میشه که من وسطهای درسم بودم هنوز. یادم نیست کتاب "11 دقیقه" اثر پائولوکوئیلو تازه در اومده بود یا ما تازه پیداش کرده بودیم. اما به هر جال همه ماجرا از همینجا شروع شد. یه روز توی دانشگاه یکی از بچه ها گفت بچه ها این کتاب را خوندین؟ من همیشه کتابهای پائولوکوئیلو را دوست داشتم و ایران هم که بودم همیشه میخریدمشون. اما اسم این یکی را اصلاً نشنیده بودم. برام جالب بود که چطور این کتابش ترجمه نشده. کتاب را خریدم و خوندمش. ماجرای کتاب درباره یه دختر برزیلیه که برای داشتن یه زندگی بهتر میره اروپا، اما کارش اونطور که میخواسته پیش نمیره و به خاطر مشکلات مالی شروع به تن فروشی میکنه. این کار اوایل براش خیلی سخت و غیر قابل قبول بوده. اما کم کم یاد میگیره که همه اون عذابی که تصور میکرده این کار داشته باشه در واقع فقط توی زمان سکس اتفاق میفته. یعنی اگه قراره با کسی 2 ساعت هم بخوابه، باز قسمت اصلی سکس از 11 دقیقه بیشتر نمیشه. و یاد میگیره که این 11 دقیقه در واقع چیز مهمی نیست و میشه تحملش کرد. و در انتها با توجه به تجربه هایی که پیدا میکنه و آدمهایی که باهاشون برخورد میکنه به لذت هایی میرسه که کمتر زنی واقعاً میتونه برسه. کتاب گرچه در قالب داستان و با شخصیت ها و ماجراهای خیالی نوشته شده، اما تقریباً همه اش واقعیت داره و خیلی از چیزهاش را خود من شخصاً تجربه کردم. حتماً توصیه میکنم اگه تونستین بگیرین و بخونینش. البته میگم ترجمه فارسی نداره و باید انگلیسیش را بخونین. البته شاید یه روزی خودم ترجمه اش کردم و چاپ کردم :) فکر کنین. رو جلد کتاب نوشته باشه مترجم دکتر سحر برادران :)))
به هر حال، یه مدت بحث ما تو دانشگاه سر این کتتاب بود. به خصوص که مباحثش به تحقیقات ما هم خیلی نزدیک بود. یه روز خونه چند تا از بچه ها جمع شده بودیم عصر شنبه آخر هفته و گپ میزدیم که بحث به این کتاب کشیده شد باز. یکی از چیزهاییش که اون روز خیلی روش بحث شد همین بحث 11 دقیقه بود. چند تا از بچه ها معتقد بودن این درست نیست و بعضی وقتها سکس میتونه خیلی بیشتر از 11 دقیقه طول بکشه. یه تعداد دیگه از جمله خود من معتقد بودیم که سکس اگه از 10 دقیقه بیشتر طول بکشه یعنی حتماً دارویی مصرف شده، و گرنه بدن زن و مرد امکان نداره 10 دقیقه تو حالت سکس فعال باشه و به ارضا نرسه. بحث پیش رفت و هیچ طرف هم راضی نمیشد. تا این که یکی از بچه ها گفت دوست پسر من همیشه حداقل 15 دقیقه دووم میاره و میتونه کل 15 دقیقه بکنتم. کار به شرط بندی رسید و توی کل کل های دانشجویی قرار شد به دوست پسرش زنگ بزنه و بیاد عملاً امتحان کنیم. زنگ زد و بهش گفت که بیاد فلان جا، اما بهش نگفت که جریان چیه. تا پسره برسه راز بحث ها ادامه داشت و کار به شرط بندی رسید و نفری 100 یورو گذاشتیم وسط. یه پولی حدود 800 یورو جمع شد که اگه ما میبردیم باید بین 3 نفر تقسیم میکردیم. صحبت پول که شد بچه ها شروع کردن به این که خوب شما اگه برید توی اتاق و سکس کنین که ما نمیفهمیم چقدر واقعاً طول کشیده و ممکنه بخواین پول ما را بالا بکشین. دوباره بحث بالا گرفت و قرار شد سکس همونجا جلوی چشم همه انجام بشه. اما اون دختری که دوست پسرش داشت میومد راضی به این کار نبود. قرار شد یه نفر دیگه انتخاب کنیم که با پسره سکس کنه. اما کسی داوطلب نمیشد. کلی خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم. آخر قرار شد قرعه کشی کنیم و اسم هرکس که دراومد دیگه نه نیاره. قرعه کشیدیم و خوب معلومه اسم چه بدبختی از توی کیسه دراومد. سحر.
اول دختره را بردم توی اتاق و خیلی باهاش صحبت کردم که مطمئن شم مشکلی نداره و راضیه. که ظاهراً راضی بود. بعد از نیم ساعتی پسره اومد. از در خونه که اومد تو همه شروع کردیم جیغ زدن و خندیدن. پسره بیچاره یه کم هاج و واج موند. آخه 8 نفر دختر همه یک صدا بهش نگاه کردن و جیغ زدن. دوست دخترش بوسش کرد و بردش تو اتاق که براش توضیح بده چیکار باید بکنه. بعد از 10 دقیقه دختره اومد بیرون گفت دوست پسرش میگه قبوله، به شرطی که نبینه با کی داره سکس میکنه. خوب خیلی کار برای من حداقل راحت تر شد. قرار شد دوست دخترش بره تو اتاق چشمهاش را ببنده و بیارتش تو هال. یکی از بچه های صاحبخونه رفت چند تا پتو و بالش آورد که زیرمون بندازیم. قبلش قرار مدار گذاشتیم که هیچ کس فیلم یا عکس نگیره و منم بدن این که سعی کنم پسره را زود برسونم فقط و فقط سکس کنم. نه بوس، نه لیس، نه صدای آه و جیغ (خداییش این یکی برای من کشنده بود ولی قبول کردم).
دختره دوست پسرش را آورد و کمکش مرد روی پتو دراز بکشه. بچه ها همه دورمون نشسته بودن و مثل گرگ نگاه میکردن که من چیکار میکنم. یه نگاه دیگه به دختره کردم که مطمئن بشم مشکلی نداره. با سرش اشاره کرد که شروع کنم. پا شدم اول لباسهای خودمو درآوردم. هر تیکه ای را که در میآوردم بچه ها یه جیغ میزدن و کلی میخندیدیم. پسره هم از خنده و مسخره بازی ما خنده اش گرفته بود، اما نمیدید که چه خبره. آخرین تیکه ای که درآوردم شورتم بود. با درآوردنش چنان جیغی زدن بچه ها که صاحبخونه پاشد پنجره ها را بست که صدا بیرون نره. بعد نوبت درآوردن لباسهای پسره شد. باز همون جیغ و هوار. شورتش را که درآمردم همه با هم جیغ زدن و دستشون را جلوی دهنشون گرفتن و ریسه رفتن از خنده. خنده از مسخره بازی ای که داشتیم میکردیم. از این که هیچ کدوم باورمون نمیشد واقعاً این کارو بکنیم. چیزی که توی شورت پسره بود واقعاً دوست داشتنی بود. بزرگ بود خیلی، اما هنوز سفت نشده بود و نمیتونستم بکنمش تو. قرار شده بود حرف نزنک که پسره نفهمه کی داره باهاش سکس میکنه. به بچه ها اشاره کردم که خوب حالا اینو من چیکارش کنم؟ بچه ها از خنده دیگه روده بر شده بودن و دلشون را گرفته بودن و دور خونه میخندیدن. با دست اشاره کردم که چند تا بوسش میکنم تا بزرگ بشه. همه قبول کردن.
شروع کردم به بوسیدن و لیسیدنش. همه ساکت ساکت بودن و با دقت نگاه میکردن. بعد از چند بار لیسیدن شروع کرد به بزرگ شدن. یه کم سرش را کردم تو دهنم و شروع کردم آروم مکیدن که یکی از بچه ها اومد دست زد پشتم و اشاره کرد که این کارو نکنم. چون خلاف مقررات بازی بود. از تو دهنم که درش آوردم به اندازه کافی بزرگ و سفت شده بود که بتونم شروع کنم. در کیفم را باز کردم و یه جعبه کاندوم درآوردم. بچه ها با دیدن جعبه کاندوم دوباره جیغ و خنده سر دادن. زود یه کاندوم درآوردم و کشیدم بهش. واقعاً بزرگ بود. اینقدر که ته کاندوم یه کم بهش فشار میاورد. اما مهم نبود. یه کم مایع lube هم که تو کیفم داشتم بهش زدم چون خودم هنوز خشک خشک بودم. پا شدم پاهامو گذاشتم دو طرف پسره و نشستم و با دستم گرفتم که بذارمش تو. یکی از بچه ها با موبایلش شروع کرد به وقت گرفتن. من شروع کردم بالا و پایین رفتن. با این که فکر میکردم الان 7 نفر دیگه نشستن و دارن منو مثل فیلم نگاه میکنن و این باعث میشد فکرم متمرکز سکس نباشه، اما اون چیزی که توی من تو میرفت و بیرون میومد به اندازه کافی پرم کرده بود که لذت ببرم. سکوت کامل توی خونه بود و هیچ صدایی از هیجکس در نمیومد. زیر چشمی و در حالی مه داشتم بالا و پایین میرفتم بهشون نگاه کردم. شهوت توی چشمهاشون موج میزد. یکی دوتاشون دستشون لای پاشون بود و داشتن خودشونو میمالیدن. همین باعث شد منم شهوتی بشم بیشتر. داشتم لذت میبردم. دلم میخواست جیغ بزنم، اما قرار بود این کارو نکنم. مهم نبود چقدر وقت داره میگذره. مهم این بود که این تجربه جدید را دوست داشتم. داشتم کم کم به ارگاسم میرسیدم. اگه من ارضا میشدم قبل از این که این پسر آبش بیاد هم پول را باخته بودم و هم برای خودم آبرو ریزی بود. اما انگار دیگه هیچی مهم نبود. چشمهامو بستم و فقط  نفس نفس میزدم. صدای نفس زدن بچه ها را هم میشنیدم و معلوم بود که شهوت همه فضای خونه را برداشته. پسره هم شروع به نفس نفس زدن کرده بود. یه کم سرعتم را بیشتر کردم. ریسک بزرگی بود. ممکن بود خودم خیلی زودتر از اون برسم. اما به هر حال ریسک کردم. وقتی صدای نفسهای پسره تندتر شد و شروع به ناله کرد فهمیدم داره میرسه. اما خود من هم با شنیدن صدای ناله هاش داشتم میرسیدم. تو یه لحظه اون حس قشنگ توی همه وجودم پیچید. همه تنم منقبض شد و انگار یه چیزی وسط دلم منفجر شد. نتونستم خودمو نگه دارم و جیغ زدم. در همین حال پسره هم یه داد بلند زد و ارضا شد. برای این که صدای جیغمو خفه کنم خودمو انداختم روش و شونه اش را گاز گرفتم و با هرچی توان داشتم جیغ زدم.
یکی دو دقیقه همینجور موندم. هیچ صدایی از هیچکس در نمیومد. نمیدونستم چرا. بلند شدم. یه جای گاز گنده رو شونه پسره مونده بود. سعی کردم با دست پاکش کنم، اما نمیشد که. دور و برم را نگاه کردم. چند تا از بچه ها چشمهاشون پر اشک بود. یکی دوتا همچنان دستشون وسط پاشون بود. یه بوس از صورت پسره کردم و بلند شدم. دوست دخترش پرید و سرش و گرفت تو بغلش و شروع کرد به بوسیدن لبهاش. من لباسهام را برداشتم و رفتم تو دستشویی. لباسهام را پوشیدم و دوباره آرایش کردم و خودمو مرتب کردم و اومدم بیرون. بیرون که اومدم دختره با دوست پسرش رفته بودن تو اتاق. دوتا از بچه ها بیرون در دستشویی منتظر من بودن. تا اومدم بیرون بغلم کردن. و شروع کردن به اشک ریختن باز. فهمیدم همه بچه ها از داغی اون سکس و این که هر دو ما به شدت ارضا شده بودیم یه کم هیجانی و احساساتی شده بودن. همه اومدن و بوسم کردن و بغلم کردن.
دختره از تو اتاق صدا زد که ما داریم میایم بیرون. دوست پسرم داره میره. ما همه رو مبل نشستیم. پسره اومد بیرون و باهامون خدافظی کرد. اینقدر قرمز شده بودم که مطمئن بودم فهمیده من بودم که باهاش سکس کردم. پسره که رفت رفتم پیش دوست دخترش. حس کردم ازم بدش میاد. بغلش کردم و بوسش کردم. سرش را گذاشت رو شونه ام و هق هق گریه کرد یه کم. بعد همینطوری که سرش رو شونه ام بود گفت هیچوقت دیگه این کارو با من نکن. بهش گفتم قول میدم. جو سنگین بود خیلی. اومدم نشستم. یکی از بچه ها برای این که جو را بشکنه گفت سحر حالا میخوای با 270 یوروت چیکار کنی. برگشتم طرفش. اصلاً مسابقه یادم رفته بود. موبایلش را نشونم داد. همه چیز فقط 8 دقیقه طول کشیده بود.

انتقام به روش سحر

دوست داشتم سر به سرش بذارم. از آخرین سکسی که با هم کرده بودیم چند هفته ای میگذشت و تو این چند هفته هیچ سراغی ازم نگرفته بود. ازش عصبانی بودم. اما ازش خوشم میومد. وقتی زنگ زد اول میخواستم دعواش کنم. اما وقتی یاد لذتی افتادم که هر بار تو آغوشش داشتم دلم نیومد. سنش از من خیلی بیشتره و حدودای 50 را داره. اما از اون مردهای با تجربه است که موقع سکس دقیقاً میدونه هر لحظه اش باید چیکار کنه. از این که موهای جوگندمی و مرتبش را چنگ بزنم و فریاد آخر خودم را توی موهای سفید و سیاه سینه اش خفه کنم لذت میبرم. بهش گفتم شب میتونه بیاد پیشم، اما به شرطی که هر چی میگم مو به مو بگه چشم.


شب که اومد یه شلوار جین پوشیده بود با یه پیرهن قرمز راه راه خیلی قشنگ که دکمه یقه اش را باز گذاشته بود و موهای سینه اش ازش پیدا بود. خودم بهش گفته بودم که این طور لباس پوشیدن مردها را دوست دارم. عطر تلخ و ملایمش دیوانه کننده بود. ته ریشش را نزده بود و ریشهاش که اطراف لب و دهنش سفید شده بود سنش را بیشتر از اونی که بود نشون میداد. لبهاش را بوسیدم و بغلش کردم. یه بطری شراب سفید مورد علاقه من را آورده بود. من توی خونه یه دونه کاناپه سه نفره بیشتر ندارم. رفتیم و روش نشستیم. من رفتم دوتا گیلاس آوردم و شرابش را باز کردیم. خنک خنک بود و آماده نوشیدن. خیلی با هم گپ زدیم. یه کم دعواش کردم که چرا این چند وقت پیداش نبوده. هزار تا بهانه آورد. اگه اینقدر دوستش نداشتم ردش میکردم بره. اما سحر وحشی درونم بهم میگفت باید این مرد دوست داشتنی را ادبش کرد. و من میدونستم چطوری این کار را بکنم.

از شراب که گرم شدیم بهش گفتم همه این که امشب چه اتفاقی بیفته بستگی به رفتار تو داره. با تعجب پرسید منظورم چیه؟ بهش گفتم هرچی میگم باید مو به مو اجرا کنی. یه اشتباه کنی باید بذاری بری. بدون شوخی. قبول کرد. همیشه آدم با جنبه ای بوده. بردمش توی اتاق خواب. بهش گفتم رو صندلی میز توالت من بشینه. بعد بهش گفتم:"دستهات را هر کاری میخوای بکن. فقط دستت به من بخوره همون لحظه باید جمع کنی بری". قبول کرد. لباسهاش را کامل درآوردم و پرت کردم رو تخت. بوی پیرهنش دیوانه ام کرده بود. همینطور روی صندلی نشسته بود و دستهاش را از دو طرف آویزون کرده بود. لباسهای خودم را هم در آوردم. حالا هردوتامون لخت لخت بودیم. روی پاهاش نشستم و دستم را انداختم دور گردنش و بوسیدمش. دستهاش را آورد بالا که بغلم کنه. اما زود یادش افتاد که نباید این کار را بکنه. دوباره انداختشون پایین. یه دستم را دور گردنش نگه داشتم و با اون یکی دستم شروع به نوازش تنش کردم. موهای سینه اش را خیلی دوست داشتم. چنگشون زدم. چشمهاش را بسته بود و میدونستم که داره لذت میبره. از روی پاهاش بلند شدم و جلوش نشستم. پاهاش را از هم باز کردم و شروع کردم به بوسیدن و خوردنش. توی پنجاه سالگی به اندازه یه جوون بیست ساله سفت و بزرگ بود. از این که با هر حرکتش توی دهن من یه آه بلند میکشید لذت میبردم. و از این که میدونستم دست نزدن به من الان براش چه عذابیه لذت میبردم. بعد از یک دقیقه ای که لبها و زبونم اوج لذت را بهش دادن پا شدم و بهش گفتم دستهاش را بپیره پشت سرش که به من نخورن. دستهاش را برد پشت سرش و به هم چفت کرد. رفتم جلو و سوارش شدم. تا ته توی من رفت فرو. لذت فرو رفتنش را یه جایی وسط دلم احساس کردم. اون هم همین حس را کرد. دستهاش را آزاد کرد که منو بغل کنه. اما زود دوباره جمعشون کرد. میدونست که باهاش شوخی ندارم. همینطور که توی من بود با دستهام موهاش را چنگ زدذم و سرش را آوردم بالا. اینقدر که بتونم لبهاش را خوب ببوسم. بعد سرش را بغل کردم و سرم را گذاشتم روی سرش. روی اون موهای دوست داشتنی. حالا صورتش رو پستان های من بود و نفسش را روی یکی از پستان هام خوب حس میکردم. دلم میخواست همین الان برم روی تخت بخوابم و بهش بگم بیاد کار را تموم کنه. اما هنوز انتقامم را نگرفته بودم. همینطور که صورتش رو سینه من بود شروع کرد نوک ممه هام را خوردن و لیس زدن. هر بار که زبونش را به نوک پستون هام میکشید حصورش را توی خودم به خوبی حس میکردم. ته ریشش پستونهام را قلقلک میداد، اما من دوست داشتم. یه فکری به سرم زد. بلند شدم و رفتم از توی حمام خمیر اصلاح و تیغ خودم را آوردم. من برای شیو کردن پاهام ازشون استفاده میکردم. اما الان یه نقشه جدید برای این مرد دوست داشتنی داشتم. وقتی برگشتم هنوز بزرگ و سفت بود و با دستش گرفته بودش. بهش اشاره کردم که دستاش را ببره پشتش باز. گوش کرد. رفتم باز روش نشستم و با یه حرکت تا ته کردمش فرو. چند باری خودم را عقب و جلو بردم و حرکتش توی کسم هم من و هم اون را هیجان زده کرد. اما زود ثابت وایسادم باز. خمیر ریش را برداشتم و گفتم باید ساکت بشینی تا من ریشهات را بزنم. اینقدر داشت لذت میبرد که هیچی نمیگفت. فقط گفت که کمرش رو صندلی میز توالت درد گرفته. رفتم براش یکی از صندلی های میز ناهار خوری را از توی سالن آوردم. این یکی پشتی داشت برای تکیه. نشست روی اون صندلی و من باز سوارش شدم و اون بزرگ دوست داشتنی را توی خودم فرو کردم. خمیر ریش به صورتش زدم و شروع کردم به تراشیدن ریشش. خیلی این کار برام لذت داشت. تا حالا برای هیچ مردی این کار را نکرده بودم. تموم که شد با یه حوله که آورده بودم صورتش را تمیز کردم. صورتش خیلی نرم شده بود. باز سرش را بغل کردم و گفتم حالا میتونی با پستونهام هر کار میخوای بکنی. شروع به خوردن و بوسیدنشون کرد. هر چند ثانیه یک بار خودم را یه کم ازش جدا میکردم و میومدم عقب. هر بار بی اختیار میخواست منو بگیره و برگردونه سمت خودش. اما یادش میفتاد که نباید بهم دست بزنه. بعد از چند بار که این کار را کردم دستهام را گذاشتم روی شونه هاش و شروع کردم خودم را عقب و جلو کردن. طوری این کار را میکردم که اون هر بار کامل از من بیرون میومد باز تا آخر میرفت داخل. تمام حرکتش را داخل خودم احساس میکردم. یکی دو دقیقه که این کار را کردم داشت به اوج میرسید. نا خودآگاه دستهاش را آورد و دو طرف کمر من را گرفت تا موقع اومدنش همه چیز را خودش کنترل کنه.


به محض این که این کار را کرد بلند شدم و رفتم کنار اتاق به دیوار تکیه دادم. خود من نزدیکیهای اوج بودم و از جیغ هایی که زده بودم حالا داشتم نفس نفس میزدم. معذرت خواهی کرد و خواهش کرد که این دفعه را ببخشم. نمیخواستم این کار را بکنم. بهش گفتم که لباسهاش را بپوشه و بره. همین کار را کرد. دلم براش سوخته بود. بیشتر از اون برای خودم. هنوز کسم داشت دل دل میزد و برای ادامه اون سکس التماس میکرد. اما نمیخواستم ضعف نشون بدم. لباسهاش را که پوشید اومد بغلم کرد و موهام را بوسید و گفت "دوست دارم". تا دم در باهاش رفتم. صورتم را بوسید و رفت. در را پشت سرش بستم و همونطور تکیه دادم به در. میخواستم گریه کنم. از این که به خاطر لجبازی خودم اینطوری وسط زمین و آسمون رها شده بودم از خودم متنفر بودم. همش توی دلم میگفتم کاش نرفته بود. کاش بهم زور میگفت. کاش بهم تجاوز میکرد. لعنتش کردم. آخه این چه مردیه که یه دختر که چشمهاش از زور شهوت به زحمت جایی را میبینه و مسته و کاملاً لخته و کاملاً خیسه را توی خونه رها میکنه و بوسش میکنه و میره. میخواستم برم چنگ بزنم و برش گردونم. خواستم برم روب بپوشم و بدوم پایین ساختمون دنبالش. اما غرورم اجازه نداد. میدونستم که اون شبم به کل خراب شده. شاید برای این که جال خالیش را بیرون ببینم در را باز کردم و چون لخت بودم سرم را آوردم جلو که بیرون را ببینم. باورم نمیشد. اون هم بیرون در وایساده بود و تکیه داده بود به در. برگشت نگاهم کرد. بی اختیار در را باز کردم و پریدم تو بغلش. مثل دیوونه ها بغلم کرد. تازه بعد از این که پیرزن مهربون همسایه از آسانسور اومد بیرون و با دیدن من لبخند ملیح و بدجنسش را زد فهمیدم که لخت کامل توی راهرو توی بغلش بودم. خجالت کشیدم، اما مهم نبود. مهم این بود که اون اونجا بود. برای من. آوردمش تو. در را که بستم بلندم کرد و مثل بچه رو دستهاش نگهم داشت و منو برد سمت اتاق خواب. دستهام را دور گردنش حلقه کرده بود که نیفتم. منو انداخت روی تخت و خودش اومد روم. دیگه اون لباسهای قشنگ را نمیخواستم. چنان یقه پیرهنش را گرفتم و کشیدم که چند تا از دکمه های بالاش کنده شد و افتاد. هیچی دیگه برام مهم نبود. الان فقط اون تن دوست داشتنی را میخواستم. که همه تنم داشت براش التماس میکرد. هنوز خیس خیس بودم. اینقدر که برای کردنم هیچ کار خاصی لازم نبود بکنه. بدون هیچ مقدمه ای شروع کرد به کردن. با چنان مهارتی این کار را میکرد که اگه قبلش هیچ عشق بازی هم نکرده بودیم همین برای من کافی بود. باز فریادهای من توی خونه پیچیده بود. داد زدم بیشتر بکنش تو، همونقدر که الان رو صندلی کرده بودی. زانوهام را گرفت و انگار چسبوند به شونه هام. آره همین بود. حالا انگار هر بار که میکردش تو تا قلبم میومد. فکر کنم به دقیقه نکشید که به اوج رسیدم. و اون هم همینطور. وقتی داد زد و از حرکت وایساد داغیش را توی تنم به خوبی حس کردم.


یک ساعتی تو بغل هم دراز کشیدیم. تازه نزدیک های آخر شب بود که یادمون افتاد شام نخوردیم. یه پیتزا سفارش دادیم و یه شام خوب با هم خوردیم.

حریم خصوصی

خیلی از ایمیل ها و مسیج هایی که به دستم میرسن شامل سؤالاتی هستن که مشمول حریم خصوصی افراد میشن. درسته که من اینجا سعی کردم خیلی راحت باشم و خیلی از چیزهایی که شاید برای خیلی ها خصوصی باشه را مینویسم، اما دلیل نمیشه که این انتظار ایجاد بشه که من کلاً حریم خصوصی ندارم و باید همه سؤال ها را جواب بدم. شاید باورتون نشه اما سؤال هایی در این حد که "وقتی داری سکس میکنی دوست داری تند تند بکننت یا یواش یواش؟"!!! یا مثلاً "تا حالا وقتی پریود بودی هم سکس کردی؟". این سؤال ها جوابشون خیلی خیلی شخصیه و نه من و نه هیچ دختر دیگه ای دوست نداره که این سؤالات ازش پرسیده بشه. به اضافه این که حتی اگه جواب این سؤالها را هم بدم چیزی به دانسته های کسی اضافه نمیشه. به فرض که من موقع سکس سرعت زیاد را دوست داشته باشم، این فقط منم که اینجوریم. از همه 6 ملیارد آدم دیگه ای که روز زمین زندگی میکنن 3 ملیاردشون اینطوری دوست دارن و 3 ملیاردشون اونطوری. 
اما در کل این قضیه ظاهراً ریشه دار تر از این چیزهاست و خیلی از حریم های خصوصی دیگه توی جامعه به شدت مورد تجاوز قرار گرفته و میگیره. دفعه قبل که ایران بودم برای یه سفر کوچیک میخواستم با پرواز از اصفهان برم تهران. خانومه توی بازرسی کیفم را خالی کرد و همه محتویاتش را ریخت رو میز. بعد انگار موارد منفجره پیدا کرده باشه جعبه کاندوم را برداشت و با عصبانیت گفت این چیه؟ من هم با کمال خونسردی جواب دادم "کاندوم". خانومه قرمز شد و یکی دوتا خانوم دیگه که پشت سرم بودن هم ریز ریز خندیدن. خانومه عصبانی تر شد و با تحکم گفت:"میدونم این چیه. لازم نیست اسمش را بلند فریاد بزنی. منظورم اینه که تو کیف شما چیکار میکنه؟". و باز من با خونسردی گفتم:"خوب کاندوم برای چی استفاده میشه دیگه؟ برای سکس". و خنده خانوم هایی که تعدادشون حالا توی صف بیشتر شده بود وضعیت را داشت وخیم میکرد دیگه. بعد خانومه انگار مچ گرفته باشه شناسنامه من را که به عنوان مدرک شناسایی بهش داده بودم باز کرد و صفحه ازدواج و طلاقش را گرفت طرفم و گفت "اینجا نوشته شما مطلقه هستی. پس اینها را برای چی استفاده میکنی؟" اینها را گفت و بلند شد و گفت شما با ما بیاین. دیگه داشتم دیوونه میشدم. منو بردن تو یه اطاقی توی فرودگاه که یه آقایی که ظاهراً رئیسشون بود اون تو نشسته بود. خانومه جریان را براش توضیح داد و رفت. بعد آقاهه رو به من کرد و گفت:"خوب بفرماید". من واقعاً مونده بودم چی باید بگم. اصلاً تصورش را هم نمیکردم که اینقدر جدی بشه. عصبانی بودم و در عین حال ترسیده بودم. و اخلاق سگ من که وقتی میترسم مثل پلنگ تیر خورده میشم. تا تونستم صدام را انداختم تو سرم و گفتم:"چیو باید توضیح بدم؟ کجای قانون نوشته بردن کاندوم تو هواپیما جرمه؟ حالا به فرض که جرمه. خوب بگیرین بندازین دور. سؤال و جوابش به چیه؟ اصلاً اون خانوم به چه حقی صفحه ازدواج شناسنامه من را خونده؟ من شناسنامه را به عنوان مدرک شناسایی بهش دادم و فقط صفحه اولش را حق داشته بخونه. حالا خونده، به ایشون چه ربطی داره که من کاندوم را برای چی میخوام. اصلاً من صیغه میشم آقا. چیه؟ شما میخواین صیغه ام کنی؟" از سر و صدای من و شنیدن کلماتی مثل کاندوم و صیغه و ازدواج و ... یه سری آدم دور اون اتاق جمع شدن و یکی دوتا از اون خانوم چادری ها اومدن تو. آقاهه که دید من اون روی سگم بالا اومده و واقعیتش هم خودش میدونست که یه گیر خیلی الکی دادن، برای جمع کردن قضیه شروع کرد به دعوا کردن و گفت که وسایلم را جمع کنم و برم گم شم. رفتم و سوار پرواز شدم. اما تا خود تهران فکر میکردم چی به این آدم ها اجازه میده که خصوصی ترین حریم افراد را به این راحتی سؤال و جواب کنن. 
چند وقت پیش یه ویدیو توی یوتیوب پخش شد که یه پیرمرد عرب که رئیس حزب نمیدونم چیچی بود داشت با نوه اش بالای یه کوه سکس میکرد که یه عده آدم رفتن و فیلمش را گرفتن و دختره را هم کتک زدن. این که اون پیرمرد چرا داشته نوه خودش را میکرده و این کار درستیه یا نه اصلاً نمیخوام صحبت کنم. اما اونهایی که رفتن و فیلم گرفتن و کتک زدن واقعاً فکر میکنن کار بهتری میکنن؟ واقعاً فکر میکنن دارن جلوی فساد را میگیرن؟ اون پیرمرد و دختر بیچاره که رفتن بالای کوه وسط یه دره دارن این کار را میکنن. خوب پس شما چیکاره این؟ 
وقتی آدم با دنیای این طرف مقایسه میکنه تفاوت از زمین تا آسمونه. خیلی اتفاق میفته که مردی به خونه من میاد و با هم میخوابیم و بعدش خدافظی میکنه و میره. حتی سؤال میکنه که میتونه برگرده یا نه. به همین سادگی. و من یک بار با یه آقای ایرانی خوابیدم که خیلی نمیشناختمش. و بعد از این که سکسمون تموم شد و کنار هم دراز کشیده بودیم شروع کرد به پرسیدن سؤال هایی مثل "چند سالته؟ چرا از من پول نگرفتی؟ جداً یعنی از هیچکس پول نمیگیری؟ پس تو درآمدت از کجاست؟ هر روز سکس میکنی؟ خانواده ات میدونن؟ ....." و هزار سؤال بی مورد دیگه. اینقدر که مجبور شدم پاشم روب بپوشم و با احترام ازش خواهش کنم تشریفش را ببره. و تازه از این رفتار بی ادبانه من ناراحت و عصبانی بود و در را هم پشت سرش زد به هم و رفت. 
دوستان باور کنین پرسیدن سؤال های خیلی خصوصی برای هیچ کس خوشایند نیست. حتی برای من که به قول معروف دهنم چفت و بست نداره. همیشه یکی از مشکلات مامانم با من این بوده که چرا من یه دفعه یه چیزی میگم جلوی بقیه که نباید بگم. و حتی توی فیسبوک هم خیلی ها بهم گاهی گفتن که فلان چیز را لازم نبوده بگی ها. اما من اینجوریم. من اگه پریود باشم و اعصاب نداشته باشم ممکنه تو فیسبوک بنویسم. اگه یه سکس خیلی دوست داشتنی داشته باشم که خوشم بیاد مینویسم. اگه هوس تن مردونه داشته باشم مینویسم. اگه لازم باشه شورتم را عوض کنم ممکنه بنویسم. اما حتی من هم گاهی از سؤال هایی که ازم میشه معذب میشم. 
در کل اگه سؤال هایی دارین که کلی هستن و به من سحر مربوط نمیشه حتماً بپرسید و من سعی میکنم حتماً جواب بدم. اگه سؤالی راجع به خودتون یا مشکلات خودتون دارین حتماً برام بنویسین و هرچی جزئیاتش بیشتر باشه من بیشتر میتونم کمک کنم. اما اگه میخواین بپرسین من این هفته با چند نفر خوابیدم و چطور بودن فکر نمیکنم نه شما به جوابی برسین و نه من لذتی از خوندن سؤالتون ببرم. 
در ضمن، همه اینها را با مهربونی گفتم، باز نیاین بگین تو چرا یه دفعه پاچه گرفتی و سلیطه شدی و نمیدونم فلان و بهمان. 

یک شیطونی خیلی دخترانه

چند سال پیش وقتی هنوز از همسرم جدا نشده بودم یه بار باهاش دعوای سختی کردم. ازش متنفر بودم و دیگه نمیخواستم ببینمش. گذاشتم از منچستر رفتم و یه جای دیگه هتل گرفتم. جایی که نه کسی را بشناسم و نه کسی منو بشناسه. برای این که تا میتونم از منچستر دور باشم رفتم یه جایی توی تقریباً جنوبی ترین نقطه انگلیس نزدیکی شهر ساوت همپتون. با توجه به نزدیکی این شهر به فرانسه و ایتالیا مهاجرهای زیادی اونجا زندگی میکنند. برای اونهایی که نوشته های قدیمی تر من را خوندن و یادشونه که من یه دوست خوب به اسم کریس دارم، من همونجا با کریس آشنا شدم برای اولین بار. 
به هر حال اونجا یه هتل نسبتاً ارزون گرفتم و چند روزی را اونجا موندم. کارم شده بود که توی تراس هتل بشینم و سیگار پشت سیگار دود کنم. از یه طرف اعصاب خوردی زندگی با آدم گهی مثل اون مردک زندگیم را داغون کرده بود و از طرف دیگه فکر این که اگه ازش جدا بشم ممکنه ویزام تمدید نشه و مجبور شم برگردم ایران داشت دیوونه ام میکرد. یه روز که خیلی دیگه اعصابم خراب بود رفتم بیرون که اطراف هتل یه دوری بزنم. نزدیکی های هتل به یه کافی شاپ برخوردم که بر خلاف تقریباً همه کافی شاپ هایی که دیده بودم مردم توش نشسته بودن و سیگار دود میکردن. رفتم و توش نشستم و یه کاپوچینو سفارش دادم و سیگارم را روشن کردم. خیلی حس خوبی بهم داده بود. انگار آدمها اونجا صمیمی تر بودن. انگار همشون را میشناختم. خیلی زود فهمیدم که تقریباً هیچکدوم از اون آدمها انگلیسی نبودن. از طرز حرف زدنشون حدس زدم یا ایتالیایی باشن یا اسپانیایی. کافه بزرگی نبود و فقط 3 نفر توش کار میکردن. یه خانوم که پای دخل بود، یه نفر که کافی درست میکرد و یه دختر سبزه و مو مشکی که کافی سرو میکرد. نمیدونم چرا از دختره خوشم اومد الکی. وقتی کافی من را آورد خواستم باهاش حرف بزنم، اما دیدم خیلی انگلیسی بلد نیست. اما لبخندش و حالت چشمهاش انگار من را خیلی گرفته بود.
بعد از خودن قهوه و یکی دوتا سیگار پاشدم و اومدم هتل. اما همش تو فکر دختره بودم. اصلاً نمیفهمیدم چرا. حتی فکر این که من عاشقش شده باشم هم به مغزم خطور نمیکرد. و تصور این که کوچکترین کشش سکسی بین من و اون باشه خیلی خیلی دور از عقل به نظر میومد. اما یه چیزی این وسط بود که منو میترسوند. یه چیزی مثل حس عاشق شدن. عاشق شدن های دوره نوجوونی. یه چیزی که همش بهم میگفت باز پاشم برم همون کافه. که فقط ببینمش. هر کار کردم اون صورت دوست داشتنی و اون موهای سیاه بلند و موجدار از تو ذهنم بیرون نمیومدن. ساعت نه و نیم ده شب بود که آخر طاقت نیاوردم و پاشدم رفتم دوباره همون کافه. هنوز همون سه نفر داشتن کار میکردن. دختره داشت کافی سرو میکرد که من رفتم تو. همین که برگشت که خوش آمد بگه حس کردم همه خون بدنم دوید تو صورتم. از ترس این که نبینه من قرمز شدم سرمو انداختم پایین و رفتم سر یه میز کوچیک خالی نشستم. همش خدا خدا میکردم قرمز شدنم را ندیده باشه. دستام یخ کرده بود و عرق کرده بود. صد بار به خودم لعنت کردم. عین بچه مدرسه ای ها شده بودم.  نمیدونستم چم شده.  و بدتر از همه این که حالا میفهمیدم که شورتم هم خیس شده. یعنی تن من چیزی فهمیده بود که من هنوز خودم میترسیدم حتی بهش فکر کنم؟ یعنی من جذب این دختر شده بودم؟ یعنی من میخواستم این تن را داشته باشم؟ حتی فکرش زا هم نمیتونستم بکنم. اما تنم چیز دیگه ای میگفت. 
توی همین فکرها بودم که دیدم یه لیوان آب گذاشت روی میز. معلوم بود که حالت منو دیده و گرنه توی کافه که کسی آب برای آدم نمیاره. دستش را گذاشت رو دستم که روی میز بود و با لهجه غلیط اسپانیاییش پرسید حالم خوبه؟ با سر اشاره کردم که آره خوبم. سرم را که بالا کردم نگاهش کنم دیدم اون هم نگاهش را دوخته به من. یه لبخندی به هم زدیم و اون زود رفت. حسابی گیج و ویج بودم. یه نیم ساعت نشسته بودم بدون این که چیزی سفارش بدم. مشتری ها هم داشتن کم کم میرفتن و معلوم بود که وقت تعطیل کردن کافه است. برگشتم به تابلوی روی در نگاه کردم که نوشته بود ساعت کار تا 10 شب. حالا دیگه فقط من اونجا نشسته بودم و اونها هم داشتن میز و صندلی ها را مرتب میکردن برای فردا. میخواستم پاشم برم که دیدم دختره لباس کارش را عوض کرده و با لباس خودش داره از اون دوتای دیگه خدافظی میکنه. یه شلوار جین کوتاه با یه بلوز کرم رنگ و یه جفت کفش کتونی آبی که خیلی به هم میومدن. داشت میرفت خونه. یاد حس روزهای دبیرستانم افتادم. وقتی از یه پسری تو راه مدرسه خوشم میومد و فکر میکردم اون هم خوشش اومده و بعد یه دفعه از یه جایی غیبش میزد. انگار آب یخ روم ریخته بودن. باز همون حس لعنتی اومده بود سراغم. اگه میرفت دیگه هیچوقت نمیومدم اینجا. بعد از این که خدافظیش تموم شد اومد سر میز من. سرم را بلند کردم و یه لبخند زدم و گفتم میدونم دارین تعطیل میکنین. لبخندی زد و گفت نه نگران نباشم. و این که اگه دوست داشته باشم یه قدمی با هم بیرون بزنیم. عین بچه هایی که بهشون پیشنهاد شهربازی داده باشن ذوق کردم. من حتی نمی دونستم این دختر کیه، اسمش چیه، کجاییه، چیکار میکنه. فقط میدونستم یه چیزی ته دلم را چنگ میزنه وقتی باهاش حرف میزنم. یه حس خوب که از توی دلم شروع میشه و به لای پاهام ختم میشه. 
بیرون یه کم با هم قدم زدیم و حرف زدیم. وسط حرفهامون بی مقدمه پرسید همجنس باز هستی؟ یه دفعه انگار شجاع شده باشم. همیشه از این که احساساتم را پنهان کنم و تعارف کنم لطمه دیده بودم. یه بار مردی را که با همه وجود دوستش داشتم به خاطر همین از دست داده بودم. دیگه نمیخواستم اون تجربه لعنتی را تکرار کنم. بهش گفتم راستش نه، اما نسبت به تو یه حس عجیبی دارم. منتظر بودم ببینم چه عکس العملی نشون میده. برگشت با مهربونی نگاهم کرد و گفت چه خوب، چون من همجنس بازم و الان هم پارتنر ندارم و من هم نسبت به تو همین حس عجیب را دارم. همه تنم انگار خیس عرق شده بود. قلبم تاپ تاپ میزد. اصلاً فکرش را هم نمیکردم یه روز بخوام به یه دختر دیگه به عنوان شریک جنسی نگاه کنم. توی دبیرستان و یک سالی که توی ایران دانشگاه میرفتم یکی دو بار شد که با یکی دوتا از همکلاسی ها یواشکی موقع درس خوندن به هم ورمیرفتیم و لذت میبردیم. اما اونها همش جنبه شیطونی های دختر دبیرستانی داشت. ولی اینجا، توی انگلیس، با یه دختر غریبه. تو همین فکرها بودم که دستم را گرفت و قبل از این که بخوام به چیزی فکر کنم لبش را گذاشت رو لبم. اینقدر این بوسه لذت داشت که تا حالا هیچ مردی باهام اینطوری نکرده بود. دلم نمیخواست لبم را از رو لبش بردارم. برام مهم نبود مردمی که توی خیابون رد میشدن چه فکری میکنن. من اینجا کاملاً غریبه بودم و حالا فقط لذت خودم برام مهم بود. 
دستش را گرفتم و بردمش هتل. وقتی نشست روی تخت هنوز باورم نمیشد دارم چیکار میکنم. لباسهاش را کامل در آوردم. اینقدر دوستش داشتم که فقط میخواستم بهش لذت بدم امشب. خودم به شدت خیس بودم و امکان نداشت بتونم بدون ارضا شدن بخوابم. اما اول نوبت اون بود. دختری که تونسته بود اینطوری قلب من را به تکون در بیاره که صداش را بشنوم و با هر بار زدنش تن من هم تکون بخوره. لباس های خودم را هم درآوردم و روی تخت همدیگه را بغل کردیم. مدتی تنهامون را دور هم پیچیدیم و از تماس پوست با پوست همدیگه لذت بردیم. بوی عطرش که با بوی قهوه همراه شده بود از هر بویی سکسی تر بود. وقتی سرم را بردم و گردنش را بوس کردم ناله ای از لذت کرد. نمیدونم چقدر گردنش را بوسیدم. چند ثانیه، چند دقیقه، چند ساعت. هرچی بود نه من و نه اون سیر نمیشدیم. الان که بهش فکر میکنم، گردن یک زن از جاهاییه که خیلی دوست دارم و میتونم ساعت ها ببوسم. به خصوص اون چاله کوچیک زیر گردن. وقتی میبوسیدمش سرش را داده بود عقب و اون موهایی که اون شب اونقدر ازشون خوشم اومده بود مثل چتر دور سرش پخش شده بود. من گردنش را میبوسیدم و اون ناله میکرد. 
تنش بوی عطر سکسی ای که زده بود را میداد. همراه بوی قهوه، بوی ادویه پاستا. و بوی شراب. و من ترجیح دادم قبل از این که سرم را ببرم لای پاش مدت زیادی را توی این عطر دلنشین صرف کنم. چشم هاش به رنگ قهوه ای که سرو میکرد بودند و وقتی من پلک هاش را میبوسیدم اونها را میبست. وقتی به پستان هاش رسیدم دیگه به نفس نفس افتاده بود، اما من نمیخواستم به هیچ وجه عجله کنم. تمام دنده هاش را یکی یکی بوسیدم تا به پستان هاش رسیدم. نوک پستان هاش را بین لبهام گرفتم و مکیدم تا بزنن بیرون. پستان هاش از مال من قهوه ای تر بودن و من فکر میکردم باز هم رنگ قهوه کار خودش را اینجا هم کرده. گرچه نوک پستان هاش بزرگ نبودن، اما با اندازه پستان هاش تطابق کامل داشتن. کم کم بوسیدن هام را ادامه دادم و رو به پایین رفتم. کاملاً معلوم بود که از همه شهوت و عشقی که نثارش میکردم لذت میبرد. 
لای پاش موهای سیاه ولی لطیفی داشت و من مثل گربه ای که یه گربه دیگه را میلیسه شروع به لیسیدنش کردم. با دستهام لبه هاش را از هم باز کردم و با زبونم داخلش و دیواره هاش را نوازش دادم. غرق لذت شده بود و با دستش من را بیشتر به سمت خودش میکشید و به اسپانیولی چیزهایی میگفت که من نمیفهمیدم. اما اوج شهوت و لذت ازش پیدا بود. چند تا گاز کوچیک با لبهام از لبه هاش گرفتم و بعد کلیتوریسش را بین لبهام گرفتم و شروع به مکیدنش کردم. و در همین حال با زبونم هم گاهی یه ضربه یا لیس کوچیک بهش میزدم. و این کار را کردم تا این که دیگه طاقت نیاورد و با یه جیغ بلند ارضا شد. این را از حجم آبی که ازش میومد و داشت از پاهاش راه میگرفت میتونستم بفهمم. 
بعد از چند دقیقه نوبت اون شد و اون هم دقیقاً من را به همین نقطه از لذت رسوند. لذتی که تا حالا شوهرم به من نرسونده بود. ساعت حدود یک نصفه شب بود که از هم خدافظی کردیم و اون رفت خونه اش و قرار گذاشتیم که من فرداش برم کافه دنبالش تا یه شب خوب دیگه را با هم بگذرونیم. 
و من فرداش اولین ماری که کردم وسایلم را جمع کردم و بدون این که باهاش خدافظی کنم بلیط اولین پرواز به منچستر را گرفتم و برگشتم. اما سحری که الان به منچستر برمیگشت دیگه اونی نبود که اومده بود. این سحر میدونست که تو دنیای پر رمز و راز شهوت و لذت یک دنیا برای تجربه منتظرشه. اون دختر را دیگه هیچوقت ندیدم. اما همین الان هم بهش که فکر میکنم هنوز همون حس عاشقی توی تنم میدوه. و همیشه دوستش خواهم داشت.

شب سرد و من مست

امروز عصر یه جلسه عکاسی طولانی داشتم برای یه مدل لباس زیر که شرکت تازگی ها براش قرارداد گرفته. معمولاً موقع گرفتن عکس ها فضای آتلیه را سردتر از معمول میکنند که مدل عرق نکنه و بدنش توی عکس برق نزنه یا خیس به نظر نیاد. به خاطر همین وقتهایی که جلسه عکاسی طولانی دارم معمولاً با مشروب خودم را گرم میکنم. اما امروز ظاهراً یه کم زیاده روی کردم باز. گرچه حسابی گرم شدم و سرمای محیط را حس نکردم. کارمون که تموم شد دیگه نزدیکهای غروب بود. این زمستون لعنتی منچستر هم که انگار روزها میشن فقط چند ساعت. به هر حال بدون این که متوجه باشم که بیرون هوا چقدر سرده بعد از تموم شدن کار رفتم سر کمدم و یه دونه دامن کوتاه گلی که خیلی دوستش دارم را پوشیدم و بدون این که بلوز بپوشم فقط کاپشنم را روی کرست پوشیدم و زدم بیرون. از در که زدم بیرون سرمای هوا خورد تو صورتم و الزه فهمیدم چه خریتی کرده بودم. اما دیگه همت این که برگردم و لباس گرمتر بپوشم هم نداشتم. فقط زیپ کاپشنم را تا زیر چونه کشیدم بالا و تصمیم گرفتم برای این که گرم بشم یه قسمتی از راه را پیاده برم. نگاه های سنگین مردهایی که با چشمشون میخواستن پاهای لختم را بخورن روم سنگینی میکرد، اما من به قول اینجایی ها didn't give it a shit و به راه خودم میرفتم. از یه جایی چند تا پسر علاف افتادن دنبالم و شروع کردن به متلک گفتن و خندیدن. معمولاً اینجا که چنین اتفاقی میفته من خیلی نگران نمیشم چون میدونم که نمیتونن مزاحم بشن و نهایتش چهارتا جوک و متلک میگن و کار تموم میشه. حتی گاهی اگه منم بهشون چیزی بگم و بخندیم زودتر دست از سر آدم بر میدارن. شاید یه قسمت زیادی از لذتی که این پسرها میبرن از اینه که یه دختر را بترسونن یا نگران کنن. وقتی میبینن منم دهن به دهنشون باهاشون چرت و پرت میگم و اندازه خودشون کله خرابم خیلی بهشون حال نمیده دیگه سر به سرم بذارن. 
امشب که من طبق عادت شروع کردم به جواب دادنشون و اونها هم اومدن با من راه رفتن. یکیشون دستش را انداخت دور کمرم و به بقیه گفت این مال منه. اون یکی دستم را گرفت و گفت نه مال خودمه. خلاصه یه کم همینطور چرت و پرت گفتن و منم کلاً به هیچ جام نگرفتم. تا این که یکیشون دست برد لای پام و گفت شماها هرکاری میخواین بکنین این کس مال منه. انگار برق گرفته باشدم پریدم جلو و جیغ زدم و وایسادم با عصبانیت بهش نگاه کردم. انگار همشون از این عکس العمل من ترسیدن. چهار تا ببخشید گفتن و دست اون یارو را هم کشیدن و راهشون را کشیدن و رفتن. چون میدونن که اگه من شروع به جیغ و داد کنم یا حتی مشخصاتشون را به پلیس بدم کارشون تمومه. 
اونا رفتن اما من همچنان سر جام خشکم زده بود. دست بردم زیر دامنم که خیلی هم کوتاه بود. و دیدم بله، شورت یادم رفته بپوشم!! شورتی که سر کار پوشیده بودم مال محصولی بود که تبلیغ میکردیم و من بعد از تموم شدن عکاسی درش آورده بودم و یادم رفته بود مال خودم را بپوشم. تازه فهمیدم چرا این آدمهایی که از کنارم رد میشدن برمیگشتن و نگاه میکردن. و چرا وقتی اون پسره دستش را برد لای پام حس کردم مستقیم دستش روی کسم کشیده شد. 
حالا دیگه اثر مشروبه کم کم داشت میپرید و من سرما را حس میکردم. به خصوص لای پام چون گرمتر بود قشنگ انگار داشت یخ میزد. هیچوقت تا به حال فکر نکرده بودم شورت چه نقش مهمی تو گرم نگه داشتن آدم داره. به هر حال باید زودتر خودم را میرسوندم خونه. با این که تاکسی اینجا گرونه یه تاکسی گرفتم و تا خونه اومدم. توی ساختمون که اومدم هوا قشنگ گرم بود و تهویه خیلی خوب کار خودش را کرده بود. سمت آسانسور که اومدم یه آقایی از همسایه ها هم داشت دنبالم میومد. با این که پشتم بهش بود قشنگ حس میکردم که چشم از اونجای من برنمی داره. اومد با من توی آسانسور و ظاهراً یکی دو طبقه بالاتر از من میخواست بره. توی آسانسور هم هوا گرم بود و هم من از طرز نگاه زیرچشمی اون آقا عصبانی بودم و گرمم شده بود. بدون این که حواسم باشه اون زیر چه خبره زیپ کاپشنم را تا پایین باز کردم که دیدم آقاهه چشمهاش چهار تا شد. تا به خودم بجنبم دیدم با یه دامن خیلی کوتاه و بدون شورت و با یه کرست قرمز خال خال سکسی جلوش وایسادم. سریع کاپشنم را جمع کردم و قرمز شدم. دیگه رسیده بودیم به طبقه خودم. در که باز شد آقاهه با لوسی تمام گفت byeeeee. منم بدون این که نگاهش کنم یه بای گفتم و اومدم سمت آپارتمان خودم. 
اینقدر اعصابم از دست خودم خورد بود که کاپشنم را پرت کردم یه طرف و یه راست یه سیگار روشن کردم و رفتم لبه پنجره نشستم به دود کردن. بعد برای این که به خودم دلداری بدم پیش خودم گفتم خوب که چی؟ لخت بودم که بودم. مگه من این همه پیش مردهای مختلف لخت نشدم؟ مگه این همه سرشون را نکردن لای پام برای خوردنم؟ مگه این همه بعد از سکس لخت کامل با هم سیگار نکشیدیم؟ خوب این هم روش. اصلاً امشب دلم میخواد لخت باشم. لخت لخت. پاشدم دامن و کرستم را هم درآوردم. کگل شب را همینطوری تو خونه گذروندم. و الان هم که ت ورختخواب نشستم و لپتاپ را گذاشتم رو زانوم و دارم مینویسم. راستش اینجوری خیلی بهم مزه داد امشب. شاید باز هم این کار را امتحان کردم.

هیس

بعد از سفر کاری چند روزه ای که به لیورپول داشتم دیروز برگشتم منچستر. بعد از مدت ها که خودم با ماشین مسافرت نکرده بودم این سفر خیلی چسبید. البته مسیر خیلی طولانی نیست و تقریباً یک ساعت بیشتر طول نمیکشه. من که اینجا به بچه ها گفته بودم میرم قم و برمی گردم :))) پیش از ظهر رسیدم خونه و با محل کارم تماس گرفتم و چون هیچ قراری برای دیروز نداشتم دیگه خونه موندم. بعد از مدت ها به سرم زد یه فیلم ایرانی ببینم. شنیده بودم فیلم "هیس، دخترها فریاد نمیزنند" فیلم قشنگیه. منم نشستم و نگاه کردم. 
یاد کوچیکی های خودم افتادم. حدود 7 یا 8 ساله بودم. یادم میاد مدرسه میرفتم اما یادم نیست کلاس چندم بودم. بابام یه برادر ناتنی داشت که ظاهراً حاصل ازدواج اول پدربزرگم با یه خانوم تهرانی بوده و اونها کلاً تهران زندگی میکردن. یادمه یه روز بابا گفت که برادرش از طرف کارش منتقل شده اصفهان و قراره چند روزی بیاد پیش ما بمونه تا خونه پیدا کنه و اثباب بیاره. اون آقا که ما بهش میگفتیم عمو اومد و چند روزی پیش ما موند. عمو آدم درس خونده ای بود و دانشگاه رفته بود، اما توی جنگ که اون موقع ها تازه تموم شده بود زخمی شده بود و میگفتن ترکش هنوز تو بدنشه. بابا میگفت یه کم هم عصبیه و ما باید خیلی رعایت حالش را بکنیم. من اون موقع هنوز نمیدونستم ترکش چیه و فقط خیلی شنیده بودم که پسر خانوم فلانی هم ترکش خورده و جانباز شده. اما نمیفهمیدم یعنی چی. 
خلاصه عمو اومد و پیش ما موند. روزها بیشترش میرفت بیرون و عصرها میومد خونه. کم کم ماها یعنی من و خواهرم هم به بودنش تو خونه عادت کردیم و یه روز که دیرتر میومد انگار حوصله مون سر میرفت. عصرها که میومد من میرفتم و مشقهای روزم را باهاش چک میکردم و میگفتم بهم دیکته بگه. مامان هی میگفت دخترم عمو خسته است، اما عمو خودش همیشه لبخند میزد و میگفت نه اشکالی نداره. بعد از تموم شدن مشق ها هم گاهی یه کم بازی هم میکردیم. یکی دو بار موقع بازی حس کردم دستم یا تنم به یه چیزی تو شلوارش خورد که سفت بود. کنجکاو شدم که بدونم چیه، اما چون اونجاش بود روم نمیشد. اول فکر میکردم یه چیزی تو جیب شلوارشه، اما بعد از این که این اتفاق با چندتا شلوار دیگه اش هم تکرار شد فهمیدم یه چیزیه که مربوط به شلوار نیست. من قبلش از سر کنجکاوی توی شلوار چند تا از پسرهای فامیل و همسایه را نگاه کرده بودم و یواشکی به دولشون دست زده بودم. البته فقط جنبه کنجکاوی داشت و من فقط میخواستم بدونم این چیه که پسرها دارن اما من ندارم. یادمه وقتی از مامانم پرسیدم چرا پسرها دول دارن و دخترها ندارن کلی دعوام کرد و قشقرقی به پا شد. به هر حال من تا این حد را میدونستم، اما همه دول هایی که دست زده بودم تا اون موقع همه شل بودن. اما چیزی که تو شلوار عمو حس میکردم خیلی سفت و بزرگ بود. با این فرض که اون چیز دول نیست به این نتیجه رسیدم که حتماً همون ترکشیه که میگن تو بدن عمو هست. اما این احتمال هم خیلی زود کنار رفت، چرا که اون چیز بعضی وقتها بود و بعضی وقتها نبود. نمیشد که یه ترکش بعضی وقتها باشه و بعضی وقتها نباشه. 
کم کم فهمیدم که فقط وقتهایی که من و عمو تنها بودیم و بازی میکردیم اون چیز سفت اونجا بود. وقتی بابا و مامان بودن یا عمو کلاً با من بازی نمیکرد یا اگه میکرد خیلی با بی حوصلگی بازی میکرد و اونجاش هم سفت نمیشد. به خاطر همین حدس زدم یه چیزیه که عمو از بابا اینها قایمش میکنه. این باعث میشد که من یه کم بترسم. اما از طرف دیگه هم کنجکاوی اجازه نمیداد بی خیالش بشم. کم کم انگار یه پروتکل نا گفته بین من و عمو به وجود اومد. من از روی کنجکاوی میخواستم بیشتر اون چیز را روی تنم حس کنم و عمو هم ظاهراً این کار را دوست داشت. این که اون چیز را به من فشار بده. یه بار که وایساده بودم کنار پنجره و داشتم خیابون را نگاه میکردم عمو اومد و از پشت بهم چسبید. این بهترین حالتی بود که میتونستم اون چیزش را حس کنم. عمو شروع کرد با دستاش موهام را نوازش کردن و کم کم با حرکت دستش دیدم اون چیزش هم داره پشتم تکون میده. مامان حمام بود و خواهرم هم خونه نبود. نمیدونستم چرا داره این کار را میکنه. اما مثل مجسمه فقط وایساده بودم. انگار همه حواسم به عمو بود که پشتم وایساده بود و داشت خودش را آروم آروم تکون میداد. دیگه از خیابون نه چیزی میدیدم نه میشنیدم. بعد از یکی دو دقیقه عمو وایساد و چند تا تکون شدید خورد. خیلی ترسیدم، فکر کردم چیزیش شده. اما سریع برگشت و رفت طرف اتاق خودش. این اولین باری بود که مردی آبش به خاطر من میومد. گرچه من از این که چه اتفاقی داره میفته خبر نداشتم. 
کم کم پروتکل ناگفته بین من و عمو شکل های دیگه ای به خودش گرفت. کم کم عمو اون چیزش را به دستم فشار میداد. گاهی من به هوای این که میخوام کاری بکنم و خیلی اتفاقی کف دستم را روش میذاشتم. بعداً که یه کم بیشتر با عمو راحت شدم یه کم دستم را بیشتر روش نگه میداشتم و فهمیدم که گاهی یه تکون های کوچیکی هم میخوره. همه اینها برای من پر از سؤال هایی بود که از هیچ کس نمیتونستم بپرسم و مجبور بودم خودم کشفش کنم. 
بزرگترین کشفم وقتی بود که یه روز ظهر جمعه که خوابیده بودم و یه ملافه هم روم انداخته بودم و از قضا عمو هم نزدیکم خوابیده بود با حس کردن این که یکی داره با دستم بازی میکنه از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که عمو دستم را گرفته و با خیال این که من خواب هستم ( یا شاید هم خیلی این فکر را نمیکرد، اما به هر حال من هیچوقت به روی خودم نیاوردم که بیدارم) دستم را آروم آروم برد طرف شلوارش. از فرط کنجکاوی قلبم داشت هزارتا میزد و همش میترسیدم عمو بفهمه من بیدارم و بد بشه. دستم که به اونجاش رسید فهمیدم یه کم شلوارش را کشیده پایین و اون چیزی که همیشه برام سؤال بود بیرونه. یه چیز گوشتی و بزرگ و گرم. دست من را آروم دور چیزش پیچید. اینقدر بزرگ بود که دستهای کوچیک من دورش نمیرسید. شکل سرش و جای ختنه کردنش خیلی شبیه دولهایی بود که دیده بودم. اما هیچکدوم اونها به این بزرگی و سفتی نبودن. عمو شروع کرد اون چیزش را آروم آروم تو دست من عقب و جلو بردن و بعد از چند دقیقه سریع دست من را زد کنار و شلوارش را کشید بالا و دوباره همون تکون ها را خورد و آروم خوابید. 
از اون به بعد کارم این شد که ظهرها یا وقتی کسی خونه نبود برم پیش عمو و خودم را بزنم به خواب. یکی از این بارهایی که دستم را گرفته بود و داشت این کار را میکرد خواهرم که توی اتاق خوابیده بود اومد بیرون و عمو فرصت نکرد همه چیز را مرتب کنه و شلوارش را در حالی که دست من به اونجاش بود کشید بالا و دست من اون تو موند. گرچه من و عمو زیر پتو بودیم و چیزی پیدا نبود. من در حالی که دستم را محکم گرفته بودم به اونجاش حس کردم دستم خیس شد. یه چیزی به دستم مالیده بود. اول فکر کردم عمو جیش کرده. اما جیش نبود. خیلی سفت تر و چسبنده تر از جیش بود. بعدها که فکر کردم فهمیدم که خواهرم همون موقعی اومده بود بیرون که عمو داشته ارضا میشده و فرصت نکرده بود دست من را از خودش جدا کنه. 

این رابطه های پنهانی من و عمو چند هفته ای ادامه پیدا کرد تا این که عمو خودش خونه گرفت و از خونه ما رفت. البته من خودم از سر کنجکاوی این ماجرا را دوست داشتم و ماجرا هیچوقت هم به سکس کشیده نشد. اما دیروز که داشتم فیلم را نگاه میکردم همش یاد اون روزها بودم. اگه عمو یه بار میخواست من را بکنه من چیکار باید میکردم؟ اگه میکرد من میتونستم به بابا و مامان بگم؟ همه این فکر ها باعث شد برای همه اون بچه های معصوم توی فیلم و برای عروس خانوم توی فیلم کلی گریه کنم و تنهایی زار بزنم. بالاخره بعد از مدت ها یه فیلمی تو این سینمای مسخره ساخته شد که یه مشکل واقعی را نشون میداد و از اون مهمتر از زبون زنها و دخترهایی حرف میزد که شاید هیچوقت نتونسته باشن این موضوع را به کسی بگن. گرچه این معضل خاص ایران نیست و حتی اینجا هم میتونه اتفاق بیفته، اما رفتاری که با ما دخترها توی ایران میشد و نگاهی که به یه دختر میشه وقتی باکرگیش را از دست میده باعث میشه دخترهای توی ایران بزرگترین قربانی چنین خشونتی باشن. واقعاً دست خانوم درخشنده درد نکنه.

سحر غیر اهلی

دیروز یکی از خواننده های خوب وبلاگ یه ایمیل زده بود و در کنار همه اظهار لطفی که کرده بود گفته بود من "غیر اهلی" هستم. راستش از این صفت خیلی خوشم میاد. اولین بار این صفت را مادربزرگ مرحومم روی من گذاشت. کوچیک که بودم توی اصفهان بین همه دخترها و پسرهای فامیل از همه  شرتر و پر انرژی تر بودم. همیشه خدا مشغول بازی با پسرهای دایی ها و عمو ها و ... بودم. کمتر مثل بقیه دخترها تو خونه میموندم و عروسک بازی میکردم. روزهای جمعه که همه خونه مامان بزرگ جمع میشدیم همیشه یه چیزی پیش میومد که بهم چشم غره میرفت یا یه نیشگون ازم میگرفت و میگفت "دختر خب نی اینقذه آتیش بسوزوند آ از خونه به در باشد". من هم که همیشه یه گوشم در بود و یه گوشم دروازه. خیلی مامان بزرگ را دوست داشتم. اما خوب خیلی هم غر بهم میزد. 
یادمه حدود 5 یا 6 سالم بود. هنوز مدرسه نمیرفتم. یه روز جمعه توی پاییز که داشتیم با بقیه پسرها تو کوچه بازی میکردیم پسر داییم با یکی از بچه های کوچه دعواشون شد. اون پسره یکی دو سالی از ماها بزرگ تر بود و خوب زورش به پسر دایی میچربید. من از این که میدیدم پسر دایی داره کتم میخوره خیلی ناراحت شدم. رفتم بلوز پسره را گرفتم کشیدمش به زور کنار. اینقدر محکم کشیدمش که پرت شد توی یه مادی که اونجا بود. مادی عمیق بود و تهش هم یه کم آب بود که تمیز هم نبود. پسره فریادش رفت هوا و همونجا تو آب دراز کشید و شروع کرد به داد و هوار کردن. من که خودم ترسیده بودم فرار کردم تو خونه مامان بزرگ و توی صندوق خونه اش قایم شدم. 
نیم ساعت بعد دیدم صدای همسایه مامان بزرگ اینها از تو حیاط در اومد و بعدش هم صدای بابا و مامان بزرگ و خلاصه بلوایی شد. فهمیدم پسره دستش شکسته و باباش شاکی اومده بود در خونه مامان بزرگ. اون روز یه کتک حسابی از بابا خوردم و تا عصر مهمونی بهم زهر مار شد. بعدش میشنیدم که مامان بزرگ داره بابام را نصیحت میکنه که "نذار دخترت اینجوری بار بیاد. دختر را باهاس اهلی کرد. این دختر تو از همین الان غیر اهلی شدس. دختری غیری اهلی فردا روز باعث سرشیکیستگی پدر آ مادر آ خونواده میشد. آ شوورم گیریش نیمیاد. مرد زنی میخواد که خونه را بذار وردار کوند. بچه را تر و خوشک کوند. زنی که تو چشمی در آ همسایه باشد برا آدم زن نیمیشد" 
انگار همه حرفهاش هنوز همونجوری با همون لهجه قشنگش تو ذهنمه. تازه تازه. و من 6 ساله که نمیفهمیدم غیر اهلی یعنی چی. اما هیچکدوم از این چیزهایی که مامان بزرگ میگفت را دوست نداشتم. من دوست داشتم برم تو کوچه فوتبال بازی کنم. من دوست داشتم وقتی دعوام میشه حقم را از هرکی که هست بگیرم. حتی اگه شده پسرهای کوچه باشن که همیشه سر به سرم میذاشتن. از همون موقع بود که دوست داشتم دختر غیر اهلی ای باشم. 
حالا چند سالی میشه که مامان بزرگ دیگه نیست که نوه شو ببینه. که چقدر غیر اهلی شده. و شاید هم راست میگفت. شاید با معیار ها و خط کش های مامان بزرگ، من الان باعث سرشکستگی خانواده هستم. اما هرچی که هست این منم. سحر سرکش. که هیچی از اون قواعد و معیارها را دوست نداشت و نداره. و زندگی خودش را میکنه. اگه اهلی بودن اسارت تو اون چارچوب هاست، من الان وحشی ترین دختر زمینم. 

این مردهای نازک عمگین

بار اولی که دیدمش توی یکی از مهمونی های ایرانی ها توی منچستر بود. پسر سر به زیر و آرومی به نظر میومد. خیلی اهل شلوغ بازی و بزن و برقص نبود. مشروب هم در حد یکی دوتا آبجو بیشتر نخورد. لباس مرتب ولی خیلی ساده ای پوشیده بود. لباسی که باهاش میشد سر کار هم رفت و مخصوص مهمونی نبود. البته مهمونی دوستانه ای بود که یکی از خانواده های ایرانی اینجا به یه مناسبتی گرفته بود. نمیدونم چرا ولی به هر جهت توجه منو به خودش جلب کرده بود. نه برای سکس. اصلاً. فقط یه جورایی برام آدم جالبی بود. بعد از کلی که زدیم و رقصیدیم و خوش گذروندیم موقع شام شد. که روی یه میز بزرگ و به صورت سلف سرویس گذاشته بودن. این ماجرا مربوط به تقریباً 6 ماه پیشه که اینجا هوا گرم بود و میزبان عزیز ما مهمونی را تو حیاط بزرگ خونه اش گرفته بود. یه بشقاب برداشتم و شام خودم را توش ریختم و برگشتم که برم یه جا وایسم بخورم که دیدم اون هم اونجا وایساده و داره شام میخوره. رفتم کنارش وایسادم. یه لبخندی به هم زدیم و من دستم را دراز کردم و گفتم "سحر هستم". اون هم دستش را دراز کرد و خودش را معرفی کرد. من برای رعایت حق امانت اسمش را اینجا نمیارم و اینجا با اسم مستعار علیرضا ازش اسم میبرم. یه کم راجع به خودمون حرف زدیم و این که اینجا چیکار میکنیم و چند وقته اینجاییم و خانواده و .... فهمیدم که ازدواج کرده، اما خانومش فعلاً ایرانه برای چند هفته و ایشون تنها فعلاً زندگی میکنه. خونه شون خیلی از آپارتمان من دور نبود. شاید با ماشین در حد یه ربع بیشتر فاصله نبود. 
یکی از چیزهایی که شم زنانه ما بهمون میگه و شما آقایون حتی به ذهنتون هم نمیرسه که چطور اینه که میتونیم به راحتی بفهمیم وقتی مردی بهمون نظر داره یا نگاهش رومون سنگینی میکنه. من هم راجع به علیرضا همین حس را داشتم. گرچه ظاهرش و رفتارش به شدت مؤدبانه و با لبخند بود و حتی با نگاه کردن به شلوارش هم میشد فهمید که هیچ اتفاقی هم اون تو در حال رخ دادن نبود. اما حتی وقتی داشت مؤدبانه با من حرف میزد از حالت چشماش میشد فهمید که اون تو یه خبرایی هست. اما من اینو به حساب تنها موندنش گذاشتم. به هر حال هر مردی وقتی یه مدت تنها میمونه ممکنه به هر زنی نظر داشته باشه. 
بعد از شام رفتم که به میزبان برای جمع کردن میز شام و اینا کمک کنم. اما قبلش شماره علیرضا را گرفتم و شماره خودم را هم بهش دادم که اگه دوست داشت بعداً که خانومش اومد یه قراری بذاریم و همدیگه را ببینیم. کاری که خیلی از ایرانی ها انجام میدن و اون شماره را بدون این که استفاده کنن بعد از یک سال از تو گوشیشون پاک میکنن :)) 
محل کار علیرضا توی همون خیابون دانشگاه من بود. ولی من حتی قصدی برای این که بهش زنگ بزنم یا ببینمش نداشتم. یه روز آخر هفته که دانشگاه بودم ظهرش برای ناهار رفتم یه food court نزدیک دانشگاه و یه غذا گرفتم. داشتم دنبال میز خالی میگشتم که دیدم علیرضا هم پشت یه میز تنها نشسته. باز کرمم گرفت که برم و باهاش یه حال و احوالی بکنم. رفتم و سلام کردم. بیچاره لقمه پرید تو گلوش و با هول پا شد. ازش اجازه گرفتم و روبروش نشستم. باز با هم کلی حرف زدیم و ناهارمون را خوردیم. موقع ناهار همینطوری بدون منظور پرسیدم که میتونم یه کم از غذاش امتحان کنم. علیرضا هم مسلماً با لبخند گفت بله و میخواست پاشه بره یه چنگال اضافه بگیره که دستش را گرفتم و گفتم "نمیخواد. اگه تو بدت نمیاد من با چنگال خودم یه تیکه بر میدارم". گرفت نشست. یه تیکه گوشت از توی بشقابش برداشتم و خوردم. از حرکت دستش که یه چیزی را توی شلوارش جابجا میکرد فهمیدم که این حرکت من براش تحریک آمیز بوده. منم طبق معمول از این که تونسته بودم یه نفرو حالا حتی اگه شده با لب زدن به غذاش تحریک کنم خوشم اومده بود و شیطونیم گل کرده بود. دوتا غذای اون و خودم را کشیدم وسط میز و بهش گفتم تو هم اگه میخوای از مال من بخور. باز دستش رفت زیر میز و خودش را جابجا کرد. هر کسی با تجربه من به راحتی میفهمه که یه مرد چرا این کار را میکنه. از یه طرف کرمم گرفته بود که یه کم با این پسر محجوب و نه چندان سکسی بازی کنم. از طرف دیگه نمیدونستم که رابطه اش با خانومش چطوریه و این که علیرضا اصلاً دنبال همچین چیزی هست یا نه. 
غذا که تموم شد پا شدیم و به سمت خروجی رفتیم بدون این که حرفی با هم بزنیم. اما زیرچشمی میدیدم که داره منوبرانداز میکنه. بدون مقدمه برگشت گفت چه لباس قشنگی پوشیدین. بی اختیار زدم زیر خنده. اما برای این که ناراحت نشه زود جلوی خودمو گرفتم. من اون روز یه شلوار جین پوشیده بودم با کتونی های ساقدار قرمز. و یه بلوز معمولی نارنجی نازک. از این که توی اون هوای گرم شلوار جین بلند بپوشم خوشم نمیومد. اما فکر میکرم ترکیب اون بلوز و شلوار و کفش خوب از آب در میاد. اما اینا هیچکدوم برام مهم نبود. این که علیرضا چنین چیزی به من گفته بود ثابت میکرد که اون کاملاً نسبت به من نظر سکسی داره، اما از اون تیپ پسرهاییه که اصلاً این کارها را بلد نیست. علیرضا کار نسبتاً خوبی توی شرکتشون داشت و قاعدتاً درآمد خوبی هم داشت و همین کافی بود تا خیلی از دخترها را جذبش کنه. اما اون یه پسر سر به زیر بود که هیچوقت تو زندگیش دختری دور و برش نبوده و نمیدونست چطور باید سر صحبت را با یه دختر باز کنه یا به قول خودمون بلد نبود تور بزنه. شاید اگه هر کسی غیر از من توی این موقعیت بود یا عصبانی میشد که چرا اون (فارغ از دختر یا پسر بودنش) راجع به لباسش اظهار نظر کرده و یا این که این کامنت علیرضا را صرفاً یه compliment ساده تلقی میکرد و میخندید و تشکر میکرد. اما برای دختر با تجربه ای مثل من این یه علامت کاملاً واضح بود. که یعنی "کاش میشد من این لباسای قشنگ را از تنت در بیارم". یا "من اینقدر ازت خوشم اومده که دارم حتی به لباسات توجه میکنم". دم در که رسیدیم و قبل از این که خدافظی کنیم بهش گفتم میخوای امروز کارت که تموم شد یه کافی با هم بخوریم؟ اون هم که خوب مسلماً قبول کرد. قرار شد توی یه Starbucks که تقریباً یه فاصله از خونه هردومون داشت همدیگه را ببینیم.  موقع خدافظی به رسم اینجا بغلش کردم و اومدم سمت دانشگاه. توی راه خیلی به کار خودم فکر میکردم. من حتی یک ذره هم به این مرد احساس سکسی نداشتم. خودم هم نمیدونستم چی من را داره میکشونه به این سمت. اما دیگه قرار گذاشته بودیم. 
*********************************************************

دوستان الان خیلی دیروقته اینجا و من باید برم بخوابم. بقیه ماجرا را بعداً سر فرصت توی همین پست یا یه پست دیگه مینویسم. ببخشید که نصفه کاره ولش میکنم.

بالاخره یه کم گرما

چند روزیه به اتفاق چند نفر از دوستها و همکارام اومدیم یه جزیره کوچولو تو جنوب اروپا برای تفریح. هوا خوبه و روزها گرمای هوا حدود 20 درجه ای میشه. گرچه خیلی هوای گرمی محسوب نمیشه، اما در مقایسه با هوای یخ منچستر خیلی عالیه. اینقدر خوبه که میشه ساحل رفت و تنی به آب زد. خلاصه که جاتون خالی خوش میگذره. 
پریشب هم که باز ناپرهیزی کردم و رفتم یکی از این کلاب های swinging که خیلی هم حال داد. این جور کلاب هاهمونطور که احتمالاً میدونین برای کسایی درست شده که میخوان سکس دسته جمعی داشته باشند. اکثر کسایی که به کلاب های swinging میان زوجهایی هستن که که میخوان با دیگران هم سکس داشته باشن. البته افراد مجرد هم زیاد میان. گرچه خانوم های مجرد معمولاً همیشه میتونن برن و ورودیشون هم خیلی وقتها مجانیه، اما آقایون مجرد فقط یه روزهای خاصی اجلزه دارن که برن (بسته به سیاست هر کلاب) و ورودشون هم معمولاً گرونه. به هر حال باز هم جاتون خالی یه شب به یاد موندنی اونجا داشتم. تا تونستم مشروب خوردم و تا تونستم سکس کردم. اینقدر که فرداش تا موقع ناهار خواب بودم.
خوشحالم که از منچستر سرد و یخ بندون یه کم دورم فعلاً. اینجا هم هوا گرمه و هم آدمها ;)